در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
درست در همین سرزمین مردمانی هستند از یک جنس، اما با نامها و تعابیری مختلف، جات، جد، گت، زط، پوشه، لوری، جوگی (جوکی)، زنگی، چگنی، قلقلی، خنیاگر، توشمال، میشکال، چینگانه، چنگی، کولی، قرهچی (قاراچی)، کراچی، غریبزاده، غجر، زرگرقوچانی، زرگر کرمانی، قرشمال (غرشمال) و... این گزارش داستان زندگی پر بیم همین گروه آخر است، یعنی قرشمال! این واژه اصطلاحی است در خراسان که برای کولیها به کار میرود. مردم این ایل در تمام ایران پراکنده هستند.
یک درد همیشگی
میگویند کوه با نخستین سنگ و انسان با نخستین درد زاده شد؛ اما کویر، این دشت آرام و پرهیاهو دوباره از نو معنی میکند فلسفه هستی را. دغدغه بودن دوباره جان میگیرد. آن گاه که شرق جاده میخواندت و تو بیصبرانه بر کویر پرطاقت پیش میروی، بر سر راه به شهری پرآوازه و پرنام که یک ورودی نامناسب هم دارد، خواهید رسید: سبزوار...
نام سبزوار غیرت سربداران را بر کالبد میدمد. حکمت ملاهادی تو را دوباره به خویشتن فرا میخواند. شهر مدفن بزرگان و آثار تاریخی و باستانی بسیاری است؛ مناره خسروگرد، کاروانسراهای زیاد، مدرسه و حمام ملاهادی سبزواری و... هر چند بی مهری مسوولان بر سر برخی از آنها سایه افکنده و هراز گاهی شاهد ویرانی کاروانسرایی یا خانهای قدیمی خواهید بود... این هم خود دردی است بیپایان.
اما در این میان درست در مرکز شهر قومی هستند با خانههای فرسوده و رخساری رنگ پریده و تا حد زیادی فراموش شده!
کوچه گلستان در مرکز شهر قرار دارد. در این کوی که به محله قرشمالها شهرت دارد، جمعیتی حدود 4 تا 5 هزار نفر زندگی میکنند. اما این که اصالت این مردمان به کدامین سرزمین برمیگردد مشخص نیست. گفته میشود عرشمالها یا همان قرشمالهای ایران حدود 16 قرن پیش به دستور بهرام پنجم معروف به بهرام گور (از پادشاهان سلسله ساسانی) از سرزمین هندوستان به ایران کوچانده شدند. هدف این کار شادی مردم ایران به واسطه بزم و طرب آنها بوده است. کارشناسان بر این باورند ریشه اصلی زبان قرشمالها سانسکریت بوده که در گذر زمان با زبان و گویشهای محلی ایران در آمیخته است. این در حالی است که صادق از اهالی محله گلستان در گفتوگو با «جامجم» قوم خود را از اهالی اصیل سبزوار میداند و بقیه را مهاجرانی ذکر میکند که از اطراف بهسبزوار آمدهاند.
اما این که چرا قرشمال نامیده میشوند، روایت جالبی دارد. به قول اهالی شهر چون در زمان پهلوی آنها سرشماری نمیشدهاند به آنها غیرشمار گفته میشد. اما آیا حالا پس از این همه سال، کسی آنها را به شمار میآورد؟
ترس و امید
در این سرای بیخبری دیوارها فرسودهاند زیر نگاه مسوولانی که گریز دارند از خیره شدن به صورت این مردم. این مردمان در پس قرنها هنوز غریب ماندهاند. خانههای قرشمالها در مرکز شهر و در یک گودی قرار گرفتهاست. با طی کردن حدود ۲۰ پله پایینتر از سطح خیابان به چهاردیواریهایی میرسید که چیزی شبیه خانه است؛ خانههایی فرسوده که یادآور حلبیآبادهای حاشیه شهرهاست با این تفاوت که این حلبیآباد این بار درست در مرکز یک شهر تاریخی واقع شده است.
منازل آنها با مصالحی کمدوام بنا نهاده شده است که مدت زیادی از قدمت آنها نیز میگذرد. با آنکه این خانهها با کوچکترین خشم زمین فرو خواهد ریخت، عبور کانال قنات از زیر این منطقه مسکونی هم تهدیدی جدی است که بر خطر فرو ریختن هر لحظهای آن افزوده است.
جمشید ساجدی یکی از اهالی کوی گلستان است و 42سال دارد. او در این محله، مغازه و خانهای دارد که هر دو فرسودهاند. ساجدی، اهالی این محله را نخستین ساکنان این شهر میداند و در تایید سخنانش میگوید: ما حتی سند سال 1320 را هم داریم! در دوران رضاشاه اسم محله ما سلطانیه بوده و در حقیقت ما ساکنان اولیه این شهر هستیم و بیشتر مردم سبزوار متعلق به روستاهای اطراف هستند که به این شهر مهاجرت کردهاند. او ساکنان این محله را بالغ بر ۱۵۰۰ نفر ذکر میکند که تقریبا همه آنها به کار آهنگری و خراطی مشغولند که به گفته ساجدی این شغل اجدادی آنهاست.
ساجدی درباره وضعیت تحصیلی مردم این محله هم میگوید: من خودم تا سوم راهنمایی درس خواندهام و بچههای ما هم درس چندانی نخواندهاند، اما علاقهای هم به شغل آهنگری و خراطی ندارند، چون درآمدی ندارد.
او مردمش را افراد زحمتکشی معرفی میکند و میگوید: کار در اینجا زن و مرد نمیشناسد. اگر از خیابان عبور کرده باشید میبینید زنان و جوانان اجناس تولیدی خود ما را میفروشند.
مرد آهنگر درباره فرسودگی بافت این منطقه از شهر میگوید: اینجا اگر زلزله بیاید یک نفر هم جان سالم بهدرنمیبرد، ولی شهرداری هم پاسخگو نیست. این مساله بسیار خطرناک و حساس است. مگر میشود با این درآمدهای کم، خانه خود را مقاوم یا دوباره ساخت؟
او در پاسخ به این سوال که مسوولان اعلام کردهاند به شما وام میدهند، میگوید: بله، اما گرفتن وام، چک و سفته کارمندی میخواهد که ما نداریم. اینجا کسی شغل دولتی ندارد. مدتی هم قرار بود اینجا را خراب کنند و از نو برایمان بسازند، اما دیگر خبری نشد. یک بار هم گفتند اینجا را بازسازی میکنند اما کاملا مشخص است این خانههای فرسوده با بازسازی درست نمیشود میخواهند چه چیزی را بازسازی کنند، خانههایی که پایه و اساس فرسوده دارند؟ دیوار و سقفش ترک برداشته؟ چگونه باید بازسازی کرد؟ اینجا بیش از آنچه شما فکر کنید فرسوده است.
او به عبور قنات از زیر این منطقه مسکونی هم اشاره میکند و میگوید: قناتها چند رشته هستند که یکی از آنها از زیر محله گلستان عبور کرده است. من میتوانم به شما خانههایی را نشان دهم که در حال نشست کردن هستند.
نکته: اینجا اگر زلزله بیاید، یک نفر هم جان سالم به در نمیبرد، شهرداری هم پاسخگو نیست و کولیها با درآمدهای ناچیز قادر به مقاومسازی منازل نیستند
ساجدی راهکار عبور از این معضل را همکاری شهرداری میداند ومی گوید: من فکر میکنم شهرداری باید این خانهها را بخرد و در مرکز شهر. جایی دیگر را به ما اختصاص دهد. اولین چیزی که از مسوولان شهر میخواهیم رسیدگی به مکان زندگی ماست. من حاضرم شما را داخل خانهها ببرم و خود از نزدیک مشاهده کنید چه تعداد جمعیت در هر خانه زندگی میکند. این خانههای قدیمی هر کدام با شیوهای ابتدایی سرپا نگاه داشته شده است. همه آنها مکانهای غیر امنی است. باید مسوولان تصمیمی بگیرند که هم عملی باشد و هم تصمیم خود را اجرا کنند. چرا هیچ کدام از مسوولان به محله ما سر نمیزنند. ما فقط خانهای میخواهیم که شب آرام زیر سقف آن بخوابیم.
به این دلیل که خانههای اهالی گلستان در مرکز شهر و در مجاورت بناهای تاریخی است هرگونه تصمیم در این خصوص با مشارکت سازمان میراث فرهنگی و گردشگری است. بنا بر تصمیم مشترک شهرداری و میراث فرهنگی قرار شده است اهالی این محله با دریافت وام برای بازسازی خانههای خود اقدام کنند. یکی از مسوولان میراث ـ که بهدلیل نبود هماهنگی با روابط عمومی میراث فرهنگی کشور از ذکر نامش در قالب مصاحبه امتناع میورزید ـ با اشاره به این تصمیم مشترک از سوی شهرداری و میراث فرهنگی میگوید: خود اهالی محله گلستان تصمیم به بازسازی خانههایشان ندارند. حتی مسوولان شهر تصمیم گرفتند مکانی غیر از جای فعلی در اختیار آنها قرار دهند تا آنها بتوانند خانههای جدید احداث کنند.
صادق، یکی دیگر از اهالی کوچه گلستان در پاسخ به این ادعا میگوید: آنها وام میدهند، اما ما نمیتوانیم برای دریافت این تسهیلات ضامن معرفی کنیم. در کل هیچ کدام از اهالی نمیتوانند ضامن داشته باشند. بنابراین عملی کردن این تصمیم غیر ممکن است. وی در خصوص انتقال به مکانی دیگر توضیح میدهد: خانه و مغازه ما در مرکز شهر قرار دارد و اینجا ارزشی به مراتب بیشتر از حاشیه شهر دارد ضمن آن که منجر به کاهش درآمد ما نیز میشود، بنابراین ما نمیخواهیم از این محل برویم.
آهنگری، خراطی و دیگر هیچ...
تقریبا همه اهالی محله گلستان، آهنگری میکنند و نجاری. آنها هنوز وسایل ساده کشاورزی همچون داس، چکش، زنگوله، بیل و... تولید میکنند. قرشمالها ابزارهای تولیدی خود را در مغازه که در همان محل زندگیشان است، عرضه میکنند. زنان و کودکانشان نیز یا بر سر خیابان بساط میکنند یا راهی روستاها میشوند تا دست ساختههای خود را بفروشند.
نگاه حیرتزده مسافران به این مردم تمامی ندارد. اگر به میان آنها بروید بر گرد شما حلقه میزنند و درد خویش را میگویند. قصه نژاد و شغل و خانههای بیبنیادشان را در دل فریاد میزنند و آرام بر زبان جاری میکنند.
در انتظار یک فاجعه
دوباره داستان همان خانههایی است که هر رهگذر ناآشنا در عبور از کوچههای تنگ آن بیم دارد تا مبادا با تلنگری ویران شود بر سرش. همه نشستهاند، انگار به انتظار یک فاجعه انسانی. باور کنید با کوچکترین لرزشی یا فرو رفتن زمین، انسانهای زیادی به کام مرگ فرو میروند.
یکی از کارشناسان میراث فرهنگی سبزوار درباره وجود قنات و تهدید آن برای اهالی محله گلستان به «جامجم» میگوید: در یک دوره به واسطه احداث فاضلاب، آب قناتها جمع شد و به بیرون نشت کرد که پس از توافق میراث فرهنگی و شهرداری، قنات جدیدی احداث شد و جلوی آب باز شد. با این اقدام مسجد جامع از خطر رهایی یافت. اما بقیه نقاط نیازمند بودجه زیاد است که باید از استانداری و مراجع بالاتر تامین شود.
وی در ادامه میگوید: کل سبزوار روی قنات قرار دارد و امکان خطر فرو نشستن برای بسیاری اماکن دیگر هم هست.
صادق گله دارد خیلیهم. او میگوید: مسوولان شهر که کارشناس هستند اصلا دوست ندارند به محله ما سری بزنند. برخی اهالی نیز گاهی با واژههای توهینآمیز ما را خطاب میکنند، در حالی که ما چندین قرن است در همین مکان زندگی میکنیم و ساکنان اولیه این شهر هستیم.
قبیلهای در شهر ما
کولیها در تمام دنیا پراکندهاند. در ایران نیز به صورت مجمعالجزایری کنار هم زندگی میکنند. آنها به دلیل تفاوتهای فرهنگی، اقتصادی و بهداشتی چندان با دیگران آمیخته نشدهاند. همه ازدواجها درون گروهی است و مراسم جداگانه دارند. به همین دلایل گاهی برخی از آنها به سمت کارهای غیرقانونی کشیده میشوند که هراس مردم از آنها بیشتر میشود. حتی در بسیاری از نقاط ایران، کولیها برای کودکانشان شناسنامه نمیگیرند و زندگی خیابانی را پیشه خود میکنند. اما بدون تردید هیچ کدام از اینها دلیل کافی نخواهد بود تا مسوولان چشم خود را روی نیازها و خواستههای آنها به عنوان شهروندان ایرانی ببندند.
قرشمالها در سبزوار نمونه موفقی از خود اشتغالی هستند. آنها به واسطه تولیدات خود، امرار معاش میکنند و اجناسشان با قیمت و کیفیت مناسب به متقاضیان عرضه میشود. بنابراین آنها نه تنها باری بر دوش جامعه محسوب نمیشوند، بلکه شهروندان موثر و تولیدکننده نیز به شمار میآیند. از این روی باید به این گروه توجه بیشتری کرد، هم به این دلیل که پیشهای دارند و هم آن که در یک جا سکنا گزیدهاند.
فردا دیر است...
آنها از هر نسلی که باشند، بر پهنه گیتی و در تمام لحظهها حضور دارند. بیشتر کشورها وجودشان را احساس میکنند و برایشان برنامهها دارند، اما این پرسش هنوز بیپاسخ است که چرا ارادهای در کشور ما برای حل این مساله وجود ندارد؟
آنگاه که چشمانمان فرو میرود به خواب آرام شبانه، دیدههای آنها خیره میماند به سقف ترک برداشته! از این کوی و بزن که تنها نام آن زیباست. دریغ از یک وجب فضای سبز. مکانهای فرهنگی و تفریحی که پیشکش.
انتظاری بیپایان، چشمان تشنه و خیره مانده به ابرهای رهگذر، این راز زیبایی و صبر کویر است. بادها پرشتاب برکالبد نرم دشت میوزند، آن گاه آرام چشم فرو میبندی که مبادا چشمانت غرق این همه شکوه شوند. این جاده است که تو را بیاراده با خود میبرد. جاده همچون شلاقی بر پهنای دشت فرود آمده است. هر کس به تمنایی از آن عبور میکند. اما در میانه راه مردمانی جا ماندهاند که کسی حالشان را نمیپرسد! مبادا که سرنوشت آنها خاطره تلخی شود بر یاد ایرانی و ایران زمین. لحظههای زندگی آنها را دریابید. فردا دیر است.
فاطمه حامدیخواه / جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: