در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
خستگی و درماندگی سبب شد متوجه شوم گرچه سعی زیادی کردم اوضاع را به ظاهر درست کرده و کنترل همه چیز را به دست بگیرم، اما در حقیقت اینطور نبود و من در زندگیام شکست خوردم. این اعتراف تلخی است که بعد از 40 سال به آن رسیدهام و اصلا از آن راضی نیستم، اما حقیقت را باید پذیرفت. من هرگز موفق نبودهام.»
هلن بورک، پرستار 40 سالهای است که به اتهام قتل غیرعمد پیرزنی 80 ساله، دستگیر و دادگاهی شده است. این پرستار که هر روز صبح برای تزریق انسولین نلی ورال، مادربزرگی تنها و بیمار به خانه او میرفت، متهم شده با اشتباه در خواندن دستخط دکتر و تزریق مقدار بیش از اندازه انسولین، سبب شوک و ایست قلبی او شده است؛ اتهامی که خانم بورک آن را گردن گرفته و در انتظار رای نهایی دادگاه است. این رای میتواند پرستار باتجربه را تا 30 سال پشت میلههای زندان بیندازد و راهی برای بازگشت مجدد به زندگی برایش باقی نگذارد. بورک دفاعی از خود نکرده و اتفاق ناگوار را به خاطر کمحواسی و نداشتن تمرکز دانسته است.
زندگی سخت میگذرد
«تا قبل از دستگیر شدنم، هرکس که مرا میدید، تصور میکرد زنی بسیار خوشبخت هستم که لااقل توانستهام حداقلهایی را در زندگی برای خودم مهیا کنم و برای داشتن آنها شاد باشم، اما اینطور نبود. آنچه از زندگی یاد گرفته بودم، این بود که هرگز وفا نمیکند و ممکن است در بدترین لحظات به تو پشت کند و برای همیشه تنهایت بگذارد. این را یکبار تجربه کرده بودم و آنهم زمانی بود که از همسرم طلاق گرفتم و او توانست با استفاده از آشناهای متعددش، حضانت تنها فرزندمان را به عهده بگیرد و مرا که مادر بودم، برای همیشه تنها بگذارد. دخترم که اکنون 12 سال دارد، از 7سالگی پیش پدرش بود و تنها آخر هفتهها میتوانست به دیدنم بیاید، اما 2 سال پیش، وقتی همسر سابقم اعلام کرد که برای کار به بلژیک میرود و دخترمان را هم با خود میبرد، میدانستم که دیگر دیداری میان ما وجود نخواهد داشت.
باید بسختی در کشورم ـ انگلیس ـ کار میکردم تا بتوانم درآمدی داشته باشم که زندگی یکنفرهام را بچرخانم. پس راهی وجود نداشت که بخواهم سفر کنم و به دیدار دخترم بروم. از آن زمان مدام تلفنی با او در تماس بودم، اما هر بار احساس میکنم فاصله میان ما از قبل بیشتر شده است. شاید هم حق داشته باشد. به نظر میرسد پدرش هرچه لازم باشد برایش انجام میدهد تا او را خوشبخت کند و در مقابل من مادری بودهام که همواره سرد و بیروح به نظر رسیده و انواع و اقسام تهمتها و توهینها توسط شوهر سابقم مدام به دخترمان القا شده است. آنقدر که گاهی اوقات از دنیا دلم میگیرد که با خودم فکر میکنم شاید قهری در کار باشد یا من جواب گناهانی را پس میدهم که متوجه انجامشان نشدهام؛ هرچه هست، تلخی است و ناعدالتی. من خیلی سعی کردم تا خودم را در زندگی سرپا نگهدارم، اما انگار تقدیر بر این است که من همواره روی خوشی نبینم.»
ایست ناگهانی قلب
ماموران اورژانس با تماس پزشکی که ادعا میکرد اتفاق ناگواری در خانه یکی از بیمارانش رخ داده، به خانه خانم نلی ورال اعزام شدند. آنها پس از ورود به خانه با بدن بیجان مادربزرگی که به نظر میرسید دقایقی قبل دچار ایست قلبی شده باشد، روبهرو شدند. اولین معاینات نشان میداد که او قبل از خوردن صبحانه و بعد از رسیدن پرستار روزانهای که برای تزریق داروهایش به او سر میزد، دچار شوک و ایست قلبی شده و جانش را از دست داده است. فردی که با ماموران تماس گرفته، پزشکی بود که ادعا میکرد وظیفه کنترل شرایط این مادربزرگ را به عهده دارد و بدحالی او از طریق پرستار به اطلاعش رسیده است.
به گفته پزشک مسوول، این پرستار که هلن بورک معرفی شد، ظاهرا پس از تزریق انسولین متوجه شده که بیمار حال خوبی ندارد، اما از آنجایی که باید بسرعت به منزل فرد دیگری میرفت تا داروهای او را تزریق کند، بناچار تنها فرصت کرد با پزشک مسوولش تماس بگیرد و او را در جریان بدحالی پیرزن قرار دهد.
هلن بورک، پرستار 40 سالهای است که به اتهام قتل غیرعمد پیرزنی 80 ساله، دستگیر و دادگاهی شده است. این پرستار که هر روز صبح برای تزریق انسولین نلی ورال، مادربزرگی تنها و بیمار به خانه او میرفت، متهم شده با اشتباه در خواندن دستخط دکتر و تزریق مقدار بیش از اندازه انسولین، سبب شوک و ایست قلبی او شده است.
خانم بورک پس از اولین تحقیقات پلیس مورد بازجویی قرار گرفت و خیلی زود مشخص شد بدحالی مادربزرگ از اشتباه بسیار بزرگ او بوده است. انسولین تزریق شده به ورال که روز قبل نسخهای جدید برایش صادر شده بود، 10 برابر حدی بود که پزشک تجویز کرده و به نظر میرسید این پرستار که دستخط پزشک را نتوانسته بود بخواند، بدون توجه به زیادی دارو، آن را به بیمار تزریق کرده و سبب ایست قلبیاش شده بود.
اشتباه بزرگی که مرگ یک انسان را در پی داشت و این پرستار باتجربه که از رفتارش شرمنده بود را راهی زندان کرد تا به عنوان قاتل در دادگاه حاضر شود؛ اتهامی که راه فراری از آن وجود ندارد و با وجود تلاشهای خانم بورک و وکلیش که سعی دارند بیدقتی انجام شده را به مشغولیتهای ذهنی نسبت دهند، حکمی سنگین در پی خواهد داشت که اولین آن، باطل شدن پروانه کاری این پرستار باسابقه خواهد بود.
خستگی امانم را برید
«روز حادثه بشدت خسته بودم. بیش از یک هفته بود که تمام وقت، کار میکردم و حتی فرصت یک لحظه آرامش نداشتم. میخواستم برای دیدن دخترم در روز تولدش به بلژیک بروم به همین خاطر سعی میکردم با اضافه کاری، پول بیشتری بگیرم و آن را پسانداز کنم. آنقدر خرج خانه و زندگی زیاد شده بود که هرچقدر هم که حقوق میگرفتم، باز همهاش صرف رفتوآمد و خریدهای کوچک و مایحتاجی میشد که برای زندگی به آنها احتیاج داشتم. وقتی به پیشنهاد رئیسم قبول کردم که مدتی برای بیمارانی که در خانه هستند، آمپول تزریق کنم، میدانستم مسوولیت بزرگی است، اما کارم را خوب بلد بودم و مشکلی پیش نمیآمد.
معمولا بیماران، افرادی مسن بودند که بیمارستان آنها را قبول نمیکرد و باید پرستاری مسوول دواهای آنها میشد. خستگی امانم را بریده بود، اما باید کار میکردم تا به هدفم که دیدن دخترم بود، برسم. روز حادثه خیلی درمانده بودم. شب قبل در بیمارستان کشیک بودم و صبحش باید تا ظهر به خانه افراد میرفتم تا به آنها آمپول تزریق کنم. وقتی به خانه خانم ورال رفتم، نسخه جدیدی داشت. میدانستم که دیروز پزشک او را ویزیت کرده و احتمالا داروهایش را تغییر داده است، اما خستگی مانع از آن شد که درست فکر کنم و عقلانی تصمیم بگیرم. وقتی نسخه را خواندم، حدود 10 برابر آن مقداری بود که همیشه تزریق میکردم، اما توجهی نکردم. من مسوول تزریق دارو بودم و نمیخواستم حتی لحظهای فکر شلوغ و درهم خود را به اینکه چرا دارو زیاد است، معطوف کنم. آن مقدار انسولین را که در نسخه خوانده بودم، تزریق کردم که متوجه شدم تنها چند ثانیه بعد حال مریض بد شد.
فهمیدم که دچار حمله شده، اما کاری از دستم برنمیآمد. مغزم درست کار نمیکرد، این بود که بهجای زنگ زدن به اورژانس به پزشک مسوولم زنگ زدم و او را در جریان بدحالی مادربزرگ گذاشتم. چارهای نبود، باید فورا خانه را ترک میکردم و به منزل بیمار دیگری که منتظرم بود، میرفتم. این بود که از خانه خانم ورال خارج شدم و با تصور اینکه پزشک همه چیز را رو به راه خواهد کرد به برنامه هر روزهام ادامه دادم. با تماس پلیس بود که فهمیدم بیمار جان سپرده و من با تزریق بیش از اندازه، سبب مرگش شدهام.
رفتار من به عنوان یک پرستار و مسوول زندگی افراد، بسیار ناشایست بود و باید خودم را بیش از یک تلفن به رئیسم درگیر ماجرا میکردم، اما خستگی نمیگذاشت درست فکر کنم. انگار شلوغیهای مغزم اجازه نمیداد عاقلانه تصمیم بگیرم و تنها میخواستم همچون یک ربات از پیش برنامهریزی شده وظایفم را انجام بدهم و پولم را بگیرم. زندگی خستهام کرده بود و به همین دلیل تصمیمات غلط و پشت سر هم، کار را خرابتر میکرد. شاید ادعای شوهر سابقم درست باشد که من تمرکز ندارم و این نداشتن تمرکز سبب شد جان دیگران را نیز به خطر بیندازم. او شاید درست بگوید، وجود من برای خودم و دیگران مضر است و حتی دیدن دخترم کار درستی نبوده است. شاید بهتر باشد من باقیمانده عمرم را در زندان سپری کنم.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: