باید اجابت میکردم، پاسخ منفی به دور از اخلاق و وجدان بود، هر چند آدرسی که میداد، خانه مرد را در حاشیه شهر و شاید هم بیرون از حریم شهر نشان میداد. قرار گذاشتیم و در وقت معین حرکت کردیم.
رسیدیم حاشیه شهر، جایی که شبیه یک روستا بود. کوچهای با خانههای کوچک و نقلی اما کلنگی. درب خانهای به صدا درآمد. دوست ما با اهل منزل آشنا بود.
پس از سلام و علیک با مرد خانه دعوت شدیم داخل، پدر خانه قد و قامتی خمیده داشت. نه به خاطر کهولت سن، بلکه از ناراحتی کلیه رنج میبرد و مرد دیالیزی شده بود. تازه از بیمارستان برگشته و دیالیز کرده بود.
دیالیز شدن کار دو، سه روز در هفته برای او بود. به گرمی مهمان محبت اهل خانه شدیم، خانهای که کوچک بود اما مملو از محبت.
خانهای با مهر و صفا، سرشار از معنویت، نشستن کنار اهل خانه دل را از زنگار هیاهوی زندگی جلا میداد، خانهای به وسعت چهل، پنجاه مترمربع اما با شعاعی از نور ایمان و یقین تا کرانههای دور دست و ساحل همدلی.
برایم جالب بود که این همه صبر و شکیبایی در این خانه محقر که هرگوشهاش به دست کسی معماری! شده بود به خوبی لمس میکردم. فکر میکردم به معماری خانه! که در چند مرحله ساخته شده بود، این را میشد از پستی و بلندی سقفش متوجه شد.
بگذریم. مهم معنویت و فضای معنوی خانه و اهل خانه بود، پدر خانواده از درد کلیهها به خود میپیچید ولی برای آنچه مقدرش بود لبخند رضایت پشت چهره نجیب و لبانش نشسته بود و هرگز شکوهای بر زبان جاری نکرد.
دوست ما میگفت، این مرد پس از هر بار دیالیز شدن هنگام بازگشت، منتظر اتوبوس شرکت واحد میشود و به خانه میآید تا متحمل کرایه سنگین تاکسی نشود! این پدر سه فرزند دختر در خانه دارد، دو تای آنها هرکدام حافظ کل قرآن و آن سومی حافظ 15جزء از کلام وحی است. یکی از همین دختران تحصیلات حوزوی دارد و دیگری فارغالتحصیل دانشگاه!
اینها در همین خانه محقر در سایه صبر و استعانت و توکل به درگاه ایزد متعال، با فقر و تنگدستی در تحصیل و دستیابی به کمال توفیق یافتهاند، از خانه بیرون میآییم، بدون هیچ خواستهای از سوی اهل خانه، عزتمداری سرمایه اصلی زندگی این جماعت بود. جماعتی که در زیر سقف کوتاه این خانه، الفبای زندگی و بندگی را به ما آموختند.
محمد خامهیار - جام جم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم