مردی که با چاقو دایی‌اش را کشت، از جزئیات این قتل می‌گوید

چگونه خواهرزاده قاتل شد

چاقویی که آیدین بر بدن دایی‌اش وارد کرد مرد، 50 ساله را از پای درآورد و باعث مرگش شد. اولیای‌دم مقتول درخواست قصاص کرده‌اند و آیدین در شعبه 113 دادگاه کیفری ‌استان تهران بعد از محاکمه به قصاص محکوم شد. این جوان که دارای سابقه هم هست روزهای خوبی را در زندان نمی‌گذراند و با اصرار خانواده دایی‌اش برای اجرای حکم، پرونده‌اش به شعبه اجرای احکام رفته ‌است. او به سوالات خبرنگار ما پاسخ و توضیح می‌دهد چطور از نوجوانی با استعداد در مدرسه به شروری تبدیل شد که حالا گرفتار میله‌های زندان شده‌ است.
کد خبر: ۴۴۸۹۱۲

2 سال مدت زمان کمی برای زندانی شدن نیست، این روزها را چطور می‌گذرانی؟

به سختی، واقعا زندان خیلی سخت است، زندان قوانین خودش را دارد و مجبوری گاهی برای این‌که بتوانی زندگی کنی، خشن باشی و طوری زندگی کنی که شاید اگر آزاد بودی آن کار را نمی‌کردی. هیچ ‌فردی از شهروندان عادی در زندان نیست و کسانی در زندان هستند که هر کدام جرمی انجام داده‌اند و با آدم‌های عادی فرق می‌کنند.

تو متهم هستی دایی‌ات را کشته‌ای، چرا این کار را کردی؟

عصبانی‌ام کرد. خیلی از دستش ناراحت بودم.

اما همه می‌گویند تو کسی بودی که او خیلی دوستش داشت و نگرانش بود.

شاید نگران من بود و من را دوست داشت، اما رفتارش با من خیلی اشتباه بود، همیشه نصیحت می‌کرد و از این کارش خیلی بدم می‌آمد، می‌گفتم نمی‌خواهم حرف‌هایش را بشنوم، اما دفعه بعد دوباره نصیحت‌هایش را شروع می‌کرد.

نصیحت کردن کار بدی نیست، چرا او را زدی؟

دلش برای مادرم می‌سوخت و آنقدر پشت سرهم به من غر می‌زد که عصبی می‌شدم. خانواده‌ام می‌دانستند که من عصبی هستم و حالم بد می‌شود، اما او رعایت نمی‌کرد.

روز حادثه کجا بودی؟

در خانه دایی‌ام بودم، البته مقتول را نمی‌گویم، دایی کوچکم را می‌گویم. رفته‌ بودم به آنها سر بزنم که دیدم دایی عباس هم آنجاست.

چطور با هم درگیر شدید؟

سر صبحانه بود. داشتیم نان و پنیر می‌خوردیم که دوباره شروع کرد، من هم ضربه‌ای به سینه‌اش زدم که فوت کرد.

یعنی سر صبحانه او را کشتی؟

نه، دایی‌ام بلند شد و به حیاط رفت، من هم از فرصت استفاده کردم و از آشپزخانه یک چاقو برداشتم و زیر لباسم مخفی کردم، می‌دانستم که این حرف‌های دایی‌ام به خاطر این است که طلب مرا ندهد. به حیاط رفتم و او را کشتم.

مقتول مقاومتی نکرد؟

غافلگیرش کردم. چاقو زیر لباسم بود، نمی‌توانست آن را ببیند، در حیاط به او حمله کردم و یک ضربه بیشتر به او نزدم. خون از بدنش جاری شد و او فریاد زد.

کسی در خانه نبود؟

زن‌دایی‌ام بود. او خیلی ترسیده ‌بود، با فریاد از خانه بیرون رفت تا کمک بیاورد بعد هم که من دستگیر شدم.

پس تو به عمد دایی‌ات را زدی؟

البته عمد آن‌ جوری هم نبود. من عصبانی شدم و کنترل خودم را از دست دادم.

اگر به عمد نبود او را به بیمارستان می‌رساندی؟

خب وضعیت روحی خوبی نداشتم. حالم کمی بد بود. یعنی عصبی بودم، آنقدر عصبانی بودم که زن‌دایی‌ام از من ترسید و به خیابان فرار کرد.

تو در مورد طلبی صحبت کردی که قرار بود دایی‌ات به تو بدهد. ماجرای آن پول چه بود؟

چند ماهی می‌شد که دایی‌ام از من پول گرفته‌ ‌بود و قرار بود خیلی زود پس بدهد اما پول را نمی‌داد. هر بار بهانه‌ای می‌آورد، می‌گفت تو که پول لازم نداری اگر پول را به تو بدهم خرج خلافکاری می‌کنی. خلاصه که از این حرف‌ها می‌زد. آن روز هم وقتی من حرف پول را پیش کشیدم دوباره صحبت را به سمت رابطه من و مادرم کشید. می‌گفت پول را به مادرم می‌دهد. من می‌دانستم دروغ می‌گوید.

وقتی پلیس به محل رسید تو داشتی فرار می‌کردی چرا؟

زن دایی‌ام ترسیده بود و در خیابان فریاد می‌زد و از مردم کمک می‌خواست. به او گفتم بیا خانه کاری با تو ندارم، اما او نمی‌آمد و می‌ترسید. مردم با پلیس تماس گرفته بودند و اگر فرار نمی‌کردم مرا بازداشت می‌کردند. به همین خاطر هم داشتم می‌دویدم که پلیس رسید.

زن دایی‌ام گفته وقتی تو مقتول را زدی خندیدی و گفتی حقش بود. این درست است؟

نمی‌دانم چه بگویم، راستش من این کار را نکردم، اما زن دایی‌ام خیلی ترسیده بود و دچار توهم شده بود. حرف‌های این طوری زیاد می‌گفت.

مقداری هم در مورد خودت بگو، ماجرای اختلافت با مادرت چه بود که خانواده را درگیر کرده بود؟

من و مادرم با هم زیاد دعوا می‌کردیم. مادرم از کارهای من خوشش نمی‌آمد و من هم که آدم عصبی بودم نمی‌توانستم غرغرهایش را تحمل کنم. به همین خاطر دعوا می‌کردیم. او خیلی از دست من ناراحت می‌شد ولی من دوستش دارم خودش هم می‌داند که همه کس من است.

چه کارهای خلافی می‌کردی؟

بعضی وقت‌ها مواد می‌کشیدم و با دوستانم مشروب می‌خوردم که مادرم ناراحت می‌شد و می‌گفت این آدم‌ها را به خانه من نیاور. خب به هر حال پا به سن گذاشته و من می‌فهمم که حوصله ندارد، اما من هم می‌خواستم با دوستانم باشم. مادرم زن باایمانی است. او نماز می‌خواند و دعا می‌کند به همین خاطر هم کارهای من اذیتش می‌کند. می‌گوید من آبرویش را همه جا برده‌ام، گاهی که دعوا می‌کردیم و صدایمان بالا می رفت، ناراحت می‌شد.

چقدر درس خواندی؟

تا دوران راهنمایی درس خواندم، اما به خاطر مسائلی از مدرسه اخراج شدم و بعد هم ترک‌تحصیل کردم.

چرا ترک‌تحصیل کردی درس‌ات خوب نبود؟

اتفاقا همه معلم‌ها می‌گفتند که تو پسر باهوشی هستی. دوست نداشتند که من از مدرسه بروم، اما ناظم مدرسه از من خوشش نمی‌آمد و می‌گفت که تو بچه شری هستی. راست هم می‌گفت، من همیشه کلاس‌ها را به​هم می‌ریختم. با این حال من را تحمل می‌کردند تا این که در مدرسه با پسری دعوا کردم و دماغش را شکستم. به همین خاطر هم اخراجم کردند و بعد هم دیگر خودم به مدرسه نرفتم. من دوران ابتدایی را با معدل 20 تمام کردم، دوران راهنمایی هم خوب بودم، اما اواخر دیگر دوست نداشتم درس بخوانم.

چرا مدرسه را دوست نداشتی؟

مدرسه را دوست داشتم. درس خواندن را دوست نداشتم. ما در مدرسه یک گروه بودیم و شر به پا می‌کردیم و حال بچه پرروها را می‌گرفتیم.

بعد از این که ترک‌تحصیل کردی چرا سر کار نرفتی؟

مدتی سر کار می‌رفتم، اما خوشم نیامد. با دوستانم بیشتر درآمد داشتم و خوش هم می‌گذشت. من و دوستانم یک گروه بودیم که با هم خوش بودیم. با هم شمال می‌رفتیم و خوش می‌گذراندیم.

در این مسافرت‌ها معتاد شدی؟

بله درست است. دور هم که بودیم مواد می‌کشیدیم و حال می‌کردیم. کم‌کم معتاد شدم و وضعم بد شد.

هزینه زندگی‌ات را چطور تامین می‌کنی؟

از مادرم پول می‌گیرم. او هنوز حقوق بازنشستگی پدرم را که چند سال پیش فوت کرد می‌گیرد، گاهی هم با موتور کار می‌کردم، بعضی وقت‌ها هم با دوستانم کار می‌کردم.

سابقه زندان هم داری؟

یک بار مدت کوتاهی در زندان بودم. سابقه آنچنانی ندارم.

تو به درخواست اولیای‌دم به قصاص محکوم شدی و آنها اصرار زیادی دارند که تو قصاص شوی. فکر می‌کنی مادرت بتواند کاری برای تو بکند؟

راستش نمی‌دانم. آنها بجز این قتل به طور کلی دل خوشی از من ندارند، حتی مادرم از من خیری ندیده. حرف‌های زن دایی‌ام هم باعث شده تا آنها بیشتر عصبانی شوند، به همین خاطر نمی‌توانم توقع داشته باشم آنها من را ببخشند، هرچند با همه وجودم پشیمانم و درخواست بخشش دارم.

مادرت چه، او در مورد این کار تو چه می‌گوید؟

مادرم بیشتر از یک سال با من حرف نمی‌زد و به دیدنم نمی‌آمد. حتی وقتی بازداشتم کردند به من گفت که دیگر پسرش نیستم و باید فراموش کنم مادری دارم، اما بعد از یک سال وقتی که مرتب به او تلفن کردم و عذرخواهی کردم به دیدنم آمد. او تنها کسی است که من دارم، هنوز هم سیاه برادرش را در نیاورده، اما می‌گوید من را بخشیده و تلاش می‌کند رضایت اولیای‌دم را بگیرد. البته خودش هم زیاد امیدوار نیست، اما هردو مجبوریم تلاش کنیم و امیدمان به خداست.

با توجه به کارهایی که کردی چه تضمینی وجود دارد که تو دوباره به سمت مواد مخدر، مشروب و کارهای خلاف نروی و اگر اولیای‌دم رضایت دهند فرد صالحی شوی؟

خدا می‌داند من در این مدت چقدر اذیت شدم و زندان چقدر برای من سخت بوده برای این که دوباره به اینجا برنگردم قطعا طوری زندگی می‌کنم که دیگر راهی زندان نشوم و قول می‌دهم گذشته را هم برای مادرم جبران کنم.زیر تیغ بودن خیلی سخت است، هرچند وقت یک بار یک نفر را برای اجرای حکم می‌برند. آن شب هیچ کس در بند خواب ندارد و همه مضطرب هستند. حتی بعضی‌ها برای فرار از این اضطراب خودکشی می‌کنند. من دیگر نمی‌توانم به این وضعیت ادامه دهم و حتما آدم خوبی می‌شوم.

مرجان لقایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها