حاشیه خبر

این داستان تلخ را پایانی باید...

زن‌ها کل می‌کشند و عروس، با گونه‌های سرخ شده و چشم‌های محجوب سر پایین می‌اندازد و داماد، مردی چشم‌بادامی که پوستی زرد دارد و فارسی را دست و پا شکسته حرف می‌زند، لبخند می‌زند و عروس را به خانه‌اش می‌برد؛ خانه‌ای که کاهگلی است و یک‌شبه قد کشیده و پنجره‌هایش را مرد، گل مالیده است تا اگر ماموران اداره امور اتباع بیگانه آمدند، ندانند کسی در خانه زندگی می‌کند و حدس نزنند که صاحب آن آلونک تاریک و سرد، مهاجر افغانی غیرقانونی در ایران است که برای دور ماندن از چشم قانون به حاشیه سیاه شهر پناه برده است تا کنار بقیه هم‌ولایتی‌هایش که با مجوز یا بی‌مجوز اقامت، حاشیه‌نشین شده‌اند، زندگی مشترک را آغاز کند.
کد خبر: ۴۵۰۲۵۹

ازدواجش در جایی ثبت نمی‌شود، قرار نیست که ثبت شود، مهمان غیرقانونی، چطور می‌تواند ازدواجی قانونی و ثبت شده داشته باشد. به همین خاطر است که پدر دختر را با یکی دو دسته اسکناس راضی کرده است و پدر ثابت کرده است که گاهی راه آرام کردن وجدان از شکم می‌گذرد و دخترک را فروخته است به قیمت 3-4هفته سیر کردن خانواده پرجمعیت‌شان.

پدر هم مثل دخترش بیسواد است، سردرنمی‌آورد اگر کسی بگوید آخرین مهلت مجلس به آنها که ازدواج ثبت نشده‌ای با اتباع بیگانه داشته‌اند، فقط تا سال 85 بوده است و ازدواج کسانی که پس از آن سال با بیگانگان وصلت کرده باشند غیرقانونی به حساب می‌آید و بنابر این قانون بر آنها و فرزندانشان سخت خواهد گرفت.برای پدر مهم این است که یک نان‌خور از جمع خانواده کم شود و چه بهتر که آن نان‌خور، دخترش باشد که نرسیده به 18 سالگی، عروس شود و آن وقت دیگر کسی ترس در خانه ماندگار شدن و سپید شدن گیس‌هایش را در سال‌های آینده نداشته باشد.عروس این داستان احتمالا به یک سال نرسیده از آن عقد ثبت نشده در شناسنامه‌اش، باردار می‌شود و آن طور که عیسی موسوی‌نسب، مدیرکل اتباع و امور خارجه استانداری تهران می‌گوید، او و بچه‌های حاشیه‌نشینش، تاوان ثبت نشدن این ازدواج را پس می‌دهند تا آنجا که از حقوق انسانی‌اش محروم خواهند شد.دخترک 15ـ14 ساله‌ای که امروز با تور پرده یکی از همسایه‌ها برایش روبند عروس درست کرده‌اند و لباس عروس پوسیده مادرش را بر تن دارد، نمی‌داند که قرار است طفلکانش بی‌هویت و بی‌شناسنامه بزرگ شوند و قانون حتی برای اثبات این که آنها مشروع پابه دنیا گذاشته‌اند، از او گواهی می‌خواهد و او گواه کم می‌آورد و بعد بچه‌ها حتی از رفتن به مدرسه ـ ساده‌ترین حقی که هر کودکی باید از آن بهره‌مند شود ـ محروم می‌شوند و بلاتکلیف و رها شده، قد می‌کشند و چه کاری از آدم‌هایی که محروم از هویت و سواد بزرگ شده‌اند برمی‌آید جز بزه؟عروس این داستان نمی‌داند که سرنوشت او و طفلکانش در دهه‌های بعد، از پیش رقم خورده است؛ سرنوشتی که ناخوش و غم‌انگیز است درست مثل هزاران زن هم‌میهنش که دور از چشم قانون، ازدواج کرده‌اند و حالا تاوانش را پس می‌دهند.برای مردمان روستاهای دورافتاده از استان‌های لب مرز هزار دغدغه هست برای فراهم کردن نیازهای اولیه زیستن و در این صورت، چطور به ذهن‌شان خطور کند می‌شود انتظار که آنها پی قانون را بگیرند و سر در بیاورند که عقد بدون محضر رفتن، زندگی‌شان را تا چند نسل زیر و رو می‌کند.حالا وقتش رسیده است که قانون، بخصوص قانونی که درباره ازدواج زنان ایرانی با اتباع بیگانه هشدار می‌دهد، قاب کهنه‌اش را بشکند و از کتاب‌های قانون بیرون بیاید بعد به زبانی همه‌فهم، مثل داستان‌های قومی و قبیله‌ای مادربزرگ‌ها، نسل به نسل روایت شود و مردم، آن را با زبان خودشان برای هم تعریف کنند و ادامه روال سیاه‌بخت شدن دخترکان را همه ایرانیان دست در دست هم متوقف کنند و به هم هشدار بدهند و یکدیگر را به قانون آشنا کنند... حالا دیگر وقتش رسیده است...

مریم یوشی‌زاده/ گروه جامعه

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها