هر نسل در موقعیت تاریخی و اجتماعی مشخصی رشد میکند و متناسب با این موقعیت به عادات و ارزشها و سلایقی تمایل مییابد که ممکن است از اندیشهها و افکار و کردارهای نسلهای قبلی و بعدی خود متفاوت باشد.
این تغییر و تحولات گسترده و سریع در شرایط فردی و اجتماعی آدمها در نسلهای مختلف، میتواند مسالهای طبیعی و بدیهی تلقی شود. وقتی شرایط تغییر میکند، آدمهای پرورش یافته در این شرایط هم عوض میشوند، اما مشکل و مساله چالشبرانگیز، زمانی خود را نشان میدهد که 2 نسل متفاوت، ناگزیر از برقراری تعامل و ارتباط انسانی و اجتماعی با یکدیگر هستند.
تفاوت در نگرشها و سلایق گاه زمینه تنش میان افراد و گروههای درگیر در رابطه را فراهم میکند. آدمهایی که متعلق به 2 نسل متفاوت هستند و ارزشها و نگرشهای مختلفی دارند، ممکن است در موقعیت تعامل با یکدیگر دچار چالش و تعارض شوند.
این چالش اولینبار و در ابتداییترین شکلش، در خانواده اتفاق میافتد. روابط خانوادگی هسته روابط اجتماعی گستردهتر هستند و روابط تعارضآمیز در خانواده بسادگی در تعاملات گستردهتر اجتماعی شیوع پیدا میکند.خانواده در قالب معمولش، متشکل از 2نسل والدین و فرزندان است و ناگزیر، این دو نسل، پرورده 2 دوران تاریخی ـ اجتماعی متفاوتاند. وجود اختلاف سلیقه و نظر بین این دو نسل در صحنه روابط خانوادگی شاید طبیعی باشد، اما آنچه در واقعیت اتفاق میافتد، در بسیاری از موارد، جدل و تنش و تعارض بر سر همین اختلافها، میان والدین و فرزندان است.
شاید ناچار باشیم این واقعیت را بپذیریم که همه چیز عوض شده است، بنابراین ما در نقش پدر یا مادر با فرزندانمان یا در نقش فرزند با والدینمان ارزشها و سلایق متفاوتی داریم. اما این تفاوتها چنانچه زمینه بروز تضاد میان والدین و فرزندان را فراهم کند، نه تنها نهاد خانواده، بلکه کل هستی اجتماعی ما را تحت تاثیر قرار خواهد داد. تضاد میان 2 نسل که از همان تفاوت در سلیقهها ناشی شده است، به همه عرصههای اجتماعی راه خواهد یافت و جامعه را صحنه درگیریهای پنهان و آشکار خواهد ساخت. پس شاید مساله اساسی این باشد: چگونه میتوان با این تفاوتها به زندگی ادامه داد، چنان که تفاوت عامل تضاد و تعارض میان نسلها نشود؟ چگونه میتوان با این تفاوتها کنار آمد؟
کشمکش در همهجا
گفتیم تفاوت و بعضا تعارض 2 نسل به صحنه خانواده محدود نمیشود. زندگی اجتماعی سرشار از موقعیتهایی است که در آنها 2 نسل ناچار از برقراری تعامل با یکدیگرند و در این موقعیتها اختلاف موجود میان 2 نسل میتواند مسالهساز باشد.
تقریبا همه جایگاههای اجتماعی که فرد در آنها حضور دارد، جایگاههایی هستند که در آنها امکان رویارویی جوانان و بزرگسالان فراهم است. مدرسه شاید بعد از خانواده، اولین موقعیتی باشد که باز 2 نسل در ارتباط با هم قرار میگیرند. معلمان و مدیران مدارس متعلق به یک نسل و همه دانشآموزان عضو نسل دیگری با سلایق و علایق متفاوت هستند.
چنین وضعیتی در دانشگاه هم ادامه پیدا میکند، استادان و دانشجویان میتوانند دو سوی یک تعامل تعارضآمیز را تشکیل دهند. تضاد میتواند در محیط کار نیز ادامه پیدا کند؛ جایی که معمولا در آن مقامات و مسوولان مافوق را نسل بزرگتر تشکیل میدهند و جوانان در مقامهای پایینتر قرار دارند.
خصوصیت مشترک همه این موقعیتهای اجتماعی آن است که در همه آنها، نسل جوان در جایگاهی مادون جایگاه بزرگترها قرار میگیرد. به عبارت دیگر، قدرت در همه این موقعیتها متعلق به نسل بزرگتر است. در مدرسه، دانشگاه، محیط کار و در سطوح اجتماعی وسیعتر از این نیز اغلب اوقات این نسل بزرگتر است که موهبت قدرت را در اختیار دارد و میتواند آن را بر جوانان اعمال کند.
نسل بزرگترها بر خانواده، مدرسه، دانشگاه، محیط کار و تقریبا بر کل هستی اجتماعی حاکمیت دارد. حاکمیت بزرگترها در واقع به معنای حاکمیت سلایق و علایق فرهنگی و اخلاقی آنان نیز هست و نگرش نسل جوان در بسیاری از موارد با این علایق و سلایق تفاوت دارد. در چنین شرایطی، زمینه تضاد و تعارض و تنش در همه عرصهها میان 2 نسل فراهم شده است.
تنش هنگامی اتفاق میافتد و رفتهرفته گستردهتر میشود که بزرگترها ـ به عنوان نسل غالب ـ تمایل داشته باشند علایق و سلایق خود را به هر قیمت ممکن بر جوانان تحمیل کنند. در این شرایط، نسل غالب وجود تفاوت بین خود و نسل جوان را به رسمیت نمیشناسد، حق را تنها به خود میدهد و حاضر به گفتوگو برای دستیابی به تفاهم با این نسل نیست.
میتوان گفت در چنین شرایطی همه چیز برای نافرمانی و شورش پنهان و آشکار نسل جوان، علیه نسل بزرگترها فراهم است. در خانواده فرزندان از دستورات والدین سرپیچی میکنند و در مدرسه، دانشگاه و محیط کار نیز چنین میشود و به طور کلی در صحنه جامعه، ائتلافی پنهان میان نسل جوان علیه نسل بزرگترها شکل میگیرد.
ممکن است این تضاد و تعارض در قالب نافرمانی پنهان نسل جوان از بزرگترها ادامه یابد، نسل جدید برای خود نوعی زندگی مخفی شکل دهد، جمعهای زیرزمینی ایجاد شوند و نسل جدید بکوشد با هر طریق ممکن، خود را از کنترل و نظارت نسل بزرگتر خلاص کند. اما ممکن هم هست که تضاد و تنش به شکل آشکار در بیاید، درگیری در خانواده، مدرسه، دانشگاه، محیط کار و حتی کنشهای جمعی اعتراضآمیز از نمونههای درگیری آشکار میان 2 نسل هستند.
چه باید کرد؟
شاید مساله اساسی در مدیریت صحیح تفاوتهای 2 نسل، نحوه نگرش اعضای 2 نسل به این تفاوتها باشد. مساله مهم در یک خانواده برای پیشگیری از تنش و کشمکش، آن است که والدین و فرزندان چگونه به تفاوتهای موجود میان یکدیگر بنگرند و چگونه با این تفاوتها برخورد کنند. در اینجا «قضاوت اخلاقی» والدین و فرزندان نسبت به یکدیگر اهمیت مییابد.
محمدحسین الیاسی، محقق و استاد دانشگاه در مقالهای پژوهشی با نام «سنجش رابطه گسست نسلی با سبک فرزندپروری پدران» به بررسی رابطه رویکرد اخلاقی پدران و کشمکش آنان با فرزندان پرداخته است. او با مدد گرفتن از دیدگاههای روانشناختی اشاره میکند که هر فرد در طول زندگی خویش از مراحل مختلفی میگذرد که قضاوت اخلاقی او درباره خود و دیگران بر پایه آن شکل میگیرد.
الیاسی با استفاده از نظریات روانشناختی میگوید که افراد در اولین سطح قضاوت اخلاقی میکوشند به منظور دستیابی به پاداش و جلوگیری از تنبیه، خود را با دیگران سازگار کنند و در صدد برآیند که رفتار خود را با خواست افراد قدرتمند و معتبر همراه سازند. در مراحل بعدی، فرد اخلاق را در تبعیت کورکورانه از قراردادهای اجتماعی مییابد، اما در آخرین سطوح، فرد از قراردادها فراتر میرود و وجدان فردی خویش را منبع قضاوت اخلاقی قرار میدهد.
اخلاق در این مراحل آخر مبتنی بر اصول انتزاعی کلی است و فرد در برخورد با دیگران از نوعی تساهل اخلاقی برخوردار است. او انتظار ندارد که همه دقیقاً آنچنان که او میخواهد و میپسندد، رفتار کنند، بلکه رفتار دیگران را بر پایه اصول اخلاقی کلیاش میسنجد.
الیاسی تأکید میکند «بزرگسالانی که به سطح آخر رشد اخلاقی نرسیدهاند، رفتارهای جوانان و نوجوانان را بویژه وقتی با هنجارهای مقبول آنان فاصله داشته باشد، برنمیتابند. به همین سبب این گونه بزرگسالان در مقام والدین اغلب رفتاری توأم با طرد و عدم پذیرش در برابر فرزندان نوجوان خود نشان میدهند». والدین نابرخوردار از تساهل و مدارا اغلب با فرزندان نوجوان خویش دچار تعارضات ژرف و گسستهای مستمر میشوند. چنین والدینی چون قادر به درک نظرات و دیدگاههای متفاوت با نظرات خویش نیستند، در تقابل با فرزندان جوان و نوجوان خویش، خود را همیشه صاحب حق میدانند و ارزش چندانی برای عقاید و مواضع دیگران قایل نمیشوند.
به عقیده الیاسی «میزان گسست نسلی و تعارضات بین نسلی زمانی بیشتر بروز میکند که بزرگسالان، بویژه والدین به مراحل عالی رشد اخلاقی نرسیده باشند. چنین والدین و بزرگسالانی، ناتوان از درک و پذیرش نیازها، احساسات، خواستهها و مواضع متفاوت گروههای سنی پایینتر از خود هستند، در مقابل بزرگسالانی که به مراحل بالای رشد اخلاقی رسیدهاند، واجد ویژگیهایی نظیر خویشتنداری، مدارا، اغماض و وسعت نظر هستند، این افراد قادرند دیگران را درک کنند، حتی اگر چون آنان نیندیشند و عمل ننمایند.»
پس نکته قابل تأمل این است که ویژگیهای شخصیتی والدین و بزرگترها میتواند تأثیری مهم در بروز تعارضات و گسست میان نسلها داشته باشد. اگر والدین شخصیتهایی متساهل داشته باشند و تفاوت نسل جدید را با خود درک کنند و آن را بپذیرند، امید میرود که تفاهم بیشتری در ارتباطات 2 نسل به وجود بیاید.
نتایج پژوهش الیاسی نشان میدهد که حدود دوسوم نوجوانان پسر دبیرستانی که مورد پژوهش قرار گرفتهاند، پیوند عاطفی عمیق با والدین خویش ندارند. این گروه احساس میکنند که پدرانشان آنها را درک نمیکنند، به خواستهها و علایق آنها وقعی نمینهند و دنیا را از دریچه نگاه خود و نه فرزندانشان مینگرند. بسیاری از این نوجوانان قادر به گفتوگویی عمیق و توأم با همدلی با پدران خویش نیستند و اساسا چیزی برای گفتن به پدران خود ندارند.
به سوی تفاهم
رابطه 2 نسل در جامعه میتواند رابطهای همراه با کشمکش بسیار و جدلهای بیپایان باشد؛ اگر دو طرف رابطه سعی در درک موقعیت و افکار یکدیگر نداشته باشند و تنها بکوشند نظرات خود را به کرسی بنشانند، تفاوتهایشان را نادیده بگیرند و فقط خود را صاحب حق بدانند. اما از سوی دیگر، این رابطه میتواند رابطهای توأم با فهم متقابل باشد؛ اگر دو طرف تفاوتهای یکدیگر را به رسمیت بشناسند، اگر والدین نخواهند تنها نظرات خود را به فرزندان تحمیل کنند و اگر فرزندان در تصمیمگیریهایشان جایی برای تجربه و نصایح دلسوزانه والدین باز کنند و در برابر همه گفتهها و خواستههای والدینشان واکنش منفی نشان ندهند. در این صورت 2 نسل میتوانند دست در دست هم جامعهای بسازند که زندگی در آن برای همه شیرینتر است.
سالار کاشانی