در سینمای جریان اصلی ـ که بر مبنای تعریف داستانی با آغاز و میانه و پایان مشخص و گرهافکنیها و گرهگشاییهای رایج و حداقل 2 نقطه عطف ساختار مییابد ـ هر فیلمنامه باید حامل 4 عنصر اصلی باشد: 1 ـ شخصیت 2 ـ هدف 3 ـ مانع 4 ـ نتیجه. به این معنی که هر فیلم باید یک شخصیت اصلی داشته باشد، با هدفی معنادار و مشخص. او در راه رسیدن به هدفش کنشهایی را در طول فیلم به انجام میرساند، اما این کنشها هیچگاه دراماتیک نمیشوند، مگر اینکه در جهت برداشتن مانع یا موانعی در پیش رو عمل کنند. یعنی شخصیت اصلی باید با موانعی برخورد کند که این موانع در راه رسیدن وی به هدفش سنگاندازی کنند، اما شخصیت اصلی با کنشهای درست و معنادارش بتدریج این موانع را از پیش پای خود برمیدارد و در پایان فیلم به هدفش از تمامی این کنشها میرسد. همان جا که بالاخره نتیجهای از کل داستان فیلم حاصل میشود که این نتیجه را میتوان همان بن اندیشه یا مضمون نهایی فیلم دانست.
در فیلمهایی که یک حادثه طبیعی یا زیستمحیطی مثل سیل و زلزله شخصیت اصلی را به کنش وامیدارند، مانع بزرگ و اصلی همین حوادث هستند. هدف شخصیت اصلی این است که بر این عوارض طبیعی غالب شود و این حوادث طبیعی و پیامدهایش که در مراحل مختلف عمل میکنند، مانع و سنگانداز اصلی بر سر راه شخصیت هستند. در عین حال، عواملی فرعی هم هستند که با کمک کردن خواسته یا ناخواسته به عمق یا وسعت فاجعه، خود در نقش موانعی انسانی بر سر راه شخصیت اصلی عمل میکنند.
در فیلم «یخ لرزه» هم مانع اصلی سر راه شخصیت مایکل وبستر، رخدادی طبیعی است که هر آن ممکن است وسیعتر، عمیقتر و مهلکتر شود. همین حادثه طبیعی است که موجب میشود در لحظاتی او و خانوادهاش از هم جدا شوند یا در معرض خطرهای جدی قرار بگیرند، اما حداقل تا جایی از فیلم، یک یا چند مانع فرعی هم بر عمق و وسعت فاجعه میافزاید. این موانع، نظامیان فیلم، به سرکردگی سرهنگ بیل هیوز هستند که به دلایلی ـ که در پایان غیرمنطقی مینمایند ـ اجازه نمیدهند وبستر دانشمند در زمان مقتضی علیه این حادثه طبیعی اقدامات لازم را به عمل آورد و به سهم خود بر سر راه هدف وبستر سنگاندازی میکنند. این یکی از قواعد گونه سینمایی فاجعه است که معمولا یک شخصیت مسوول در جایگاه مانع شخصیت اصلی برای رفع هرچه زودتر فاجعه و عوارضش ظاهر میشود، اما در برخی فیلمهای سینمای فاجعه، این شخصیتهای مسوول بسیار خطاکار میشوند، در حدی که خود، عامل اصلی فاجعه خواهند بود. این در جایی است که اصلا سیاستگذاریهای شخص مسوول موجب خشم طبیعت میشود. مثلا در فیلم مه (فرانک دارابونت)، آزمایشهای سری ارتش آمریکا زمینهساز فاجعه میشود و در این حالت، نهاد مسوول خود مانع محوری شخصیت اصلی است. در فیلم آروارهها (استیون اسپیلبرگ) شهردار شهر ساحلی مانع شخصیت اصلی بر سر راه از بین بردن کوسه است چرا که معتقد است، اساسا نباید مردم از وجود کوسه چیزی بفهمند تا جاذبههای گردشگری این شهر کاهش نیابد. در فیلم «یخ لرزه» شخصیت مسوول برای اینکه فاجعه خودش و اهدافش را به نابودی نکشد، مجبور به همکاری با دانشمند میشود که حاصل مساعد آن غلبه بر عنصر فاجعهساز است.
یک نکته دیگر درباره فیلم این است که از جلوههای ویژه خیلی پیشرفته که عمق و وسعت فاجعه را هرچه اغراق شدهتر و بزرگنمایی شدهتر در معرض دید مخاطب قرار میدهند، خبری نیست، بلکه تلاش شده با نمایش گوشهای از این فاجعه رو به پیشرفت طبیعی و استفاده از عناصر دیگر نمایشی همچون دیالوگ و بازیگری، چنین فضایی ساخته و پرداخته شود. فیلم در پایان میتواند تا حدود زیادی ما را نسبت به سرنوشت شخصیتهای درگیر در فاجعهاش و نحوه پیشرفت و پایان داستان ترغیب کند، بنابراین توانسته است با توجه به امکاناتی که در اختیار داشته موفق از آب درآید.
محمد هاشمی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم