در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
احسان از مدتها قبل سرقتهایش را شروع کرد و تاکنون بارها با ترفندهای مختلف دزدی کرده، اما فقط یک بار دستگیر شده است. احسان درباره وضعیت خانوادگیاش میگوید: «مادرم زن دوم پدرم بود، زن اولش فوت شده بود.
من فقط یک خواهر دارم که بزرگتر از من است و زود ازدواج کرد 4 ساله بودم که مادرم فوت شد. 14 ساله هم که شدم پدرم فوت شد و از آن به بعد خانه خواهرم زندگی میکردم. او آن موقع خودش 2 بچه داشت و من سر بار بودم».
احسان فقط تا دوم دبیرستان درس خواند و بعد مدرسه را با هدف کار رها کرد و در یک تولیدی پوشاک مشغول شد. او میگوید: «کار را خوب و زود یاد گرفتم، کاپشن میدوختم و درآمدم آن موقع بد نبود، اما بعد از مدتی دیگر کفاف مخارجم را نمیداد، برای همین هم سرقتها را شروع کردم. دور و بر من پر از آدمهای خلافکار بود و من با خیلی از آنها رفاقت داشتم با همانها هم دزدیهایم را شروع کردم».
مرد زندانی ادامه میدهد: «آن موقعها با دختری به اسم سمیه آشنا شده بودم و قرار بود با هم ازدواج کنیم. ولی من پول کافی نداشتم شاید برای همین سرقت میکردم. نمیدانم، اصلا نفهمیدم چه شد که در این خط افتادم. اولین بار با 2 نفر از بچهها که این کاره بودند، با اتر مردی را مسموم کردیم و پولهایش را زدیم. بیشتر از 3 میلیون تومان گیرمان آمد که سهم من یک میلیون بود».
سمیه خبر نداشت پسر مورد علاقهاش چه میکند و خیال میکرد او جوانی زحمتکش است که با کاپشندوزی پول درمیآورد. احسان میگوید: «من و سمیه 2 سال با هم دوست بودیم و در این مدت او هیچ وقت نفهمید من سرقت میکنم. بعد از 2 سال به خواستگاریاش رفتم پدر سمیه مخالف بود، اما ما همدیگر را دوست داشتیم».
دختر و پسر جوان با اصرار بالاخره پدر سمیه را راضی کردند و مراسم عقد و عروسی برگزار شد، اما این ازدواج فرجام خوبی نداشت. متهم میگوید: «ما 3 سال قبل ازدواج کردیم و زود بچهدار شدیم ولی من هیچ وقت شوهر خوبی برای سمیه نبودم مثل زمان مجردیام زندگی میکردم، شبها خیلی دیر به خانه میرفتم تازه بعضی وقتها اصلا نمیرفتم، با سمیه بدرفتاری میکردم حتی کتکش هم میزدم، او هم بالاخره پایش را در یک کفش کرد و گفت طلاق میخواهد، بچه را هم نخواست، میگفت برای آیندهاش بد است من هم که نمیتوانستم از بچهام مراقبت کنم، برای همین او را به خواهرم سپردم».
احسان میداند رفتار نامناسبی با همسر سابق و پسرش داشته، اما میگوید دیر سر عقل آمد. او داستان زندگیاش را این طور ادامه میدهد: «با یک دختر 17 ساله و یک سارق حرفهای آشنا شده بودم، آن دختر را طعمه میکردیم و وقتی سوار ماشینها میشد، من سراغ راننده میرفتم و خودم را مامور معرفی و اخاذی میکردم اغلب در برابرم تسلیم میشدند چون آبرویشان را در خطر میدیدند، هیچکس از من کارت شناسایی نمیخواست».
متهم بعد از یک دزدی خشونت بار دستگیر شد؛ او در حالی که سرش را پایین انداخته است، آن ماجرا را شرح میدهد: «با آن دختر سوار یک ماشین شدیم و راننده را به باغی متروکه کشاندیم بعد هم با چاقو او را زدم و پولهایش را برداشتم، شانس آوردم زنده ماند اگر میمرد حالا کارم زار بود».
احسان فعلا بلاتکلیف است، اما به خودش قول داده بعد از اتمام محکومیتش، سر به راه شود و بیشتر به فکر تنها فرزندش باشد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: