علومی درباره خاطرهآمیزترین حوادث زندگی شخصیاش میگوید: من متولد بم هستم. بم شهر من است، اما از بم نمیگویم، زیرا حادثه بم حادثه تاریخ و ملت ایران است. ... سالهای جنگ بود و نزدیک برگزاری انتخابات مجلس. یکی از خویشاوندانم که نماینده مجلس بود برای بار دوم خودش را کاندیدا کرده بود. من هم بر حسب وظیفه به اتفاق یکی از دوستان که تازه از جبهه برگشته بود، اعلامیه و برگههای تبلیغاتی او را پخش میکردیم. شهر بم در اواخر دهه 60 به سبب حضور بعضی از اشرار مناطق مرزی، ناامن شده بود. در حال صحبت و پخش برگههای تبلیغاتی بودیم که به محله دور افتاده و پرتی رسیدیم که خانههای متروک داشت. به همین جهت محله شکل وهمناکی پیدا کرده بود بخصوص اینکه نیمه شب هم بود. ناگهان صدای ناله پر از التماسی از داخل یکی از خانهها برخاست. هم میترسیدیم هم نمیتوانستیم بیخیال ماجرا شویم. به هر حال قرار گذاشتیم که دوست من بیرون از ویرانه منتظر بماند و اگر فریادم را شنید به سرعت برود و از خانه همسایهها کمک بیاورد. من با ترس و لرز وارد ویرانه شدم و نور مهتاب همه جا را روشن کرده بود. صدای ناله هر لحظه بلندتر میشد. نوجوانی افغانی بود که از گرسنگی و ترس داشت ناله میکرد. نجاتش دادیم، اما هنوز صدایش در کنار نوحههای غمانگیز بم در گوشم است.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم