خانه بروبچه‌ها

این بار را بی خیال عنوان شوید

کد خبر: ۴۴۰۶۷۸

همین خیالات بود که باعث می‌شد تا اون‌جایی که بتونه به نهال کوچیکش برسه. هی پاش کود می‌ریخت و آبیاریش می‌کرد و هی نهال، بزرگ و بزرگتر می‌شد. هی کود می‌ریخت و آبیاری می‌کرد و هی نهال بزرگ و بزرگتر می‌شد. بزرگتر می‌شد، بزرگتر می‌شد، بزرگتر، بزرگتر، بزرگتر... تا جایی که دیگه زیاده‌روی کرد. زیادی آب می‌داد، زیادی کود می‌ریخت و درخت زیادی بزرگ می‌شد. زیادی بزرگ، زیادی بزرگ، بزرگ، بزرگ، بزرگ... اون‌قدر که دیگه سبزی شاخ و برگ درخت از روی زمین پیدا نبود! سایه‌ش روی چهل تا خونه اون‌ورتر می‌افتاد. میوه‌هاش رو نمی‌شد چید و حتی اگه پرنده‌ای هم روش لونه می‌ساخت و آوازی می‌خوند اصلاً صداش به کسی نمی‌رسید. حالا یه تیکه چوب قطور توی حیاطش علم شده بود که روزبروز ریشه‌هاش عمیقتر و کلفت‌تر می‌شد و دیوارهای خونه رو تهدید به فرو ریختن می‌کرد.

کاشت، داشت، برنداشت.

کاشت، داشت، با تبر برداشت.

مریم چیت‌ساززاده

ای ول! بابام جان، تو چرا رفتی چیت‌ساز شدی با این قوت و قدرت فکر و قلمت؟ خلاصه که محشر! ...یه امیدای خیلی خیلی خوبی به قلمت می‌شه داشت. بنابراین، سر جدّت، به این زنبیل ما هم این‌جا یه نیگا بنداز، فردا امضا خواستیم نگی:« برو کنار باااا... یادم نمی‌یاد دیده باشمتون!» از این‌ قلم شیوا، بازم برامون بفرست (البته فقط قلمش رو، پاک‌کن و قلم‌تراشش واسه خودت!).

عصر جدید

بعضی از روزها هست که آغاز یه عصر جدیده ولی هیچ‌کس متوجه نیست. مثل اولین روزی که بعد از بردن یه بازی فوتبال خیابونا شلوغ می‌شه. مثل اولین باری که یه اتوبان عریض توی شهر می‌بینی. مثل اولین ماشین ای‌تی‌امی که تو یه بانک می‌بینی. اولین روز برات خیلی عجیبه اما از فردا یه طوری رفتار می‌کنی انگار مدتهاست با این پدیده آشنایی؛ انگار که از اول اون‌جا بوده؛ انگار خودت رو قبل از اون یادت نمی‌آد.

اولین روزی که در اولین بارون پائیزی برای طی کردن یه فاصلة 2 کیلومتری دقیقاً 2 ساعت توی راه بودی، یکی از این آغازهاست...

بدون نام

نامه‌ای به دنیا

سلام دنیای من، برای تو می‌نویسم. شنیده‌ام دست از ما زمینیها شُسته‌ای و سبب این دلگیریها مستنداتیه که تو گوشه و کنارت رخ می‌ده. اومدم بگم اوضاع روزگار ما این‌جوریها هم که می‌گن نیست. درسته، اوضاع نامرغوب خیلی بیشتر از گذشته‌ها بین ما دیده می‌شه اما اوضاع و احوال خیلیها فوق‌العاده‌ست.

متأسفانه یه سری واژه‌های جدید و بی‌ریشه، ذهن و خاطر مردم روزگار مرا آزرده کرده دنیا جان: دروغ، کلک، خیانت، بی‌اعتمادی و...

یه بیماری نوپا هم اومده و خیلی خوشگل میان کوته‌فکران این زمونه جولان می‌ده! [روزمرّگی! که] تنها [راهِ] درمونِ این بیماری روزمرّگی، به کارگیری قدرت تفکره و خیلی هم سریع درمون می‌شه. اما اعتیادش خیلی سنگینه و متأسفانه خیلیها گرفتار آنند.

شنیده‌م بهتون رسوندن این‌جا تهیدست فراوونه و مجموعة ثروتمندان خیلی خیلی کوچیکه. می‌دونی چیه دنیا؟! یه عده فکر می‌کنند هر کسی شاسیهای ماشینش بلندتر باشه و تعداد اتاق‌خوابهایش بیشتر، ثروتمند است! می‌خندی دنیا؟! خوب خنده داره؛ ثروتمندان واقعی (صاحبان دلِ خوش) میان ما فراوانند دنیا. خیلیهاشون نه ماشین دارند نه خونه[...].

سید میلاد اشرفی از ساری

الحکایات و التنبیهات!

سالها پیش در روزگار جوانیمان که قامت همتا نداشت و استیل مانکنیمان کشته‌ها می‌داد، حادثه‌ای بس نادر برایمان رخ داد که می‌پنداریم بازگو کردنش برای عده‌ای جوان، خالی از لطف نباشد.

آن زمان وقتی در اندرونی کلبة محقر 370 متریمان پا روی پا نهاده، انبة اورجینال می‌خوردیم، ناگهان غلام سیه‌چهره نزدمان آمد و از درخواست دختر خانمی برای ملاقات با ما سخن گفت! ابتدا خواهان آن شدیم تا از علت این دیدار آگاه شویم! غلام بازگو کرد این دختر مدعی عاشق ما گشته و هر طوری شده می‌خواهد به دیدار ما آید. ما هم چون در آن زمان با جدّ حسامی در ارتباط بودیم به مسالة احساسات بی‌ریشه و فاقد منطق اشراف کامل داشته و درصدد برآمدیم تا محکی به علاقة این دختر جوان زنیم. دخترک وارد شد و با لحنی خاص شروع به مدح و ابراز احساس نمود. وقتی نزد ما ایستاده بود بدو گفتم: لیاقت شما برادرم است که از ما زیباتر است و حالا پشت سر شما ایستاده!

دخترک فوراً پشت سرش را نگاه کرد و دید کسی [آن‌جا] نیست! همان‌جا بود [که] به او گفتم: اگر عاشق من بودی به پشت سرت نگاه نمی‌کردی. او خجالتزده خارج شد و رفت.

افشین اشرفی

ای به قامت، بی‌همتا! ای به استیل، بی‌مانکن! ای بغایت حکایت‌پرداز! ای ناصح! اصاً خودِ خودِ شاخ شمشااااد!! کلبة محقرت مرا کُشت! (تحشیة جدّوالجدّ حسامی بر الحکایات و التنبیهات، باب آخر، صفحة یکی مونده به آخر! اونی که با جوهر قرمز نوشته شده!)

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها