مریم یوشی‌زاده / گروه جامعه

احتمالا سیاهی لشکر بودیم

روز گذشته به مناسب هفته سلامت روان، پس از پایان یک‌‌نشست خبری،‌ دکتر هاشمی رئیس سازمان بهزیستی همراه با خبرنگاران از یک مرکز جامع توانبخشی بیماران روانی مزمن بازدید کرد. مرکز توانبخشی بیماران روانی...، خانه‌ای نسبتا بزرگ است با پنجره‌هایی که نرده‌های آهنی، آنها را از دنیای بیرون جدا کرده‌اند.
کد خبر: ۴۳۴۷۳۰

هیچ کدام از خبرنگار‌ها نمی‌توانند داخل مرکز شوند. رئیس سازمان پیش از ما رسیده است و دوربین‌ها شکارش کرده‌اند و حالا مقابل در ایستاده و درباره هفته سلامت روان گفت‌وگو می‌کند.

پنج شش دقیقه بعد که مصاحبه تمام می‌شود ده‌ها خبرنگار و مسوول به سمت در ورودی هجوم می‌آورند. صدای مسوولان شنیده می‌شود «اجازه عکس گرفتن ندارند! بگو عکس از مریض‌ها نیندازند.» درست هم می‌گویند، اخلاقا نباید از بیماران روانی، بدون اجازه خانواده‌هایشان عکس گرفت.

جمعیت کاغذ و ضبط صوت به دست، اولین سالن کوچک مرکز را فتح می‌کنند و سکوتی عجیب غافلگیرشان می‌کند. زن‌هایی رنگ پریده با لباس‌هایی تمیز و مرتب، روی ردیف صندلی‌های آبی کنار هم نشسته‌اند و با تعجب ما را که شتابزده وارد سالن شده‌ایم تماشا می‌کنند.

در چشم به هم زدنی رئیس سازمان بهزیستی وارد یکی از اتاق‌ها می‌شود، دوربین فیلمبرداری با او می‌رود و همین که سعی می‌کنیم همراهش شویم در چوبی اتاق بسته می‌شود و دیگر به کسی اجازه ورود نمی‌دهند. یکی از خبرنگارها آرام نجوا می‌کند: «احتمالا می‌خواهند موقع فیلمبرداری از بازدید رئیس، اتاق خلوت باشد!»

حالا ما مانده‌ایم و بیماران که هنوز بی‌هیچ حرف یا واکنشی نگاهمان می‌کنند. مستاصل گوشه‌ای میان بیماران می‌نشینم. زنی با روسری ارغوانی و چشم‌های مات کنارم نشسته است از خودش می‌گوید «من تازه از 19 سالگی دارم می‌رم توی 27سالگی. یه کمی مرده بودم آوردندم اینجا....» یکی از خبرنگار‌ها ضبط صوتش را روشن کرده است. سایه پرستاری، سپیدی کاغذهایم را تیره می‌کند. «شما اجازه ضبط صدای بیمار را ندارید. ما از نظر قانونی برخورد می‌کنیم....» همکارم از این تهدید جا خورده است، می‌گوید «پس قراره اینجا چه کار کنیم؟!.... ایشان که چیز خصوصی نمی‌گفتند.....» ضبط صوت را خاموش می‌کند، اما پرستار دست‌ بردار نیست «لطفا فایل صوتی‌تان را هم پاک کنید...» و بعد صدای مدیر مرکز در سالن می‌پیچد که به پرستارها دستور می‌دهد بیماران را جمع کنند و ببرند داخل یکی از اتاق‌ها تا با خبرنگارها حرفی نزنند! یک پرستار را هم به عنوان مراقب جلو‌در مسوول می‌کند تا اجازه ورود و خروج به کسی ندهد!

حالا ما مانده‌ایم و یک سالن خالی که یک طرفش پشت در بسته بیمارانند و یک طرف پشت در بسته‌ای دیگر روسا. می‌خواهم از یکی از متخصصان مرکز شماره تلفنی بگیرم تا در آینده با او مصاحبه‌ای درباره بیماری‌های روانی داشته باشم. انگشت اشاره‌اش را به سمتم می‌گیرد «من مکتوب پاسخ می‌دهم اگر چیز دیگری چاپ کنی ازت شکایت می‌کنم! من به مسائل حقوقی واردم....» به او می‌گویم هنوز چیزی چاپ نکرده‌ام که از من شکایت کنید. به بقیه پرستار‌ها و پزشکان هم توضیح می‌دهم که هنوز خطایی از من و همکارانم سر نزده که این طور مراقبمان هستند و هر جا می‌رویم سایه به سایه‌مان می‌آیند و کنترلمان می‌کنند و به شکایت تهدیدمان می‌سازند.

آنها، با تردید نگاهمان می‌کنند و تک و توک پاسخ می‌دهند «خبرنگارها.... آخر خبرنگارها.... گاهی وقت‌ها مطالب درستی نمی‌نویسند.»

می‌نشینم و به ساعتم نگاه می‌کنم و با خودم می‌شمرم که امروز چند بار بی‌آن که هنوز چیزی نوشته باشم به شکایت تهدید شده‌ام.

آن قدر به مسوولان اصرار می‌کنم که حاضر می‌شوند یکی از بیماران را به شرط حضور یک مسوول از مرکز، بیاورند تا چند‌دقیقه‌ای جواب پرسش‌های من و بقیه را بدهد.

حدود 10 نفر خبرنگار، زن را دوره می‌کنند و او گیج می‌نشیند روی یکی از تخت‌ها و به پرسش‌ها آرام آرام پاسخ می‌دهد، اما هنوز هم مراقبی که کنارش نشسته است اجازه نمی‌دهد پاسخ‌هایش را کامل کند «وارد جزئیات نشوید!»

بازدید تمام شده است. دست خالی و دلخور از مرکز بیرون می‌آییم، نه از رئیس سازمان بهزیستی خداحافظی کرده‌ایم و نه از بیماران. یکی از خبرنگار‌ها نجوا می‌کند «پس برای چی دعوتمان کرده بودند؟!» و من می‌گویم «احتمالا باز هم سیاهی لشکر بودیم !»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها