در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
راستش را بخواهید اتفاق خاصی هم نیفتاده، فقط مطلب این هفته ما (مثل هفته پیش) از بیخ حذف شد، وقتی خبر حذف ناگهانی مطلبمان را دادند، نه فرصتی بود و نه دل و دماغی برای نوشتن، از سر ناچاری زانوی غم بغل کردیم و نشستیم کلی فکر کردیم که اگر ستون ما خالی بماند چه اتفاقی میافتد، به این نتیجه رسیدیم که واقعا هیچ اتفاقی نمیافتد، یعنی اگر فکر میکنید حتی یک نفر هم از نبود ستون ما دلگیر میشود، سخت در اشتباهید. بعد دوباره نشستیم فکر کردیم (ما اصولا زیاد فکر میکنیم)، دیدیم نه اینجوری نمیشود حداقل چند کلمه بنویسیم در باب اینکه نمیخواهیم بنویسیم، اما چون خورده بود توی پرمان! نوشتنمان نمیآمد که نمیآمد، داشتیم بیخیال میشدیم که یاد یک داستان قدیمی افتادیم که در این برهه حساس زمانی که نوشتنمان نمیآمد فکر کردیم (چقدر ما فکر میکنیم) بهترین کار این است که بنشینیم دور هم و این داستان را یک بار دیگر با هم بخوانیم تا شاید روح شما هم مثل روح ما شاد شود.
و اما داستان
روزی روزگاری در سرزمینی بسیار دور (خیلی دورتر از آنچه فکرش را بکنید) پیر فرهیختهای (قابل ذکر است که این پیر فرهیخته قبلا نویسنده جوان فرهیختهای بود که کمی پیر شده بود) زندگی میکرد، این پیر فرهیخته مریدان بسیاری داشت که هرچه او میگفت، بر دیده منت میگذاشتند و دربست! میپذیرفتند.
روزی... نه، شبی... نه، همان که اول گفتیم، روزی... نه... ای بابا، ول کنید! حالا چه فرقی میکند، روزی یا شبی، شما فکر میکنید با فهمیدن اینکه شب بود یا روز مشکلات ما حل میشود؟ نمیشود که! خلاصه، یکی از مریدان (باز هم قابل ذکر است که این مرید نویسنده جوان و... بیخیال این مرید اصلا عددی نبود) این پیر فرهیخته از جایی بسیار دورتر از آنجا برای دستبوسی خدمت پیر فرهیخته رسید، اما دست این بزرگوار را نبوسید، چرا نبوسید؟ لابد مرض داشت، وگرنه آدم این همه راه را نمیکوبد که برای دستبوسی برود خدمت یک پیر فرهیخته و بعد دست او را نبوسد، بگذریم.
مرید، خسته و تشنه در محضر پیر فرهیخته نشست و با صدایی رسا گفت: ای پیر! و پیر فرهیخته یکی، دو متری پرید و گفت: «زهرمار.» اما مرید از رو نرفت و دوباره گفت: ای پیر! (دوباره پیر فرهیخته یکی، دو متری پرید، اما این بار نگفت زهرمار) من مشکل بزرگی دارم که حل آن فقط از دستان شما برمیآید (این پیر فرهیخته جریدهای داشت که مشکلات مردم را در آن میچاپاند). پیر فرهیخته گفت: «همه مشکل دارند پسرم (شاید هم دخترم)». مرید گفت: ای فرهیخته، مشکل من فراتر از این حرفهاست. اگر اجازه بدهید عرض میکنم. پیر فرهیخته گفت: «ای جوان مشکلت را بگو». مرید گفت: «مشکل من این است که...» اما پیر فرهیخته حرف او را قطع کرد و گفت: «حواست باشد، ای جوان، چیزی که میخواهی بگویی سنجیده و پخته باشد». مرید نگاهی به پیر کرد و گفت: «خیالتان راحت ای پیر بزرگوار، اما مشکل من...» تا جوانک خواست مشکلش را بگوید، پیر فرهیخته دوباره بانگ برآورد و گفت: «ای جوانک! بدان و آگاه باش که ما اینجا بیکار نیستیم که هرکی هرچه بگوید چاپ کنیم.» (احتمالا منظور پیر فرهیخته چاپ در جریده مطبوعش بود) میفهمی؟ و مرید بیادب پرید وسط فرمایشات آن بزرگوار و گفت: «اینکه گفتید یعنی چه؟» پیر فرهیخته نگاه عاقل اندر سفیهی به مرید کرد و گفت: «دفعه آخرت باشد که وسط حرف ما میپری! ضمنا معنی آن جمله هم این است که هر مشکلی را که نباید به زبان آورد.» مرید گردنی کج کرد و گفت: «فهمیدم ای پیر بزرگوار، اما مشکل من در مورد...» که دوباره پیر فرهیخته ندا در داد و گفت: «برای آخرین بار میگویم، مبادا خدای ناکرده پرت و پلا بگویید.» مرید بینوا از سر ناامیدی نگاهی به پیر فرهیخته کرد و گفت: «ای بزرگوار! به مقام والایتان قسم که فهمیدم، اگر اجازه بدهید عرض کنم که مشکل من فقط...» و دوباره این فرهیخته خروشید: (نمیدانم چرا این پیر فرهیخته خسته نمیشد) «که ای ابله چند بار بگویمت...» بگذریم.
این جدل بین پیر فرهیخته و مرید سالهای سال به درازا کشید تا مرید که از سرمای زمستان و گرمای سوزان تابستان به ستوه آمده بود، بهناگاه بانگ برآورد که ای پیر فرهیخته فهمیدم، به جان عزیزت فهمیدم! در همان لحظه پیر بزرگوار لبخندی زد و گفت: «آفرین، آفرین، بگو فرزندم، بگو تا مشکلت را حل کنم!» مرید فهمیده، با صدایی که شادمانی در آن موج میزد، گفت: «ای پیر بزرگوار من الان فهمیدم... فهمیدم که هیچ مشکلی ندارم... اجازه مرخصی میفرمایید؟»
پیر فرهیخته از اینکه مشکل این مرید بدین سادگی! حل شده بود، بسیار شادمان گشت و گفت: «در پناه حق.»
اما آخر این داستان را که نمیشود همینجوری ول کرد! آن هم برای ما که عادت کردهایم حتی از یک لیوان آب خوردن ساده هم هزاران پند و اندرز و نتیجه اخلاقی بگیریم!
بنابراین نتیجه اخلاقی داستان ما این میشود که ما هیچوقت، نباید مشکلاتمان را به کسی بگوییم یا خدای نکرده آن را جایی بچاپانیم، بلکه باید اندکی صبر کنیم تا مشکلات به خودی خود حل شوند، همانطور که آن پیر فرهیخته به مریدش آموخت!
البته امیدوارم فکر نکنید که ستون ما چون میخواست... بگوید حذف شد، نه، فقط به ما خرده گرفته بودند که چرا اینقدر... الان که خوبتر فکر میکنیم میبینیم که... همین.
اجازه مرخصی میفرمایید؟!
مهیار عربی / جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: