زندان‌،‌ خط پایان ازدواج اجباری

نام: زینت ـ ب، مطلقه سن و تحصیلات: 28 سال ـ دبیرستان اتهام و مکان: موادمخدر ـ استان تهران وضعیت پرونده: جزای نقدی
کد خبر: ۴۴۳۷۳۹

زینت دوست ندارد درباره خانواده‌اش حرف بزند. او خانواده، بویژه پدرش را، در گرفتار شدنش مقصر می‌داند و می‌گوید آنها فرصت داشتن زندگی خوب را از او گرفتند. زینت که به خاطر سختی‌های زندگی، مسن‌تر از سنش به نظر می‌رسد سرگذشتش را از روزی تعریف می‌کند که فهمید باید به خانه بخت برود: کلاس سوم دبیرستان بودم که یک خواستگار برایم آمد.

دوستش نداشتم. آن موقع خواستگار دیگری داشتم که خیلی دلم می‌خواست با او ازدواج کنم ولی پدرم مخالف بود و می‌گفت به درد نمی‌خورد. من هم همین حرف را درباره خواستگار دومم زدم، اما در خانه ما همیشه پدرم تصمیم می‌گیرد. او برای زندگی همه خواهران و برادرانم تصمیم گرفته و فکر می‌کند کسی حق ندارد درباره آینده خودش نظر بدهد.

زینت سرش را پایین می‌اندازد و در حالی که بغض گلویش را گرفته و صدایش به لرزه افتاده است، ادامه می‌دهد: پدرم مجبورم کرد با سعید ازدواج کنم. اصلا دوستش نداشتم ولی چاره‌ای نبود زورم نمی‌رسید و پدرم حرفش را به کرسی نشاند. کلاس سوم دبیرستان ترک تحصیل کردم و به خانه شوهری رفتم که اصلا او را به عنوان شوهر قبول نداشتم.

پدر و مادرم می‌گفتند عشق باید به مرور و در طول زندگی به وجود بیاید اما رفتارهای سعید آنقدر بد بود که روزبه‌روز بیشتر از او متنفر می‌شدم. او حرف‌های رکیک می‌زد و همیشه عصبانی بود. هر وقت که چیزی خلاف میلش بود من را کتک می‌زد و با مشت و لگد به جانم می‌افتاد اما من چاره‌ای نداشتم و باید می‌سوختم و می‌ساختم. خانواده‌ام می‌گفتند از این مشکلات در زندگی هر زن وشوهری به وجود می‌آید و بعد از مدتی برطرف می‌شود. شاید داشتن بچه، چاره کار بود. زینت با این تصور نادرست 2 سال بعد از ازدواجش باردار شد و تنها فرزندش که پسر است به دنیا آمد.

او داستان زندگی‌اش را این‌طور ادامه می‌دهد: رفتار سعید بهتر که نشد هیچ بدتر هم شد. بیشتر بداخلاقی می‌کرد و اصلا برایش مهم نبود پدر شده است و باید خیلی از کارهایش را ترک کند.

اگر در خانه کتک می‌خوردم باز یک جوری تحمل می‌کردم، اما مشکل من این بود که شوهرم من را جلوی مردم می‌زد. بارها وقتی در خیابان با هم راه می‌رفتیم یکدفعه سر موضوعی کوچک عصبانی و جلوی مردم سرم داد و بیداد می‌کرد و بعد کتکم می‌زد. خیلی خجالت می‌کشیدم. از این زندگی متنفر بودم، اما هر چه به پدر و مادرم می‌گفتم عین خیال‌شان نبود و می‌گفتند به هر حال چاره‌ای نیست و باید تحمل کنم وگرنه آبروریزی می‌شود.

زن جوان از ترس آبروریزی و به خاطر فرزندش باز هم شوهر بداخلاقش را تحمل کرد تا این ‌که 11 سال بعد از ازدواجش دیگر طاقتش تمام شد و تصمیم نهایی را گرفت. او می‌گوید: دیگر نمی‌توانستم تحمل کنم برای همین دادخواست طلاق دادم. به سعید گفتم مهریه‌ام را می‌بخشم و به جایش حضانت پسرمان را می‌گیرم. او اول قبول کرد، اما بعد خانواده‌اش گفتند نباید زیر بار برود. برای‌همین ناچار شدم هم مهریه‌ام را ببخشم و هم حضانت پسرم را. بالاخره با کلی دوندگی و جار و جنجال از سعید جدا شدم، اما این تازه اول بدبختی‌ام بود.

زینت به تریاک اعتیاد پیدا کرده بود، اما این موضوع را هیچ‌کس نمی‌دانست. او درباره شروع اعتیادش می‌گوید: «یک بار که گوش‌درد شدیدی داشتم یکی از دوستانم تریاک به من داد. وقتی خوردم خوب شدم واقعا دردم را آرام کرد.

بعد از آن هر وقت درد داشتم تریاک مصرف می‌کردم. معتاد نبودم هرازگاهی مواد می‌کشیدم و حتی بعضی وقت‌ها چند ماه می‌شد که لب نمی‌زدم ولی به من هم می‌گویند معتاد، خودم که قبول ندارم. به هر حال آن موقع سعید این موضوع را نمی‌دانست. بعد از آن هم خانواده‌ام نفهمیدند چون با من قطع رابطه کردند.»

پدر زینت طلاق را باعث ننگ و آبروریزی می‌دانست. به همین خاطر وقتی خبردار شد دخترش جدا شده، او را طرد کرد.

زن زندانی می‌گوید: پیغام داد حق ندارم پایم را خانه او بگذارم. گفت آبروی چند ساله‌اش را به باد داده‌ام و اگر در و همسایه بفهمند چه کار کرده‌ام دیگر نمی‌تواند سرش را بالا بگیرد. من هم برای خودم اتاقی کرایه کردم و از آن به بعد تنها زندگی می‌کردم. یکی از دوستانم آرایشگاه باز کرده بود. پیش او رفتم و شروع به کار کردم و این‌طوری خرجم را درمی‌آوردم البته همیشه مشکل داشتم هیچ‌وقت پولم کافی نبود مخصوصا این‌ که به مرور اعتیادم بیشتر شد.

زن جوان از آن پس به جای تریاک، کراک و شیشه مصرف می‌کرد و بالاخره هم به خاطر حمل مواد دستگیر شد. او توضیح می‌دهد: ماموران به من شک کردند و وقتی کیفم را دیدند کراک پیدا کردند. مقدار آن کم بود برای همین هم قاضی برایم جریمه نوشت ولی چون پول ندارم زندان مانده‌ام. می‌خواهم وقتی آزاد شدم سالم زندگی کنم، خواستگار اولم هنوز زن نگرفته و فهمیده من از سعید جدا شده‌ام برای همین پیغام داده هنوز هم خاطرخواهم است. شاید با او ازدواج کنم و خوشبخت شوم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها