گفت‌و‌گو با جوانی که نامادری‌اش را کشت

خیلی اذیتمان می‌کرد، کشتمش

مسعود 22 سال بیشتر ندارد اما زندگی تلخی که او در این سال‌ها داشته است باعث شده، تا هیچ‌وقت خوشی را تجربه نکند. او متهم است نامادری‌اش را کشته و جسد او را آتش زده است. چقدر نفرت می‌تواند باعث شود تا چنین جنایتی اتفاق بیفتد و چرا این نفرت شکل گرفته‌است. او در مورد این اتفاق و زندگی‌اش برای خبرنگار ما توضیح می‌دهد.
کد خبر: ۴۳۵۹۸۷

متهم به قتل نامادری‌ات هستی، تو در برابر قضات شعبه 77 دادگاه کیفری استان تهران بدون هیچ مقاومتی اتهامت را قبول کردی، توضیح بده، آیا واقعا این کار را خودت کردی؟

بله، من او را کشتم و با نفرت هرچه تمام‌تر این کار را کردم. نامادری‌ام خیلی ما را اذیت می‌کرد.

تو که تا این حد با نامادری‌ات بد بودی، چرا برای زندگی به سراغ مادرت نمی‌رفتی؟

از وقتی بچه بودم مادرم را ندیده بودم. اولین بار که او را دیدم، 14 سالم بود و بعد هم مادرم حاضر نشد مرا قبول کند. در تمام سال‌هایی که زندگی کردم مادرم را 2 بار بیشتر ندیدم و این عقده بزرگی در دل من است.

چرا مادرت را نمی‌دیدی؟

پدرم وقتی من خیلی کوچک بودم، مادرم را طلاق داد و مدتی بعد هم با زن دیگری ازدواج کرد. او اجازه نمی‌داد پیش مادرم بروم و می‌خواست از این راه، جدایی را تلافی کند. من از کودکی زیردست نامادری بزرگ شدم.

نامادری‌ات تو را اذیت می‌کرد؟

کسی در خانه حوصله مرا نداشت، نامادری‌ام تحملم نمی‌کرد، او خودش 2 بچه داشت و بیشتر به آنها می‌رسید. وقتی شلوغ می‌کردم، مرا کتکم می‌زد؛ من هم چون نمی‌توانستم کاری بکنم و مقاومت هم نمی‌توانستم بکنم، بیشتر وقتم را در خیابان بودم، تا آخر شب در خیابان بودم و با بچه‌های بی‌کس و کار بازی می‌کردم.

چرا سر کار نمی‌رفتی؟

وقتی 14 ساله شدم پدرم مرا به یک خیاط سپرد و من خیاطی را خیلی خوب یاد گرفتم. آنقدر در این کار حرفه‌ای شدم که صاحبکارم حقوقم را زیاد کرد و از من خواست بیشتر در کارگاه بمانم، من هم به بهانه کار در کارگاه می‌ماندم تا این‌که پدرم، نامادری‌ام را طلاق داد.

یعنی پدرت یک‌بار مقتول را طلاق داده بود؟

نه، او زن دومش را طلاق داد و بعد هم زن سومش را که همان مقتول بود، گرفت.

خواهر و برادر هم داری؟

بله اما تنی نیستند. آنها فرزندان زن دوم پدرم هستند اما من خیلی دوست‌شان داشتم بخصوص خواهرم را، عاشقش بودم و نمی‌توانستم ببینم حتی خار به دستش رفته است.

2 بچه دیگر هم با شما زندگی می‌کردند؟

بله، آنها هم با ما زندگی می‌کردند. پدرم مرد سازگاری نبود، او با همه دعوا داشت و بچه‌ها را هم به مادرشان نمی‌داد. فکر می‌کرد بچه مال خودش است و مادر هیچ نقشی ندارد.

چرا با همسر سوم پدرت آنقدر درگیری داشتی؟

او زن بداخلاقی بود، خیلی ما را اذیت می‌کرد؛ فکر می‌کرد حق دارد هر طور که دوست دارد با ما رفتار کند. او خواهر و برادرم را خیلی کتک می‌زد، وقتی خواهرم را کتک می‌زد، از خود بی‌خود می‌شدم. خواهرم را دوست داشتم و نمی‌توانستم چنین رفتاری را در مورد او تحمل کنم. همسر سوم پدرم، خیلی خواهرم را کتک می‌زد و به همین خاطر هم از او کینه داشتم.

تو بزرگ بودی و می‌توانستی خودت مستقل زندگی کنی و حتی خواهرت را هم نگه داری، چرا این کار را نکردی؟

چند ماه قبل از این‌که پدرم برای سومین بار ازدواج کند، ما به شهرستان رفتیم تا از دخترعمه‌ام خواستگاری کنیم، اما پدرم مانع شد. او کاری کرد که من پیش همه شرمنده شوم و دیگر قید ازدواج را هم بزنم.

در مراسم خواستگاری چه اتفاقی افتاد؟

همه چیز آماده بود، به شهرستان رفتیم و کلی وسیله خریدیم. بزرگ‌ترهای فامیل همه آمده بودند، هرچه منتظر شدیم پدرم نیامد. او به ما گفت می‌رود تا یکی از دوستانش را ببیند، اما هرچه منتظر شدیم نیامد، مراسم خواستگاری به هم خورد و فردای آن روز متوجه شدم وقتی که من منتظر پدرم بودم تا برای ساختن آینده‌ام کمکم کند، او خودش به خواستگاری زن سومش رفته بود. وقتی این موضوع را شنیدم، انگار آوار روی سرم خراب شد و انگار همه چیزم را از دست دادم. بازن بابای دومم به خانه برگشتیم و باز هم مشکلات شروع شد؛ این بار خیلی شدیدتر و بدتر.

پس به خاطر اتفاقی که افتاده‌ بود، از نامادری‌ات کینه داشتی؟

از مقتول بدم می‌آمد، اما بیشتر با پدرم مشکل داشتم؛ او به جای این‌که به فکر بچه‌هایش باشد، به فکر این بود که زن بگیرد و نیازهای خودش را برطرف کند. حالاهم پیگیر ازدواج چهارمش است.

از روز حادثه بگو؟

من معتاد بودم و شیشه می‌کشیدم؛ اتفاقاتی که در این مدت افتاده‌ بود هم خیلی مرا اذیت کرد؛ به همین خاطر هرچه بیشتر به سمت مواد رفتم. آن روز خیلی مواد کشیدم، شب به خانه رفتم و خوابیدم. صبح زود پدرم بیدارم کرد تا سر کار بروم. بیدارنشدم، حدود ساعت 8 صبح بود که نامادری‌ام آمد و با لگد، مرا بیدار کرد. من هم عصبانی شدم و با او درگیر شدم.

چطور او را کشتی؟

وقتی مرا با لگد زد، بلند شدم و با تمام زورم، او را به دیوار چسباندم و دستم را روی دهانش گذاشتم، آنقدر فشار دادم که بی‌حال روی زمین افتاد.

کسی در خانه نبود؟

من و نامادری‌ام تنها بودیم. بعد از این که زمین افتاد، کنارش نشستم و یک ساعتی با او حرف زدم یکدفعه رنگش تغییر کرد و دهانش کج شد؛ به او گفتم داری تاوان کارهایی را که با ما کردی پس می‌دهی. بعد تکانی خورد و مرد. هرچه تکانش دادم بلند نشد. فهمیدم قطعا مرده و باید هر طور شده جسدش را از بین ببرم.

چرا تصمیم گرفتی جسد را آتش بزنی؟

انگیزه خاصی نداشتم. نمی‌دانم چرا این کار را کردم. وقتی که مطمئن شدم مرده‌ است؛ به دوستم گفتم برایم یک 4 لیتری بنزین بیاورد. وقتی آورد جسد را به بیابان بردم و آتش زدم و بعد هم فرار کردم.

در مدتی که فراری بودی، چطور زندگی‌ات را می‌گذراندی؟

نامادری‌ام مقداری طلا داشت که وقتی مرد طلاهایش را دزدیدم، آنها را به مبلغ یک و نیم میلیون تومان فروختم و بعد با پول آن به یکی از شهرهای مذهبی رفتم و توبه کردم. می‌خواستم هرطوری شده خودم را آرام کنم. تا زمانی که پول داشتم شهر به شهر می‌رفتم تا دستگیر نشوم وقتی پولم تمام شد تصمیم گرفتم کار کنم و برای کار مجبور بودم به تهران بیایم.

در تهران چه کاری می‌کردی؟

خیاطی بلد بودم و آنقدر در کارم حرفه‌ای بودم که پیش هر خیاطی می‌رفتم بدون این‌که از من مدرکی بخواهند خیلی زود قبولم می‌کردند.

اگر کارت خوب بود، چرا مرتب محل کارت را عوض می‌کردی؟

اعصابم به‌ هم ریخته بود، اذیت می‌شدم. آنقدر عصبی بودم که دست و پایم می‌لرزید و نمی‌توانستم خودم را کنترل کنم. برای این‌که کسی به من شک نکند، مرتب محل کارم را عوض می‌کردم.

چطور شناسایی شدی؟

آخرین بار که محل کارم را عوض کردم، وقتی دوباره حالت عصبی به من دست داد صاحب کارم به من شک کرد و پلیس را خبر کرد به این ترتیب من بازداشت شدم.

اولیای ‌دم درخواست قصاص کرده‌اند، فکر می‌کنی تو را ببخشند؟

در شهرستان ما قصاص خیلی مساله مهمی است و فکر نمی‌کنم اولیای ‌دم مرا ببخشند. آنها خیلی عصبانی هستند و من به آنها حق می‌دهم چون به هر حال دخترشان را کشته‌ام، اما آن زن هیچ ارزشی برای من نداشت، وقتی خواهرم را کتک می‌زد همه وجودم می‌شد نفرت و دوست نداشتم حتی یک لحظه زنده بماند.

فکر می‌کنی چه چیز باعث شد تا تو قاتل شوی؟

مقصر همه شکست‌های زندگی‌ام را پدرم می‌دانم. اگر او مرا به مادرم می‌سپرد و به جای این‌که مرتب زن بگیرد، به من و بچه‌های دیگرش فکر می‌کرد و مراقب ما بود، وضعیت‌مان خیلی خوب می‌شد. من فکر نمی‌کنم عاقبتی بهتر از من در انتظار خواهر و برادرم باشد. پدرم به آنها هم توجهی نمی‌کند. ما هرچه بدبختی می‌کشیم به خاطر طلاق است. من که خودم نمی‌خواستم به دنیا بیایم، کسی که مرا به دنیا آورده، باید به من رسیدگی کند. حالا هم سرنوشت خوبی نخواهم داشت و فکر می‌کنم به خاطر این فشار، آخر یک روز خودکشی کنم. من که نابود شدم، امیدوارم خواهرو برادرم اذیت نشوند و خدا به آنها کمک کند. چون هر سه ما بشدت تنها هستیم.

در تمام مدتی که در زندان هستم، دلم برای خواهرم می‌سوزد و تنگ می‌شود. او بیشتر از همه سختی می‌کشد، من خودم را راحت می‌کنم اما نمی‌دانم چه سرنوشتی در انتظار اوست.

مرجان لقایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها