در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چهرهات نشان میدهد شما و مقتول فاصله سنی زیادی داشتید؟
بله من حدود 30 سال از او بزرگتر بودم و در واقع میشد گفت او جای دختر من بود.
پس چرا با کسی که جای پدرش بودی رابطه برقرار کردید؟
دلم برایش میسوخت. دختر جوان و زیبایی بود، اما خانواده بدی داشت. من فکر میکردم میتوانم خوشبختش کنم.
اما شما به جای خوشبختی زندگی را از او گرفتید؟
بله میدانم، من او را کشتم و از این کارم پشیمان هستم.
چه اختلافی با هم داشتید؟
اختلاف خاصی نداشتیم، مژگان زندگی آشفتهای داشت و همین هم باعث شد به او شک کنم.
مگر چیزی از او دیده بودید؟
نه. چیز خاصی ندیده بودم، اما مسائلی را از زندگیاش برای من تعریف کرده بود که باعث شد به او شک کنم و بعد هم او را بکشم.
مژگان نسبتی هم با تو داشت؟ تحت چه عنوانی با شما زندگی میکرد؟
نه نسبتی با هم نداشتیم، البته 2 ماه اول نامزد شده بودیم، بعد رابطه معمولی داشتیم. او خیلی تنها بود.
به شما چه ربطی داشت که از مژگان نگهداری کنید، مگر او خانواده نداشت؟
دلم برایش میسوخت. او آدم خوبی بود، البته خانواده داشت اما کسی به او توجهی نمیکرد، پدرش که در زندان بود و با مادرش هم مشکل داشت.
پس واقعا مژگان زندگی آشفتهای داشت؟
گفتم که خیلی وضعیت بدی داشت، اگر آدم بدبختی نبود که با من نمیماند. او میتوانست با شخص مناسبتری ازدواج کند.
میدانید پدر مژگان چرا در زندان است؟
بله، او به خاطر قاچاق مواد مخدر به حبس ابد محکوم شده است، بعد از زندانی شدنش مادر مژگان از او جدا شد.
مژگان چرا با مادرش زندگی نمیکرد؟
آنها با هم اختلاف داشتند، مژگان میگفت مادرش مرتب به او گیر میدهد، او را درک نمیکند. خب اختلاف بین مادر و دختر پیش میآید.
شما مادر مژگان را دیده بودید؟
نه، اما او میدانست مژگان با کسی رابطه دارد. وقتی مژگان قهر کرد به خانه من آمد و مدتها با من زندگی کرد.
مادر مژگان پیگیر دخترش نبود که کجا میرود؟
اگر پیگیری میکرد که مژگان 2 سال در خانه من زندگی نمیکرد. او حریف مژگان نمیشد و دیگر پذیرفته بود دخترش خودسر شده، اما من نمیتوانستم خودسری او را تحمل کنم.
چرا با مژگان ازدواج نکردید؟
گفتم که تا 2 ماه رابطه ما پدر و دختری بود. من احساس میکردم مژگان دختر من است و باید از او نگهداری کنم، به همین خاطر هم درگیری بین من و مژگان زیاد شده بود، مژگان هم تحمل نمیکرد.
چرا او را کشتید؟
من مریضم. این را بارها گفتهام، اما کسی باور نمیکند.
چه مریضیای داشتید که باعث شد کسی را بکشید؟
بیماری روانی داشتم. صدایی به من میگفت باید مژگان را بکشی و خودت را به پلیس معرفی کنی من هم همین کار را کردم.
چه مدتی بود که این صدا را میشنیدید؟
نمیدانم، چند ماه بود که این حالت را داشتم. آن صدای درونی به من میگفت، همه با تو بد هستند. وقتی راه میرفتم فکر میکردم دیگران به من فحش میدهند. بارها با همسایهها به خاطر این موضوع دعوا کرده بودم.
شما که میدانستید بیمار هستید چرا دکتر نرفتید؟
من که آن موقع نمیدانستم ماجرا چیست. بعد فهمیدم مریض هستم. خیلی حالم بد میشد. همسایهها به من میگفتند باید دکتر بروی، اما فکر میکردم آنها میخواهند من را اذیت کنند.
چه زمانی خوب شدید؟
وقتی به زندان آمدم تحت نظر دکتر قرار گرفتم و خوب شدم.
برخلاف ادعای شما پزشکی قانونی گفته، شما سالم هستید؟
مرا وقتی به پزشکی قانونی بردند خوب شده بودم.
اما این بیماری که در عرض 2 روز خوب نمیشود، شما فقط 2 روز بعد از بازداشت به پزشکی قانونی برده شدید.
نمیدانم شاید اشتباه کرده باشند. من باید یکبار دیگر معاینه شوم. شاید این بار معلوم شود مریض بودم.
چطور مژگان را کشتید؟
با یک طناب.
یعنی چه با طناب؟
چند روزی بود که آن صدا به من میگفت، باید مژگان را بکشی و خودت را تسلیم پلیس کنی. آن شب که به خانهام آمد، دوباره با مادرش دعوا کرده بود، مادرش فکر میکرد مژگان دختر فاسدی شده و از او خواسته بود که این کارها را ترک کند. وقتی مژگان پیش من آمد، آن صدا دوباره تکرار کرد که باید او را بکشی. نیمه شب بود که بلند شدم و به حمام رفتم. بند رختی داشتم، آن را باز کردم و بیرون آمدم. مژگان خواب بود. طناب را دور گردنش پیچیدم و قبل از اینکه بتواند عکسالعملی نشان دهد او را خفه کردم و فردای آن روز خودم را به پلیس معرفی کردم.
شما هم به مژگان شک داشتید؟
آن زمان شک داشتم، شاید هم نداشتم، نمیدانم. حالم خیلی بد بود.
مژگان هیچ حرفی نزد؟
آخرین لحظهها به من گفت هیچ کار خلافی نکرده است.
چطور با مژگان آشنا شدید؟
2 سال قبل، یک شب داشتم به خانه میرفتم که دیدم چند پسر، دختری را دوره کردهاند و او را اذیت میکنند. خودم را به او رساندم و از دست جوانها نجاتش دادم و سوار ماشین کردم. از آن به بعد با مژگان دوست شدم و بعد هم که رفت و آمدمان زیاد شد.
مگر شما خانواده نداشتید که به راحتی با مژگان رفت و آمد میکردید؟
کسی را نداشتم. تنها زندگی میکردم. سالها بود که تنها بودم و دیگر از این تنهایی خسته شده بودم و نمیتوانستم تنهایی را تحمل کنم.
چرا در همه این سالها تنها بودی و ازدواج نکردید؟
یک بار ازدواج کردم؛ آن موقع جوان بودم و وضع خوبی داشتم. 2 سال از ازدواجم گذشته بود که زنم با ماشین تصادف کرد. این تصادف زندگی من را دگرگون کرد و مجبور شدم داراییام را بفروشم و بدبخت شدم، زنم من را ترک کرد. از آن به بعد تنها زندگی میکردم.
پدر و مادر مژگان برای تو درخواست قصاص کردهاند و مصر هستند، حکم را اجرا کنند. از این موضوع خبر دارید؟
بله، میدانم. اما از آنها خواهش میکنم بیشتر به موضوع فکر کنند. من عاشق مژگان بودم، او را دوست داشتم. اگر حالم بد نمیشد که او را نمیکشتم و با مژگان ازدواج میکردم و با هم خوشبخت میشدیم، اما مژگان مشکلاتی داشت که پدر و مادرش در آن مقصر بودند. آنها به جای قصاص من، باید به این فکر کنند که چقدر در بدبختی دخترشان دخالت داشتند.
مگر پدر و مادر مژگان چه کرده بودند که تو آنها را مقصر میدانستید؟
پدر مژگان به خاطر خلافکاریهایش در زندان بود و این دختر تنها بزرگ شده بود، مادرش هم مراقب او نبود. مژگان میگفت وقتی جوان بوده چند نفر به او تعرض کردهاند، مادرش این موضوع را میدانست، اما سکوت کرده بود. خب این مادر باید خود را در ایجاد مشکلات مژگان دخیل بداند.
اما به نظر میرسد کسی که بیش از همه بر این قصاص پافشاری دارد برادر مژگان است.
بله. او یکبار به من حمله کرد و کتکم زد، اما او هم در مورد مژگان مقصر است، یکبار با او به خانه من نیامد تا ببیند اصلا من کی هستم. حالا این آدمها مدعی هستند، البته من به پدر و مادر مژگان تسلیت میگویم. هیچکدام از این اتفاقات دلیل محکمی برای اینکه دختری کشته شود نیست. مژگان دختر خوبی بود و من نباید به او شک میکردم. در تمام مدتی که با هم بودیم سعی میکردم از او حمایت کنم. مژگان لیاقت بهترینها را داشت. از کاری که کردهام پشیمان هستم. امیدوارم اولیایدم قبول کنند من بیمار هستم و من را ببخشند. آنها اگر بدانند من چه زندگیای داشتم که به اینجا رسیدم، حتما من را میبخشند. سالهای جوانیام به خاطر اینکه یک عقرب سیاه من را نیش زد مرتب داروهای بسیار قوی مصرف میکردم و همین باعث شد پوکی استخوان بگیرم. زنم ترکم کرد و من بیمار روانی شدم و سالهای زیادی را تنها زندگی کردم. درخواست میکنم به خاطر سختیهایی که کشیدم من را ببخشند. قسم میخورم مژگان را دوست داشتم و از همه بیشتر من در این مرگ عزادار هستم.
مرجان لقایی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: