روزانه‌ها

باید عاشق باشی تا بفهمی

استاد دانشگاه بود، آنقدر مرخصی می‌گرفت که می‌شد گفت تقریبا یک هفته درمیان نمی‌آید و وقتی می‌آمد یا دور چشمش کبود بود یا دستش را گچ گرفته بود یا پایش می‌لنگید یا سخت نفس می‌کشید و با هر دم و بازدم، خطی عمیق از درد، میان ابروهایش پررنگ می‌شد که نشان می‌داد باز هم یکی از دنده‌هایش شکسته است و او آن را در هر نفس، به یاد می‌آورد.
کد خبر: ۴۳۵۷۴۹

یک روز می‌گفت از پله‌ها افتاده، یک روز می‌گفت زمین خورده، یک روز می‌گفت تصادف کرده است اما همه‌مان می‌دانستیم خانم دکتر، استاد دانشگاه... از شوهرش کتک می‌خورد. بالاخره طاقتم تمام شد. آن روز، دست راستش شکسته بود و تمرین می‌کرد با همان دست چیزی بنویسد. گفتم «جدا شو فاطمه جان! مردی که دست بزن دارد را باید تنها گذاشت.» پرسید «تنها؟! عزیزم را تنها بگذارم؟!» رنگش پرید، بغض کرد و اشک‌ها که شلوغ کردند از شوهرش گفت که تخریبچی سال‌های جنگ بود و حالا جانباز اعصاب و روان. مرد، عاشق فاطمه بود اما هر بار موجی می‌شد....

چند بار اول، جانباز قصه ما، خودش هم باور کرده بود که همسرش، زمین خورده یا تصادف کرده است و حتی سرزنشش کرده بود که چرا حواس پرتی می‌کند «می‌دانی چقدر دوستت دارم فاطمه؟ می‌دانی؟»

اما بعدتر فهمیده بود آن کبودی‌ها و زخم‌ها و شکستگی‌ها، کار خودش است. فهمیده بود وقتی از خود بی‌خود می‌شود، وقتی موج می‌آید و او را مثل صدفی کوچک از ساحل می‌کند و با خود می‌برد، جنگ در دنیایش باز آغاز می‌شود و آن وقت، همه دشمن می‌شوند؛ فاطمه، مثل مهی رقیق ناپدید می‌شود؛ خانه می‌شود خط مقدم و او جان دادن تک تک رفقایش را می‌بیند و بعد مثل ماهی افتاده بر خاک، دست و پا می‌زند، فریاد می‌کشد و میان آن بی‌خودی‌ها، فاطمه‌اش کتک می‌خورد و ترسیده و گریان، به آسایشگاه جانبازان اعصاب و روان زنگ می‌زند تا بیایند مونسش را آرام کنند و اگر لازم است ببرندش تا اتاق «فیکس» آسایشگاه که خدای ناکرده به خودش صدمه‌ای نزند.

مرد از خودش متنفر شده بود، هر بار اصرار می‌کرد در آسایشگاه بماند، می‌گفت می‌داند نگهداری بیمار اعصاب و روان در خانه چقدر سخت است، می‌گفت نمی‌خواهد بیش از این شرمنده فاطمه‌اش شود، می‌گفت از خودش خجالت می‌کشد اما فاطمه نمی‌گذاشت، به همه التماس می‌کرد شوهرش را راضی کنند به خانه برگردد. می‌گفت «بدون شوهرم نمی‌روم»، می‌گفت «آن طفلک که نمی‌خواست بزند... خودم بی‌دقتی کردم...» می‌گفتند «نمی‌خواهد با شما حرف بزند.» می‌گفتند «نمی‌خواهد ببیندتان...» و او هر بار آنقدر ضجه می‌زد، آنقدر التماس می‌کرد، آنقدر اشک می‌ریخت که مرد ناچار می‌شد به خانه بیاید. فاطمه رو کرد به من، گریه‌اش تمام شده بود مثل خاطره‌هایش، گفت «می‌خواهم باور کنم بی‌حواسی کرده‌ام، زمین خورده‌ام یا تصادف کرده‌ام اما بدون او، نمی‌توانم زندگی کنم... می‌فهمی؟» سر تکان دادم که «نه» خواستم بگویم «وقتی خودش اصرار دارد در آسایشگاه بماند؛ چرا این همه التماسش می‌کنی برگردد؟» حرفم را از چشم‌هایم خواند. بلند شد که برود سرکلاس. گفت «باید عاشق باشی تا بفهمی... باید... عاشق... باشی...»

مریم یوشی‌زاده / گروه جامعه

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها