عشق‌ خالصانه بچه‌ها

کد خبر: ۴۴۸۵۰۵

در رستوران ما تنها خانواده‌ای بودیم که بچه داشتیم. من اریک را روی صندلی مخصوص کودکان نشانده و خودم مشغول صحبت با همسرم بودم. همه آرام غذا می‌خوردند و حرف می‌زدند. رستوران فضایی دوست‌داشتنی داشت؛ آرام، زیبا و ساکت.

اریک ناگهان از خوشحالی جیغ کشید و با زبان کودکانه‌اش به کسی سلام کرد. برگشتم تا ببینم اریک از دیدن چه کسی اینقدر ذوق کرده است. اریک هم تند و محکم، دستان کوچک و تپلش را به لبه صندلی می‌زد تا بتواند خودش را به دوستش برساند. چشم‌هایش از شادی برق می‌زد و با آن دهان بی‌دندانش چنان می‌خندید گویی بهترین دوستش را دیده است.

من دور و برم را نگاه کردم تا ببینم اریک از دیدن چه چیزی تا این حد خوشحال شده است. پیرمردی چاق با لباس‌هایی کثیف پشت سر من ایستاده بود. موهایش به هم ریخته و نامرتب بود و نوک انگشتان پایش از چیزی که فقط شبیه کفش بود، بیرون زده بود. لباس‌ها و موهایش چنان کثیف بود که دیدنش احساس بدی به آدم دست می‌داد.

او آرام ایستاده بود و برای اریک دست تکان می‌داد. با صدایی کلفت رو به اریک گفت: «سلام، سلام مرد بزرگ، چطوری؟»

سعی می‌کرد صدایش را تغییر دهد و با لحنی کودکانه صحبت کند، اما باز هم صدایش غیرقابل تحمل بود. من و همسرم یکدیگر را نگاه کردیم، نگاهی که مفهومش فقط یک چیز بود: «باید چه کار کنیم؟»

غذای ما آماده شد و مرد با دیدن آن‌ فریاد کشید: «کوچولو، تو هم پیتزا دوست داری؟ تو که دندون نداری!»

او این جملات را می‌گفت و می‌خندید. از نگاه‌های مردم می‌شد فهمید که هیچ کس از حضور او راضی نیست و او را آدمی دوست‌داشتنی نمی‌داند. من و شوهرم خجالت‌زده شده و نمی‌دانستیم باید چه کار کنیم. برای همین آرام و در سکوت غذایمان را خوردیم و سعی کردیم کاری کنیم که اریک هم آن مرد را فراموش کند. اما تلاش ما بی‌فایده بود، چون پیرمرد دائم برای اریک دست تکان می‌داد، به او چشمک می‌زد و او را می‌خنداند.

برای همین تصمیم گرفتیم سریع‌تر رستوران را ترک کنیم. شوهرم برای پرداخت صورتحساب به صندوق رفت و به من گفت در پارکینگ منتظرش باشم. مرد جلوی در نشسته بود و من نمی‌توانستم راحت از رستوران خارج شوم.

زیر لب دعا می‌کردم و از خدا می‌خواستم به من کمک کند راحت بتوانم از رستوران بیرون بروم، امیدوار بودم او با من حرف نزند. همان‌طور که به در نزدیک‌تر می‌شدم، اریک را محکم در آغوش گرفتم و طوری رفتم که تا حد امکان نه مرد را ببینم و نه بویی حس کنم.

وقتی به مرد نزدیک شدیم، اریک خودش را به سمت او خم کرد. قبل از این‌که من بتوانم کاری انجام دهم، مرد اریک را از من گرفت. ترسیده بودم و نمی‌دانستم چه کار کنم، اما دیدن این صحنه برایم جالب بود؛ کودکی زیبا و معصوم در آغوش مردی کثیف و چاق آرام گرفته بود.

اریک مثل همه بچه‌ها به او اعتماد کرده و سرش را روی شانه پهن و بزرگ مرد گذاشته بود. در این هنگام مرد چشمانش را بست و آرام اشک ریخت. او اریک را آرام در آغوشش تکان می‌داد و مشخص بود از این وضعیت راضی است. دستان پیر و کار کرده او چنان از پشت مراقب اریک بود که گویی آن مرد، پدربزرگش است.

من وحشت‌زده ایستاده بودم و آنها را نگاه می‌کردم. ناگهان مرد چشم‌هایش را باز کرد و به من خیره شد.

ـ«همیشه مراقب این کوچولو باشید.»

ـ«حتماً.»

وقتی جواب او را دادم، اینقدر صدایم می‌لرزید که خودم هم به‌سختی آن را شنیدم. مرد با ناراحتی اریک را از خودش جدا کرد و او را به من داد. بعد در حالی که از من دور می‌شد، گفت: «خدا نگهدار شما باشد، خانم. شما امشب بهترین هدیه زندگی‌ام را به من دادید. متشکرم.»

من چیزی نگفتم و فقط در حالی که اریک در آغوشم بود، به سمت ماشین دویدم. همسرم وقتی مرا دید تعجب کرد که چرا اینقدر دیر رسیده‌ام و چرا اریک را اینقدر محکم در آغوش گرفته‌ام.

در آن لحظه فقط از خدا می‌خواستم مرا ببخشد. اریک به من یاد داد که نباید درباره دیگران قضاوت کنم و پیرمردی سختکوش را با یک دیوانه اشتباه بگیرم. آن شب پیرمرد ژنده‌پوش به من یادآوری کرد برای نزدیک شدن به خدا باید به پاکی و معصومیت کودکان باشم.

زهره شعاع

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها