در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
پدر وقتی از خواب بیدار شد که 4 ساعت به زمان پرواز باقی مانده بود. برگه را که دید خونش به جوش آمد. با عجله مادر فرهاد را از خواب بیدار کرد.
یه زنگ به این پسر پرروت بزن ببین کجا رفته. کار واجبش اینه که بره پول مفت منو بده سیدی بخره با کامپیوترش وربره.
فرهاد هدفون ام پی تیپلیرش را محکم فرو کرده بود توی گوشش. صدای زنگ موبایلش را نمیشنید. وقتی تعداد تماسهای از دست رفتهاش را دید که دیگر موبایلش آنتن نمیداد. در فضایی که ایستاده بود فقط میتوانست پیامک بفرستد.
یک گوشه دنج نشست و آرزوهایش را مرور کرد. اول برای دبیر فیزیکش دعا کرد. روز قبل وقتی ایمیلهایش را در کافینت هتل چک کرده بود، متن آقای قنادان را دیده بود که بشدت التماس دعا داشت.
پدرش پیامکش را جواب داده بود: بگو کجایی خودم بیام دنبالت.
در یک سایت اینترنتی خوانده بود که نگذارید دیگران از کارهای خوبتان باخبر شوند، چون ثوابش کم میشود. جواب پیامک را نداد. اما دلش شور میزد.
دکمه ام پی تری پلیرش را فشار داد و ترانهای را آورد که آقای قنادان سفارش کرده بود:
من که توی کبوترها، از همه رو سیاهترم، میون این کبوترها با چه رویی بپرم...
قلم نوری موبایلش را درآورد و شروع کرد به تایپ کردن. میخواست وقتی رسید تهران این یادداشتها را بفرستد روی وبلاگش:
اینجا هر ساعتش یک جوری است. بهتر است بگویم که حرم صبحها دوباره متولد میشود. آفتاب به اینجا با مهربانی بیشتری میتابد. پشت یک کامیون خواندم که نوشته بود خوش به حال خورشید که هر روز صبحش را با سلام به حرم تو آغاز میکند. صدای نقاره قابل توصیف نیست. یکبار که آمدم صدای نقاره را ضبط میکنم و فایل صوتیاش را روی وبلاگ میگذارم. چند تا عکس موبایلی هم از کبوترها گرفتهام. تا حالا صبح زود حرم نیامده بودم. امروز سحرخیز شدهام که کامروا بشوم. نمیدانم این همه آدم نصف شبی آمدهاند این جا یا از دیشب تا الان در حرم ماندهاند. آن دفعه دستم به ضریح نخورد و زیارتم خیلی نچسبید. به قول شاعرها این جا آدم محو دیدن پنجههای قفل شده در پنجره فولاد میشود. این دفعه آمدم که یک دل سیر با آقا حرف بزنم. اون دفعه یادم رفت برای قبولیام در کنکور دعا کنم. به یاد همه شما خوانندگانی که کامنت گذاشته بودید هم هستم.
فرهاد وقتی از صحن آزادی بیرون آمد فقط یک ساعت و نیم به زمان پرواز باقی مانده بود. میتوانست تنهایی با اتوبوس به تهران برگردد. اما از سرکوفتهای پدر میترسید. در این فکرها بود که از شمارهای ناشناس، پیامکی روی موبایلش نقش بست.
با عرض پوزش از مسافران محترم به اطلاع میرساند پرواز شماره 178 به مقصد تهران با سه ساعت تاخیر انجام میشود.
یادش آمد وقتی بلیتها را از سایت اینترنتی فروش بلیت هواپیما خریده بود شماره موبایل خودش را وارد کرده بود. موبایلش را بوسید و پیام را برای پدر فوروارد کرد. به سمت صحن آزادی برگشت که یادداشتهای وبلاگیاش را سر فرصت کامل کند.
احسان رحیمزاده
رادیو و تلویزیون
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: