روایت‌های ناتمام سفر

1 ـ حکایت‌های سفر همیشه جزوی از خود سفر بوده است. به همان شیرینی سفر و همان مشقت گاه به گاهش. این حکایت‌ها و داستان‌ها بسته به راوی‌شان تغییر می‌کند. گاه آنها تبدیل به افسانه می‌شوند و همیشه هم با هر بهانه‌ای تکرار می‌شوند. این روایت را بخوانید.‌ «ما رفته بودیم آلمان که دایی‌ام (دوستم، اقوامم، فامیلم و...) رو ببینیم. ساعت دو نصف شب تو ماشین نشسته بودیم، داشتیم برمی‌گشتیم دیدیم راننده تاکسیه پشت چراغ قرمز 10 دقیقه صبر کرد تا چراغ سبز بشه!»
کد خبر: ۴۳۷۰۶۷

این حکایت را با نسخه‌های مختلف و متعدد تا به حال از چند نفر شنیده‌اید؟ اغراق در گفته‌ها هم که با هر تعریف بیشتر می‌شود. تا حدی که در نسخه ابتدایی این حکایت، مدت منتظر ماندن راننده تاکسی پشت چراغ قرمز تنها یک دقیقه بوده است و کشور محل اتفاق هم از مالزی، اندونزی، کویت و ترکیه رسیده است به کشورهای اروپایی. این حکایت از زبان افراد مسنی که تعداد معدودی سفر خارجه رفته‌اند، می‌تواند به اندازه هر بار پشت چراغ قرمز معطل شدن، تکرار شود. به همین وحشتناکی. یعنی اگر جای بنده باشید این حکایت را هر بار که پشت چراغ قرمز می‌مانید و همراه با پدر گرامی هستید، می‌توانید بشنوید. البته می‌توانید هم نشنوید بستگی به خودتان دارد، اما چیزی که ربطی به شما ندارد گفتن این حکایت از زبان راوی است، هر چند شما می‌توانید خودتان را به نشنیدن بزنید چرا که بارها و بارها آن را شنیده‌اید.

نکته بدتر این‌که تنها چراغ قرمز نیست که پدر گرامی را یاد خاطره هزاربار گفته شده می‌اندازد و در همان سفر یکباره‌اش به خارج از کشور نمونه‌های دیگری هم به یادش مانده است که هر بار با دیدن چیزی به یادش می‌آید و زحمت تکرار و چندباره گفتنش را به خودش می‌دهد و البته زحمت شنیدن هزارباره‌اش را به ما می‌دهد. مثلا حکایتی تکراری درباره میوه خریدنش در بندر هامبورگ و فرق سیب‌های ایرانی با سیب‌های فرنگی، یا تمیز شدن هر روزه حیاط خانه عاریه شان توسط ماموران شهرداری این شهر، نکته‌ای است که بهانه نمی‌خواهد و پدر بی‌بهانه هر بار تکرارش می‌کند. البته این نکته هم گفتنی است که ذوق و قریحه بالای او در تعریف کردن این حکایت‌ها ستودنی است و گاهی که سر کیف باشد، این حکایت به شکل عجیبی تغییر پیدا می‌کند. حس وطن‌پرستی‌اش که گل کند این داستان‌ها با سرزنش جماعت فرنگی به دلایل «داشتن سیب‌های کوچک و کم آب» «بیکار بودن جماعت فرنگی برای علاف ماندن پشت چراغ قرمز» و حتی «تمیزکاری بیهوده و هر روزه ماموران شهرداری» تغییر می‌کند.

2 ـ سفر یک بخشی دارد که می‌تواند حلاوت سفر را تا انتهای آن به کام شما تلخ کند و آن هم وسیله‌ای است که قرار است شما را به مقصد نهایی برساند، البته اگر برساند. اگر اهل پرواز باشید که این تلخی ممکن است به قیمت هیچ‌گاه نرسیدن شما به مقصد تمام شود و شما پیش از آن که مقصدتان را با چشمانتان ببینید، خدای نکرده دوستان و اقوامتان باید نام شما را در فهرست متوفیان سقوط ببینند. می‌دانیم «دیدن مقصد» با «دیدن نامتان در فهرست مرگ و میرها» ربط چندانی به یکدیگر ندارد ولی تنها می‌خواستیم ترسناکی موضوع را به شما یادآوری کنیم. البته هراس و ترس از پروازهای داخلی دیگر این روزها از میان رفته است و حتی جای خودش را به نوعی سرگرمی داده است، یعنی جماعت بسیاری که علاقه زیادی به بالابردن آدرنالین خونشان دارند، مشتاقانه تنها برای هیجان‌انگیز بودن ماجرا سفرهای هوایی را انتخاب می‌کنند که خوشا به دل و جراتشان. حالا فکر نکنید اگر با هواپیما سفر نمی‌کنید، پس اوضاع روبه راه است و هیچ خطری شما را تهدید نمی‌کند، اوضاع روی زمین هم چندان بهتر از آسمان نیست. اینجا هم قصدی نداریم که دوباره آمار تصادفات جاده‌ای و مرگ و میرها را برای شما ردیف کنیم و همین خوش خوشانی سفر را به کامتان زهر کنیم. اصلا نمی‌خواستیم از بدی‌ها و مصائب وسایل نقلیه در سفر حرف بزنیم. اصلا از همان ابتدا که این پریشان نوشت آغاز شد، قصدش این بود که زیرآب اتوبوس‌های بین شهری را بزند.

اتوبوس‌هایی که همان لذت سفر و جاده را به طرز بی‌شرمانه‌ای از شما می‌گیرد و شما را محکوم می‌کند با صدای بلند ( تاکید می‌کنم با صدای بلند) فیلم سینمایی هزار بار پخش شده را همراه با 40 نفر دیگر برای هزار و یکمین بار ببینید. فیلمی که قرار بوده به عنوان یک امکان مفرح و فامتوری برای راحتی و آسایش باشد با 180 درجه چرخش در راستای اهدافش! روی اعصاب شما رژه می‌رود و سوهان روح و روانتان می‌شود. دقت داشته باشید که این اشکال تنها محدود به روحیه نه چندان حساس من نمی‌شود و مشکل 39 نفر از مسافران اتوبوس است. باور ندارید زحمت بکشید قدم رنجه کنید و بروید ترمینال جنوب و شهری را انتخاب کنید که مسافتش بیش از 3 ساعت باشد. خدا نکند راه رسیدن به مقصدتان بیش از 4 ساعت باشد که مجبورید همان فیلم را نه یک‌ بار که 2 بار ببینید. اینجاست که ترجیح می‌دهید همراه با ترس مرگ در هواپیما به سمت مقصد حرکت کنید و بی‌خیال جاده و لذت دیدن مناظر آن شوید تا حداقل از این امکانات مفرح هم خلاص شده باشید.

میثم اسماعیلی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها