مینو تا قبل از این دستگیری 2 سابقه کیفری داشت و هر دو بار هم به خاطر مواد مخدر. این دفعه هم به جرمی مشابه بازداشت شده است. او خودش هم به مواد اعتیاد دارد اما میگوید بعد از آزادی دیگر سراغ مخدر نمیرود و میخواهد از این به بعد زندگی آبرومندانهای داشته باشد. او در خانوادهای فقیر به دنیا آمد. خودش میگوید: برادر ندارم ما 5 خواهر هستیم و من بچه سوم خانواده، پدرم کفاش بود و درآمد زیادی نداشت، او خیلی بداخلاق بود و دست بزن هم داشت خیلی به ما زور میگفت و 13 سالم بود که مجبورم کرد شوهر کنم.
آنطور که مینو میگوید او هنوز به مدرسه میرفت که خواستگاری برایش پیدا شد و پدرش او را وادار به ازدواج کرد: اصلا جرات نداشتم مخالفت کنم. گفتم که پدرم خیلی بداخلاق بود و کسی جرات نداشت روی حرفش حرف بزند، برای همین مدرسه را ول کردم و به خانه شوهر رفتم. همان شبی که داشتم از خانه پدرم میرفتم خیلی گریه کردم اما پدرم توجهی نکرد و گفت بزودی به زندگی جدید عادت میکنم و کدبانو میشوم ولی این اتفاق هیچ وقت نیفتاد.
شوهر مینو رنگکار ماشین بود و درآمد بدی نداشت اما زن نوجوان نمیتوانست او را تحمل کند. وی درباره دلیل تنفر از همسرش میگوید: اول اینکه به زور ازدواج کرده بودم و آن موقع سنم کم بود. دوم اینکه شوهرم خیلی بداخلاق بود و او هم دست بزن داشت و به هر بهانهای کتکم میزد. همینکه چیزی خلاف میلش بود مرا زیر مشت و لگد میگرفت. نمیتوانستم او را تحمل کنم. زندگی که فقط پول نیست، تازه زیاد هم پولدار نبود و خرج خوردوخوراکمان را درمیآورد.
به این ترتیب بود که مینو با داشتن 2 فرزند، یک دختر و یک پسر، از همسرش جدا شد. او توضیح میدهد:بچهها پیش من ماندند یعنی خودشان اینطور خواستند و شوهرم هم مخالفتی نکرد. من بعد از طلاق مدتی را در خانه پدرم ماندم تا اینکه با محمود آشنا شدم.
این آشنایی در یک مهمانی اتفاق افتاد و اینبار مینو خودش برای ازدواج اعلام رضایت کرد. او میگوید: این موضوع به 17 سال قبل برمیگردد. از محمود خوشم آمد و وقتی قبول کرد بچههایم را نگه دارد من هم بله را گفتم. از شوهر دومم هم 3 بچه دارم؛ در مجموع 5 بچه که 2 نفرشان فوت شدهاند یکی به علت سرطان و دیگری در سد کرج غرق شد.
محمود آن زمان در یک صحافی کار میکرد و مرد سالمی به نظر میرسید (مینو سرش را پایین میاندازد و ادامه میدهد) بعد از مدتی شوهرم گفت کار در صحافی فایدهای ندارد از آن مغازه بیرون آمد تا خرید و فروش ماشین کند اما کم کم گرفتار مواد مخدر شد و خرید و فروش مواد را شروع کرد. ماجرا مربوط به 10 سال قبل است، او خودش مصرف میکرد و من را هم آلوده کرد. اوایل تریاک میکشیدیم ولی حالا به شیشه اعتیاد دارم. مواد مخدر زندگیام را از گرفت و باعث شد سه بار زندانی شوم البته این دفعه آخر تقصیر زنی به اسم سوسن است.
به گفته زن زندانی سوسن با محمود رابطه برقرار کرده و به همین خاطر هم ترتیبی داده تا او زندانی شود:برای اینکه من را از سر راه بردارد به پلیس آمارم را داد و باعث شد دستگیر شوم. حالا هم شوهرم با او زندگی میکند، این وسط بچههایم بدبخت شدند. همان بار اول که زندانی شدم محمود دختر بزرگم را از خانه بیرون کرد. او هم از سر ناچاری شوهر کرد، شوهرش آدم خوبی نبود برای همین با داشتن یک بچه شیرخواره طلاق گرفت حالا هم بقیه بچههایم در خانه او زندگی میکنند.
زن زندانی حرفهایش را اینطور ادامه میدهد: از زندگی هیچ چیزی نفهمیدم. از 13 سالگی همینطور دارم بدبختی میکشم. قبل از آن هم پدرم اصلا رفتار خوبی با من نداشت یعنی با هیچکدام ما. خدا رحمتش کند، فوت شده ولی خیلی بداخلاق بود. اگر آن موقع به زور شوهر نمیکردم و درس میخواندم الان همه چیز فرق میکرد، حالا هم وقتی آزاد شدم دیگر سراغ مواد مخدر نمیروم و میخواهم از این به بعد واقعا زندگی کنم. باید از شوهرم جدا شوم چون او هم مرا معتاد کرد و باعث شد به آتشش بسوزم و هم اینکه به من خیانت کرده و با سوسن زندگی میکند. از این به بعد میخواهم مراقب بچههایم باشم تا آخر و عاقبتشان مثل من نشود.
مریم عفتی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم