گفت‌و‌گو با یک زندانی سابق

حالا معنی حرف‌های پدرم را می‌فهمم

2 سال زندان مجازاتی است که مردی به اسم «فریبرزـ ک» تحمل کرده است. او زمانی که 24 سال داشت به زندان افتاد، آن هم به‌خاطر ضرب و جرح عمدی. فریبرز حالا 35 ساله است و زندگی آرامی دارد. او در گفت‌وگویی کوتاه داستان زندگی‌اش را تعریف کرده است.
کد خبر: ۴۴۴۷۳۳

چرا دعوا کردی که به خاطرش 2 سال به زندان افتادی؟

آن 2 سال بخشی‌اش به خاطر نداشتن دیه بود. به قول معروف آن موقع کله‌ام باد داشت، خیال می‌کردم گردن‌کلفت هستم، خیلی دعوایی بودم. آن روز هم سر یک چهارراه دعوایم شد. داشتم از خیابان رد می‌شدم که راننده توجهی نکرد و چیزی نمانده بود به من بزند. عصبانی شدم و فحش دادم، او هم پیاده شد، بعد او را با چاقو زدم و همان جا ماموران سر رسیدند و من را گرفتند.

به این فکر کرده‌ای که اگر طرف مقابل می‌مرد الان چه سرنوشتی داشتی؟

الان اعدام شده بودم، شانس آوردم. تا قبل از این‌که به زندان بیفتم به این فکر نمی‌کردم. پدرم خیلی نصیحتم می‌کرد، ولی گوش شنوا نداشتم. وقتی به زندان افتادم تصمیم گرفتم آدم شوم.

زندان برایت چطور گذشت؟

نمی‌خواهم به یاد بیاورم، خیلی سخت بود بی‌خیال. سوال بعدی را بپرس.

خب برویم سراغ بعد از آزادی‌ات. اولین کاری که کردی چه بود؟

رفتم خانه‌مان. آن شب همه خوشحال بودند که بالاخره آزاد شده‌ام، خودم هم همین‌طور. پدرم یک کارگر ساده بود که با بدبختی پول دیه را جور کرد. همان شب مادرم گفت می‌خواهد برایم از دکتر اعصاب وقت بگیرد، من هم نه نیاوردم. یک مدتی دارو می‌خوردم تا حالم بهتر شود بعد هم خود دکتر داروها را کم و قطع کرد.

قبل از این‌که به زندان بیفتی چه شغلی داشتی و بعد از آن‌چه کار کردی؟

قبلش بیکار بودم، بعد از آزادی امتحان دادم و دیپلمم را گرفتم. قبل از دیپلم ترک تحصیل کرده بودم. مادرم خیلی دوست داشت دانشگاه بروم ولی آنقدر درسم خوب نبود که قبول بشوم خودم هم زیاد علاقه‌ای به دانشگاه رفتن نداشتم، بیشتر می‌خواستم کار کنم، باید کمک خرج خانواده می‌شدم مخصوصا این‌که خواهرم به سن ازدواج رسیده بود و جهیزیه لازم داشت. پدرم همه پس‌اندازش را با کلی قرض بابت دیه داده بود.

چطور کار پیدا کردی؟

هیچ کاری بلد نبودم پسرعمویم آن موقع در یک پرده‌فروشی کار می‌کرد. با او صحبت کردم، او هم به صاحبکارش گفت و قرار شد من بروم آنجا تا کار یاد بگیرم. نصابی پرده را خیلی زود یاد گرفتم. خوبی‌اش این بود که استعدادم در این جور کارها زیاد بود.بعد از این‌که دستم راه افتاد صاحب مغازه دیگر به من پول می‌داد. حقوق کمی بود اما از هیچ بهتر بود.

چه مدت این شغل را ادامه دادی؟

تا وقتی پرده‌فروشی بود من هم بودم بعد هم به یک پرده‌فروشی دیگر رفتم و نصاب آنجا شدم. دیگر اوستا کار بودم. از یکی دو مغازه دیگر هم سفارش می‌گرفتم و سرم تقریبا شلوغ شده بود. هنوز هم همین کار را ادامه می‌دهم، می‌خواهم اگر شد یک روز برای خودم مغازه بزنم، شاید هم هیچ وقت آنقدر پول نداشته باشم. این کار سرمایه زیادی می‌خواهد. باید مغازه از خودت باشد وگرنه فایده ندارد.

می‌دانم متاهل هستی. درباره ازدواجت هم کمی توضیح بده؟

مادرم همیشه می‌گفت آرزو دارد قبل از این که بمیرد من را در لباس دامادی ببیند بالاخره هم به آرزویش رسید. او 2 ماه بعد از عروسی من فوت شد؛ خودش همسرم را برایم انتخاب کرد. زنم، همسایه‌مان بود. یکی دو خانه آن طرف‌تر می‌نشستند. مادرم خودش همه کارها را انجام داد و من فقط چشم گفتم. حالا هم از زندگی‌ام راضی هستم و یک دختر 2 ساله دارم. اصلا نفهمیدم کی بزرگ شد، آنقدر سریع گذشت که باورم نمی‌شود. پدرم آن موقع‌ها که جاهل بودم می‌گفت باید خودت یک روز پدر شوی تا بفهمی پدر شدن یعنی چه. من تازه معنی حرف پدرم را می‌فهمم و حاضر هستم برای خوشبختی بچه‌ام هر کاری بکنم.

بزرگ‌ترین آرزویت چیست؟

سلامتی و موفقیت دخترم. خیلی دلم می‌خواهد یک پسر هم داشته باشم.امیدوارم پدرم هم همیشه صحیح و سالم باشد.

مریم عفتی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها