نگاه کن با چشمهایی که با خودت از بهار آوردهای. معصومیت پنهان این چشمها را میبینی؟ اینها کودکان من و تواند. همانهایی که روزی برای دیدنشان تا دستهای هم دویدیم، زمستان را در لرز صبر کردیم تا بهار را زندگی کنیم و حالا بهارمان در رعد و برقهایی که نمیدانم چگونه به دنیا آمدهاند میسوزد. در این حوادث خودساخته همدیگر را میسوزیم وفرزندانمان را میسوزانیم.
این کودکان نورس و نوپا، این سرشاخههای ترد زندگی، این غنچههایی که باد از هر طرف بوزد گلبرگهایشان را خواهد برد ما به دنیا آوردیم، ما با تمام وجود برای دیدنشان لبخند به لبخند انتظار کشیدیم.
سفره نذر کردیم، صلوات فرستادیم، اسپند دود کردیم حالا چه شده است که در چنبره خودخواهیهای من و تو سیلیخور حوادث شدهاند.
به خودت بیا، به خود خودت، من شنیدهام که گاه از آسمان سنگ میبارد و گاه آتش. این خانه آنگونه که تو میگویی امن نیست. اصلا امروز خانه امن نیست، امنیت در دلهای ماست، در دستهای ماست، در نگاههایی است که مهربانانه به هم تقدیم میکنیم.
مادر بمان، مادر مادر،آنگونه که قدم در هر کجا میگذاری بهشت باشد با حوریانی که تا دستهایت میدوند. بهشت همین خانه است. چگونه است که نمیخواهی خانهات بهشت باشد و فرزندانت، حور و غلمان. چگونه است که بهشت زیرپای مادران است و تو این خانه را با رفتنت به جهنم میکشانی.
مادر بارانی است که باید ببارد تا آلودگیهای جهان را به دریا بریزد. تا دریا در سرشاخهها قدم بزند و بهار پرندگان را به مهمانی جنگل ببرد.
با لبهایی که از نفرین باکرهاند، با چشمهایی که بارانیترین فصل سال است، با دلی که ضربانش را با لبخند تو تنظیم میکند بارها در گوشات زمزمه کردم، در چشمهایت باریدم با کلماتی که خیس بودند، با گریه گفتم گلها برای چیدن ما خلق نشدهاند و خدا گل را برای دیدن ما خلق کرده است. این دختر و پسر، گلهای زندگی من و تواند. خوب نگاهشان کن، ببین با رفتنت چه فردای زخمخوردهای در چشمهایشان قدم میزند، ببین فردایشان چه شب قطبی درخود دارد؟ حالا بخند، باز هم بخند، حالا نگاه کن آن آفتاب زلال را میبینی که از پیشانی بلندشان طلوع میکند و در چشمهایشان قدم میزند؟ آن سمت آفتابی را ببین، آن فردای فرزندان ماست.
بمان، باران را به خانه من بیاور تا جوانه بزنم تا سبز شوم، تا دریا به هر طرف که میخواهد موج بردارد تا باد به هر کجا میخواهد، برود، تا درخت هر چقدر میخواهد در آسمان قد بکشد و زمین برای بودنمان، بهانه نگیرد.
بمان تا کودکانمان به تابستان برسند از این «برفآبادِ سرد خیز».
بمان تا «ترسلرزه»هایشان گم گردد و لبهایشان که پارهای از بهشت است به لبخند گشوده شود. بمان تا کلاغها از سرشاخههای عریان سپیدارها که تمامقد به فتح آسمان برخاستهاند برخیزند. حالا بخند . ببین بهار بر شانههای ترد نسیم در رگبرگهای درختان قدم میزند، حالا تو مادری و ما در سایه نگاه تو آسمان را، فردا را تجربه میکنیم.
علی بارانی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم