در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
وقتی خواستید متن را روی صحنه بیاورید، چرا برای بازنویسی آن سراغ نویسنده اول آن نرفتید؟
برای این که این متن 5 سال پیش نوشته شده بود و در فرآیند رسیدن به اجرا فراز و فرودهای بسیاری داشت. در بخش چشمانداز جشنواره تئاتر فجر، وقتی این نمایش را اجرا کردیم، کاستیهایی در آن وجود داشت که باید اصلاح میشد. در ابتدای کار، همراه بازیگران و دیگر عوامل نمایش، تمرینهای زیادی انجام میدادیم و براساس آن اصلاحاتی را در متن بوجود میآوردیم که در همه آنها آرش عباسی بهعنوان نویسنده، حضور پررنگی داشت. او با گروه همراهی کامل داشت و سعی میکرد کار را مدام بهتر کند که البته بتدریج خسته شد و اعلام کرد که نمیتواند ادامه دهد.
پس به این دلیل کار را حسین کیانی بازنویسی کرد. اگر چه بازنویسی امری پذیرفتنی است، اما آیا میتوان آن را به هر شکل و شمایلی انجام داد؟
وقتی نویسنده اجتناب میکند و صادقانه میگوید نمیتوانم! و این متن برایم تمام شده است و هیچ ایده جدیدی ندارم، ما مجبور هستیم که با یک نفر دیگر کار را دنبال کنیم. بهترین فرد برای اجرای ما حسین کیانی بود، چون از ابتدای شکلگیری تمرینها و حتی قبلش که متن را تمرین میکردیم، آن را خوانده و در جریاناش بود. ایشان مسلطترین فردی بود که میتوانست این تغییرات را انجام بدهد و فکر میکنم کمکش هم برایمان موثر بوده است. به نظرم فینفسه این تغییرات با آن که با متن اصلی متفاوت است، اما به هیچ وجه بد نیست.
در اجرای قبلی با متن آرش عباسی، یک آرایشگر بود که میشد به لحاظ منطقی پذیرفت که اتفاقات را از منظر او ببینیم. حُسن آن شخصیت این بود که آنچه گفته میشد غیرمستقیم بود، اما این که علاوه بر آرایشگری، این شخصیت داستاننویس هم هست، باعث شده مفاهیم جنبه روشنفکری و فمینیستی به خود بگیرد و مفاهیم خیلی صریحتر و آشکارتر بیان شود. این به نظر من ضعفی است که در بازنویسی به کار افزوده شده است.
واقعیت این است که در نمایش قبلی هم این شخصیت تنها یک آرایشگر نبود و به واسطه اتفاقات رخ داده در زندگیاش، گوشه عزلت گزیده بود. از آن جا که او شخصیتی حساس به مسائل جامعه بود، یک چیزهایی را میدید که آدمهای دیگر نمیدیدند و دائم دچار کابوس بود. قصههای این نمایشنامه، به نوعی در کابوسهایی که شخصیت اصلی میدید، مشارکت داشتند. این نمایش با کابوسی آغاز و با کابوسی دیگر به پایان میرسید.
در نمایش قبلی روند طبیعی طی میشد و به لحاظ معنایی همه چیز در هم تنیده میشد. در آنجا 7 موقعیت بود که تکهپارههایی از موقعیت زن ایرانی در اجتماع بود و هریک به نوعی از این بار تراژیک را به ما منتقل میکردند. روی هم مشخص بود که چه داریم میبینیم و راجع به چه داریم فکر میکنیم. اما در اجرای جدید این چنین نیست.
من که نگفتهام آن اجرا را دوست ندارم. آن اجرا به لحاظ متن، مطلوب ما بود و نه اجرا. آن اجرا شتابزدگیهای رسیدن به جشنواره را داشت و با این که خیلی برایش زحمت کشیده بودم، اما آن چه که باید میشد، از کار در نیامد. من و آرش عباسی 5 سال پای آن کار ایستادیم تا اجرا شود. اگر آن متن را دوست نمیداشتیم، این اتفاق نمیافتاد. اگر آن داستان را دوست نمیداشتیم، گروه اجرایی تمام ایدههای دیده شده، تجربه شده و منتقل شده از تاریخ جامعه زنان را در آن تزریق نمیکرد. این متن ماحصل جشنواره فجر بود. متنی بود که فقط برای آرش عباسی نبود، متن عباسی به اضافه یک گروه بود. زنانی که در سنین و موقعیتهای متفاوت اجتماعی دارند زندگی میکنند. من که ایدهآلم این بود که آن متن قبلی را کار بکنم، اما نشد. بحث دیگری دارم و آن این که وقتی میبینم متن دارد آسیب میبیند، به هر حال باید این زخمها را یک جورایی پوشاند و آنها را وصله پینه کرد.
فیض مرندی: با طراحی لباس، گریم، صحنه و نور خواستهایم بر باور پذیری اجرا بیفزاییم تا گنگ بودن متن لطمهای به ارتباط مخاطب با نمایش ما نزند
به نظرم این راهحلش نبود که ما متن را تکه و پاره کنیم. اما بعد از بازنویسی، ما حالا با اثر متفاوتی روبهرو شدهایم که الان 70 درصد پیام متن اصلی را در خود دارد. ما در حوزه درام اجتماعی و بخصوص در زمینه زنان با کمتر متنی مواجه هستیم که ریشه در مسائل روز داشته باشد. جمع کردن یک گروه و دلمشغولی یکساله دادن کار خطیری است که به واسطه پایهای به نام متن و همفکری عدهای شکل گرفته است. من نمیخواستم این شکل از هم بپاشد. وقتی شکل اجرا تغییر کند، همه چیز باید تغییر کند. موسیقیمان هم تغییر کرده است. همه چیز متناسب با هم پیش میرود و قطعاً کاستیهایی هم هست، بخصوص اجرایی که کاملاً تغییر کرده است. اما سعی کردهایم با چیزهای که داریم اجرا را به گونهای ترمیم بکنیم. یعنی با لباس و گریم و نور خواستهایم اجرا را باورپذیرتر کنیم.
در اجرای فعلی طراحی صحنه بیشتر در خدمت متن و اجراست و شکل واقع گرا به خود گرفته که البته به نظر میرسد کمی در آن افراط هم شده باشد. با این وجود نسبت به اجرای قبلی با اهمیتتر است.
اجرای قبلی طرح خوب و اجرای بدی به لحاظ ساخت و ساز داشت. چون ما میخواستیم فضاهای کابوسدار و سیاهی را نشان بدهیم که این ایده در نیامد. یعنی ایدهای که میخواست این کنتراست را تثبیت کند.
میخواستید اکسپرسیونیستی (واقعگرایی چگال) بشود؟
بله. به گونهای میخواستیم تضاد خیلی شدید بشود. متاسفانه با عجلهای که گروه سازنده داشت، ما تمام پسزمینهمان را از دست دادیم. میخواستیم پس زمینه یک فضای شیشهای باشد که برای آدمهای مرئی و نامرئی در آن اتفاقاتی میافتد. اما نوعی ساخته شد که ترک برداشت و ما مجبور شدیم به آن برچسب بچسبانیم و اصلاً فضا از دست رفت. فکر میکنم یک ایده خوب برای آن نوع اجرا بود. در این اجرا چون ما ضوابط واقعگرایانه را بیشتر رعایت کردهایم، کابوسهایمان حذف شد. در واقع سعی کردیم فضایمان را ملموستر بکنیم. باز هم به آن معنا وارد واقعگرایی محض نشدهایم. دیوارهای ما دیوارهای نصفهای است که پیامهای تصویری خودش را برای هر کسی میتواند داشته باشد. بهنظرم این طراحی صحنه یک فضای واقعگرایانه است که هنوز نشانههای نمادگرایانه در آن دیده میشود.
در اجرای فعلی گریم و لباس هم با شخصیتها همخوانی پیدا کرده است.
ما سعی کردهایم با چیزهای که داریم، اجرا را به گونهای ترمیم بکنیم تا کاستیهای متن دیده نشود. یعنی با لباس و گریم و نور خواستهایم اجرا را باورپذیرتر کنیم.
جایگزینی بازیگران و نحوه بازیها هم این جریان را به گونهای به نفع اجرا تمام کرده است.
خانم هدا ناصح همزمان با این نمایش، اجرایی در خارج از کشور داشت و از سوی دیگر چون برنامه ما اصلا مشخص نبود، نتوانستیم از حضور مجددش بهرهمند شویم. پیشنهاد خود ما اجرا در خرداد و بعدش آبان بود، حالا خوشبختانه مهر اجرا رفتیم و بدبختیاش این بود که هدا ناصح را از دست دادیم. نقشی که برایش خیلی زحمت کشید. برای اینکه در نوشته این نقش، بسیار کمرنگ است و فقط به عنوان کسی که میبیند، تعریف شده است. چه آنچه که هدا ناصح و چه آنچه که نگار عابدی از نقش سرور اجرا کردهاند، ماحصل ایدههای بازیگری و کارگردانی است. حتی پایان نمایش در جشنواره نیز ایده گروهی بود که در متن عباسی نبود. در آن متن، جوان همه چیز را شوخی فرض میکند و خانه سرور را ترک میکند. اما ما در آن اجرا به این نقطه رسیدیم که باید اتفاق دیگری غیر از رفتن بیفتد. ما در فرآیند تمرین به اینها رسیدهایم و حتی اپیزود خاله هم در تمرینها شکل گرفت و نه بر اساس متنی که در دست گرفته بودیم. برای آن که ما باید به تعریف درستی از سرور میرسیدیم. در تصور آقای عباسی این بود که سرور شخصیتی است که این قصهها را به هم پیوند میدهد و در واقع فقط یک ناظر است. البته بعدها همکاری مداوم باعث شد که سه چهار تا مونولوگ برای سرور نوشت که ما در اجرا آوردیم.
الان گروه با یک تعریف دیگر و جنس کاری متفاوت با قبل، کار کردهاند. به نظرم فیزیک و رفتار هدا ناصح برای آن تعریف و سبک اجرایی مناسب بود و اینجا هم همان تواناییها از نگار عابدی با خواست کارگردان صورت گرفته است و البته پیشنهادهای خود خانم عابدی به عنوان بازیگر خلاق و پویایی که در هر متن جاپای خود را باز میکند، هم تأثیرگذار است. بخشی از این دو رویکرد مربوط به هدایت کارگردانی بوده و به واسطه تعریفهای متفاوتی که شخصیتها داشتهاند، صورت گرفته است.
با وجود آن که متن از پارهای از جهات گنگ است، اما توانسته تماشاگران زیادی را به سالن بکشاند. این موفقیت را ناشی از چه میدانید؟
این که مسائل زنان بر خلاف مردان در هنرهای نمایشی و سینما آن طور که شایسته است، بازتاب نیافته و جامعه تشنه دیدن آثاری در این حوزه است. در پایان هم من از تمام گروه و از تمام کسانی که مشوق ما در این اجرا بودند، تشکر میکنم.
رضا آشفته / جامجم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: