***
هیچ وقت در طول زندگی نه در مدرسه، نه در دانشگاه و نه حتی در محل کارم یا در دوره کارآموزی فرصتی پیدا نکردم که در بحثها و مذاکرههای گروهی شرکت کنم. برای همین هم هیچوقت نمیفهمیدم ترس از صحبت کردن در جمع چیست؟! نمیدانستم کسی که نگران صحبت کردن جلوی دیگران است چه حس و حالی دارد. گاهی حتی برایم عجیب و خندهدار بود که کسی از حرف زدن جلوی دیگران بترسد و مضطرب باشد.
همه چیز خیلی عادی بود و من هم به این زندگی عادت کرده بودم؛ صبح تا بعد از ظهر در محل کارم بودم و بعد از آن هم به کارهای معمول خانه میرسیدم. اما یک روز نامهای دریافت کردم که در آن از من دعوت شده بود برای سخنرانی به یکی از مدرسههای محل بروم. فردای آن روز هم مدیر مدرسه به من زنگ زد و از من خواست برای صحبت کردن در جمع والدین بچهها در مدرسه حاضر شوم.
وقتی تلفن را قطع کردم، تمام بدنم میلرزید و حسابی به هم ریخته بودم. از لحظهای که تلفن را گذاشتم تا روزی که باید به مدرسه میرفتم، برای من مثل یک قرن گذشت.
شب قبل از سخنرانی، تا صبح بیدار بودم و فکر میکردم؛ تمام افکار منفی که در این دنیا وجود داشت، آن شب در سر من میچرخید. حتی فکر کردم بهتر است همین الان به مدیر مدرسه زنگ بزنم، معذرت خواهی کنم و بگویم فردا نمیتوانم در مدرسه حاضر شوم. اما میدانستم اگر این فرصت را از دست بدهم، این مدرسه هیچ وقت برای هیچ کاری از من دعوت نمیکند. برای همین سعی کردم شجاع باشم و خودم را برای فردا آماده کنم.
فردای آن روز، کمی زودتر به مدرسه رسیدم. اما قبل از اینکه نوبت من شود، حس کردم که تمام بدنم سرد شده است و میلرزد. وقتی نوبتم شد و شروع به صحبت کردم، پاهایم میلرزید، قلبم تند میزد و دهانم خشک شده بود. اینقدر ترسیده بودم که حتی نمیتوانستم متن نوشته شدهای را که آماده کرده بودم، بخوانم. آن روز بود که فهمیدم چقدر در چنین شرایطی، ضعیف و ناتوان هستم.
پس از سخنرانی، مدیر را دیدم و برایش تعریف کردم چه اتفاقی برایم افتاده است. اما مدیر با حرفهایش به من آرامش میداد و میگفت همه افراد برای اولین بار همین طور هستند. او باز هم از من دعوت کرد در جلسهای حاضر شوم و سخنرانی کنم، اما این بار برای معلمهای مدرسه. باز هم رفتم و این بار راحتتر و با موفقیت بیشتر در جمع آنها صحبت کردم.
پس از چند ماه، مدرسه برنامهای گذاشت که در آن 120 مدیر از شرکتها و مدرسههای مختلف، حضور داشتند، در آن برنامه هم مدیر مدرسه از من برای سخنرانی دعوت کرد.
پس از این برنامه، اعتماد به نفس بیشتری پیدا کرده بودم و با خودم فکر میکردم اگر جلوی این مدیران به این خوبی توانستم صحبت کنم، حتما جلوی بقیه هم میتوانم موفق شوم.
اما در میان این اتفاقات، فهمیدم اگر قدم اول را با شجاعت بردارم، همه چیز ممکن است. پس گاهی بهتر است خطر کنیم و قدم اول را برداریم؛ شاید اتفاقات بهتر و موفقیتهای بیشتری در انتظارمان باشد.
مترجم: زهره شعاع
منبع: motivateus.com
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم