در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
3-کپی پیست نوشتههای دیگران، ممنوع! 4-یا وبلاگ خودت، یا صفحة بروبچ. 5-کوتاه بنویس؛ امکان چاپش بیشتره. 6-پارتیمارتیبازی نهریییییمهاااا، مگه واسه نوشتههای طنز و بانمک. پارتی نداری؟ آاااخی گووووگگولیمگول! پَ یهچی بِنیس چفت و بستش درست باشه، به درد دیگرانم بخوره، آخرشم نگیم: «حالا منظور؟»! خودم هوات رو دارم! 7-تا رسیدن نامهها یا ایمیلهاتون، یه یکی دو ماهی (نااااقاااابل!) صبر کنین. بچّهم رو گاااازه و چمدونم نامهم نوبره و اینام چیییی؟... نددارییییمممم جوووونم!
کبوتران خیالتان را [بَهبَه!]، افزون بر چاپار [اَهاَه!]، میتوانید به «شناسة» pasukhgoo در «جیمیل» هم ایمیل کنید (پینگیلیش، فارگیلیسی، ختم کلووووم: هر چی بش میگینُ از بیخ، بیخبییییخ... که اصابمصاب نهرماااا! هیس! هیس! دِهَه! زبوندرازی میکنه واسهم! دِ!).
شبنم اطهری از بروجن: بگذار موسیقی زندگی تو را بنوازد/ قیام امواج به هرم قدوم تو قیام کنند/ چشمهها نشئة غلیان روح تو باشند/ و زمین/ طلایهدار لبخندت/ و حتی شب/ چشم انتظار برق نگاهت!/ بگذار صدای پایت آفتاب شود به دلتنگی کوچهها/ و تیکتاک ساعتها/ لالایی زمان به گوش فرشتة مرگ!/.../ بگذار کائنات بهانة ماندن تو باشند!
بدون نام: بغض، راه گلوش رو بسته بود اما اجازه نداد اشکهایش رو گونههاش جا خوش کنند. دوست نداشت غرورش مثل برگهای زرد پائیزی زیر پای بچهها خُرد بشه. خندههایی که از پشت سرش میشنید براش از خنجری در قلبش دردناکتر بود. عصبانی بود. اینقدر که دوست داشت یک ساعت فریاد بزند. طاقتش سر اومد. دیگه نتوانست این همه مسخره شدن رو تحمل کنه، پس به سمت تخته رفت و با دستانی لرزان، دستانی که از فریاد معلم به بعد، دیگه از لرزش نایستاد گچ قرمز رو گرفت و درشت رو تخته نوشت: «نادون کسی نیست که نتونه مسئلة ریاضی رو حل کنه، بلکه نادون کسیه که...».
پیمان مجیدی معین: تو از همون اولش بهم نزدیک بودی/ از همون روزایی که خیلی کوچیک بودی/ بعد روزایی که با تو پشت سر گذاشتم/ گفتی کاش مث تو یه برادر داشتم/ من همیشه جوری دیگه به تو نگاه کردهم/ واسه این حسم احساس گناه کردهم/ میترسم حالا که بهم به این نزدیکی شدی/ یه روزم بیای بهم بگی که عاشق یکی شدی/ هیچ وقت منُ ندیدی چون همیشه کنارت بودم/ قبل از هوایی شدنت من هوادارت بودم/ مثل اشکایی که گونه رو نبوسید/ مثل حرفایی که توی سینه پوسید/ مثل دستهگلی که گرفته بودم پشت سرم/ روزایی که نشد بگم دوستت دارم/ مثل قلبی که میلرزه اما توی سینه/ چشمایی که عاشقه اما به زمینه/ دستایی که سرده اما توی جیبه/ عشقمُ ندیدی هیچ وقت غریبه! (چند وقته من هی بهتون ایمیل میدم شما هم هی چاپ میکنی. واقعاً جا داره اینجا از حسن انتخابتون تشکر کنم. از اونجایی که این پروسة ارسال، بررسی، بلکم چاپ در سکوت برگزار میشه، احساس میکنم دارم با پرینتر خونهمون حرف میزنم. با این حال احساس خیلی خوبی دارم. [...]این یه بیت شعر رو با کمال احترام بهتون تقدیم میکنم: تو مثل شب عیدی، من مثل پنجشنبة آخر سال/ چقدر از همدیگه دوریم، چه نزدیکیم با این حال).
حالا دیگه ما شدیم پرینتر خونگی شماااا؟! هاااا؟! بیگیرم همچی خودمُ ازین پنجره...! (این یه بیت معر هم من به رسم تشکر تقدیم همة بروبچ باحال میکنم: دلم خوش به آن است، دوشنبه که شد میرسیم ما به هم/ نظر کن به تقویم امسال، فسوسا که دوریم زهم!)
زهرا تعلیمیان از بندر آستارا: [...]میخواهم سخن بگویم از دردی که درمانی ندارد. میخواهم از اشکی که از چشمان معصوم بچة یتیمی که در کوچههای بیتشویش در حال پرسه زدن است سخن بگویم. میخواهم از فریادی که در گلو خفقان گرفته است بگویم. میخواهم از آرزوهایی که بر دل مانده است، سخن بگویم. میخواهم از عشقهای دروغین که دگر رنگی ندارد، سخن بگویم. میخواهم از قصة تلخ زندگی بگویم. آنقدر بگویم تا گوشی شنوا و قلبی که سنگ صبورم باشد پیدا شود.
اووووه... این همه سخن داشتی و ما نمیدونستیییییم؟! خُ آبجی، یه میکروفن بخر بشین هی سخنرانی کن! (قلبی که سنگ صبور باشه سراغ ندارم! ولی یه گوش شنوا میشنااااسم... آییاییاییای... جون میده واسه درد دل)
زهرا چاوشی از اهواز: امروز تولدمه. میخوام دعوتتون کنم! نه واسه جشن تولد! چون اصلاً جشنی در کار نیست. خواستم دعوتتون کنم قدم بذارین به خاک وبلاگم[...]
بهبه! خیلی هم ممنون؛ قدم گذاشتم! ولی هر چی به این نگهبان جاوا اسکریپت ایستاده بر آستان دروازة وبلاگت التماس کردم بذاره یه نظری، کامنتی، چیزی بذارم، گفت: «نمیششششِه!» هر چی گفتم: بابا امروز تولدشه، یه لحظه این کامنتدونیش رو باز کن سوکسوک میکنم برمیگردم! باز گفت: «دِ میگم نمیشششششهههه! ئه!» منم دیدم الانه که خون خونشو بخوره؟ (یعنیییی چیییی... آخه؟!) یهوختم میبینی یه بلایی سرمون مییاره تیکه بزرگه، بطن سمت چپ قلبمون باشه! همون طور که پا به فرار گذاشته بودم، داد زدم: حُننننناق بگیری خُ! نمیشه و نَشمِه!! (به مُخت فشار نیار! یه چی ساختهم تو همون مایههای نه و نکمِه! هههههه!) خلاصه از لج اونم که شده، تو همین صفحة بروبچ بهت تبریک میگم که دلش بسووووزه! (حالا خودمونیم، الان که سن و سالت تغییر کرده، وقت کردی ببینی افکار و دیدگاهاتم آیا و ایضاً چقدر هماناااا...! تغییر کرده؟ نکنه افکارتم مثل کامنتدونی وبلاگت بسته بمونه؟! هوم؟)
کامران از بناب: از پشت این دقایق انتظار که هر لحظه دوریت رو جلو چشم مییاره، صدایت میزنم و برای شکست این طلسم، سوار خاطراتِ قشنگِ با هم بودن میشم تا اینقدر اینجا تلخیِ بیتو بودن آزارم نده. مرا دریاب و به صدام گوش کن.
بهاره عاطفی، 21 ساله از اهواز: 1-نگاه منتظرم برای دیدنت به چاپ دههزارم رسیده است. بیانصاف! سوی چشمانم مرده است؛ لااقل برای سر سلامتی دادن بیا... 2-وقتی تو نیستی کلمه میخواهم چهکار؟! همة کلماتم را درون چمدانی ریختم و قفلی بزرگ بر آن آویختم و سکوت را بر لبانم نشاندم اما چمدانم را پرت ندادم، نگهش داشتهام شاید... شاید... شاید برگشتی در رفتنت باشد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: