تخیل یک زن

کد خبر: ۴۳۸۲۷۳

من دارم از سردرد می‌میرم، آن‌وقت پرویز، شوهرم و 4 تا بچه‌ام هر کدام بیرون از این چاردیواری پی کار خودشان هستند. مادرم هم وقتی آن سکته آخری را کرد که خواهر بزرگم با نامزدش رفته بودند خرید عروسی، من از همه جا بی‌خبر هم عین طفلک پوریای خودم مدرسه بودم. مادرم سکته مغزی کرد به خاطر فشار خون بالا. همیشه وقتی فشارش بالا می‌رفت، لپ‌هایش سرخ می‌شد و سردرد شدیدی می‌گرفت.

احساس گرمای شدید دارم. حتما فشار من هم بالا رفته! کاش می‌توانستم لااقل خودم را تا کمد برسانم و دستگاه فشار را بردارم. کاش زندگی یک فرصت دیگر به من می‌داد! اگر الان از درد بمیرم هم کسی باخبر نمی‌شود، جز طفلکم پوریا که ساعت یک از مدرسه برمی‌گردد و با جنازه من روبه‌رو می شود، درست مثل خودم که وقتی رسیدم مادر برای همیشه رفته بود.

بعد هم پیمان می‌آید. پریا که امروز کلاس دانشکده‌اش دیر تمام می‌شود و پرستو هم که مثل همیشه باید یللی تللی‌هایش را بکند و بعد بیاید خانه.

راستی، دیشب خواب مادر را دیدم، اما یادم نیست توی خواب چیزی بهم داد یا نه! اما حس می‌کنم وقتش رسیده ... آره! دارم می‌میرم!! بغضم می‌گیرد وقتی می‌بینم اینقدر تنهایم و توی تنهایی‌ هم می‌میرم. 25 سال تمام عمرم را پای این بچه‌ها گذاشتم و با خون دل بزرگشان کردم، اما حالا باید توی تنهایی بمیرم!

چرا طلبکارم؟ مرگ که خبر نمی‌کند. مگر طفلک‌های من می‌دانستند که قرار است امروز، روز آخر عمر مامانشان باشد! اما پرویز چی!... پرویز وقتی بیاید و ببیند من مرده‌ام، حتما شوکه می‌شود و با خودش می‌گوید: «زن من که چیزی‌اش نبود، چطور شد یکهو! نه دردی! نه مرضی!...»

اما پرویز زود به همه چیز تن می‌دهد و عادت می‌کند. حتما بعد می‌گوید: «خواست خدا بوده!» بعد دلش می‌شکند چرا دیشب سرشام یک کم غر زده که پلو شور شده و خورشت بی‌نمک. اما زود خودش را می‌بخشد و می‌گوید: «من که علم غیب نداشتم تو قراره بمیری وگرنه حتی نمی‌ذاشتم غذا بپزی!»

پرویز حتما دلشوره بزرگ کردن بچه‌ها را می‌گیرد، اما وقتی قیافه‌های دمق و هیکل‌های قد و نیم‌قد آنها را توی لباس‌های مشکی ببیند، خدا را شکر می‌کند که از آب و گل درآمده‌اند، به غیر از پوریا که هنوز کوچک است.

الهی برای بچه‌هایم بمیرم که باید بدون مادر بزرگ شوند. حتما تا چهلم من نشده، پرستو را هم شوهر می‌دهد! من هم نیستم که بهانه بتراشم: «حالا من که شوهر کردم کجای دنیا را گرفتم که می‌خواهی اینقدر زود پرستو را بدی بره.» دخترم چشم بهم بزند بچه‌ها دورش را می‌گیرند و خودش را یادش می‌رود. خودش را فدای بچه‌ها و شوهرش می‌کند! هرچند پرویز همیشه بعد از این حرف‌های من می‌گفت: «دختر مثل گله، بهاری داره...» و از این حرف‌ها، اما بالاخره پرستو، دختر او هم هست، دختر بزرگش.

اما خب عمه خانم‌های پرویز وقتی من نباشم دست به کار می‌شوند و حق «عمه» بودن را برای نوه برادرشان بجا می‌آورند.

وقتی پرستو به خانه بخت برود، تمام بار آشپزی و رفت و روب خانه به دوش پریا می‌افتد. پریا، دخترک آرامم که دلش به خواهر و برادرهایش است، همه کارها را به گردن می‌گیرد و هر روز خسته و خسته‌تر می‌شود و جثه نحیفش نحیف‌تر. کاش پرویز کسی را برای کارهای خانه بگیرد وگرنه پریا با کار خانه و غم پدر و برادرهایش خودش را نابود می‌کند!

اما خود پرویز چی! پرویز چه می‌کند؟ نکند عمه‌هایش زیر پای او بنشینند که زن بگیرد؟ اصلا نکند خودش بخواهد زن بگیرد؟ به بهانه خودش یا حتی برای بزرگ کردن بچه‌ها!... نه! پرویز من را خیلی دوست دارد. یک عمر با خوب و بد هم ساختیم، عمرمان را پای این بچه‌ها گذاشتیم، حالا با نبود من برود زن بگیرد؟ نه! به قول خودش بعد از ازدواج و تولد بچه‌ها طعم داشتن خانواده را در کنار هم حس کرده. من توی این دنیا یک خواهر دارم اما پرویز همان را هم ندارد. برای همین تمام فکرش این بود که بچه‌ها مثل خودش تنها نباشند. حالا هم پرویز دلش نمی‌آید با همچین کاری بچه‌ها را از خود دور کند.

اما خب، او هم مرد است مثل تمام مردهای دنیا. پس مثل تمام مردهای دنیا هم تنهایی را تحمل نمی‌کند. وای اگر عمه‌های پرویز زنی را وارد زندگی او کنند، آن وقت پرویز، بچه‌هامان را فراموش می‌کند. بچه‌ها می‌شوند بچه‌های آن زیر خاک رفته و خانم خانه می‌شود زنی که عمه‌ها وارد زندگی پرویز کردند! طفلک‌های من هر کدام جایی کز می‌کنند و دلشان را به همدیگر خوش می‌کنند.

وای خدا من! چرا اینقدر فکرهای بد می‌کنم... اصلا پرویز تو چشم هیچ زنی جز من نمی‌تواند نگاه کند، چه برسد به این که زنی بگیرد.

پرویز جان عزیزم! بابت تمام وفاداری‌ای که به من داری از تو ممنونم. بچه‌ها را به تو می‌سپارم؛ مخصوصا پوریای کوچولو را. پوریا کوچک خانه است و عزیز دردانه همه و بیشتر من. نمی‌دانم چرا از وقتی فکر کردم که دیگر این آخرین بچه‌ام است همه‌اش دلم برایش سوخت. همه‌اش فکر کردم همه در حقش ظلم می‌کنند و من باید حامی‌اش باشم، شاید چون خودم کوچک خانه بودم. به هر حال مواظبش باش. اگر گاهی می‌بینی کمی لوس شده بیشتر به او توجه کن؛ البته توجه زیاد هم گاهی اوضاع را بدتر می‌کند.

خودت می‌دانی بدش نمی‌آید گاهی قلدری هم بکند، اما در این باره هیچ‌کس مثل‌آقای هاشمی روی او تاثیرگذار نیست. آقای هاشمی را یادت هست؛ مربی تربیتی دبستانش! هر ماه با او به کوه می‌روند، اجازه این کار را به او بده. آقای هاشمی برای بچه‌ها زحمت می‌کشد از طرفی استغفرالله شده خدای پوریا! و هر چه بگوید پوریا بی‌ برو برگرد قبول می‌کند.

بگذار قصه‌های مربوط به آقای هاشمی را با آب و تاب برایت تعریف کند. پوریا حتما به سراغت می‌آید تا آیه یا سوره‌ای از قرآن را که تازه یاد گرفته برایت بخواند اگرخیلی غلط خواند بهش نخند که حتما ناراحت می‌شود، فقط یک بار درست و بلند همان آیه را برایش بخوان.

خوب است که پوریا به خواهرها و برادرش احترام بگذارد و حتی به حرف آنها گوش کند، اما نگذار کار بزرگ‌ترها به زورگویی برسد. هر از گاهی وقتی از چیزی ناراحت می‌شود، نقاشی‌هایی می‌ کشد که آنها را به ظاهر توی کشوی میز تحریرش جا می‌گذارد. اگر هم موضوعی خیلی ناراحتش کند حتما نامه‌‌ای می‌نویسد پر از غلط املایی،‌ آنها را بخوان و به رنجش‌هایش توجه کن.

در مورد پیمان هم قبل از هر چیز بگویم حالا که من نیستم با او کل کل نکن. سعی کن هر چیزی که می‌گوید و می‌خواهی جواب نه بدهی، یک کم فکر کن چون پیمان تو سن بلوغ است و باید بیشتر به او توجه کنی. راستی یادت باشد که کلاس آوازش را رها نکند. او صدای خوبی دارد اما خیلی هم کم‌حوصله و کم‌صبر است، برای همین باید دائم تشویقش کنی تا بتواند دوره‌اش را تمام کند.

پریا هم که از الان می‌دانم انیس و مونس تو شده که خیلی غصه‌دار نباشی. نگذار خیلی درگیر مسائل و مشکلات خانواده بشود چون فداکاری‌اش بهش می‌گوید که پدر و خواهر و برادرات مهم‌ترند و قطعا از درس‌های دانشکده‌اش عقب می‌افتد. حواست به پول تو جیبی‌اش باشد. پریا کسی نیست که از تو پول تو‌جیبی بخواهد، ممکن است حتی یک روز پیاده از دانشگاه تا خانه برود اما چیزی نگوید، پس تو باید حواست را به او جمع کنی.

در مورد پرستو هم خیلی سختگیر نباش. آنقدر بزرگ شده که بد و خوب را از هم تشخیص بدهد، اما به خلاف من و تو رفیق باز است. خوبی‌اش این است که تمام احساسش کف دستش است. زمانی را بگذار که یک وعده غذایی را با هم بخورید، آن وقت سر صحبت را باز کن. اگر حرف نزد شب موقع خواب به اتاقش برو، بالای سرش بنشین دستانش را بگیر و موهایش را نوازش کن. او در مقابل این حرکت تسلیم است و مثل یک نوار ضبط شده همه آنچه را که اتفاق افتاده، چه آنها که خوبند و چه آنها که رنجش می‌دهند را تعریف می‌کند. اگر اشک‌هایش سرازیر شدند، نگران نشو. دل نازکش را دیگر از خودمان به ارث برده. بعد از این‌که خاطرش جمع شود از این که همه چیز را گفته، بلافاصله آماده خواب می‌شود. حتما موقعی که ملافه‌اش را درست می‌کنی ببوسش چون تازه آن موقع به خوابی عمیق می‌رود.

پرویزم!‌ عزیزم! بعد از بچه‌ها نگران توام و بیش از آن دلتنگت! خودت را جلوی بچه‌‌ها به خصوص دخترها نباز...

وای صدای زنگ می‌آید. ساعت که از یک گذشته باز هم صدای زنگ! از جا کنده می‌شوم... آخ حتما پوریاست که از مدرسه برگشته و من هنوز ناهار درست نکرده‌ام!

فاطمه بهبودی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها