یک‌بار اشتباه، یک عمر پشیمانی

گاه اثرات یک خطا تا سال‌ها در زندگی انسان باقی می‌ماند و جبران آن کار دشواری است. «نسرین ـ ع» 17 ساله بود که از خانه گریخت و از کانون اصلاح و تربیت سردرآورد، هر چند او زیاد حبس نکشید، می‌گوید هنوز هم اثرات آن اشتباه از بین نرفته است. گفت‌وگوی ما با این زن 32 ساله را بخوانید.
کد خبر: ۴۳۳۳۱۶

چرا از خانه فرار کردی؟

شاید اگر کس دیگری جای من بود اصلا قبول نمی‌کرد با شما حرف بزند ولی من همه چیز را می‌گویم. شاید دیگران بخوانند و این اشتباه را تکرار نکنند.

من به خاطر یک پسر فرار کردم، عاشق یکی از همسایه‌ها شده بودم و می‌خواستم با او ازدواج کنم، ولی پدرم مخالف بود. می‌گفت هر دوشما کم سن و سال هستید، می‌گفت من فعلا باید درس بخوانم. خلاصه این‌که من به پیشنهاد آن پسر فرار کردم و یک هفته آواره بودم تا پلیس دستگیرم کرد.

چه طور آزاد شدی؟

پدرم یک عمر با آبرو زندگی کرده بود، او نگهبان یک کارخانه بود و با زحمت زیاد خرج ما را که 6 نفر بودیم درمی‌آورد ولی هیچ وقت نمی‌گذاشت کسی از مشکلاتش باخبر شود. به آبرویش خیلی اهمیت می‌داد، وقتی دید کار به اینجا کشیده با ازدواج ما موافقت کرد و من 6 ماه بعد آزاد شدم و شوهر کردم.

زندگی مشترک به دلخواهت بود و رویاهایی که در سر داشتی واقعی شد؟

اگر شده بود که من الان اینجا نبودم. شوهرم اهل کار کردن نبود. از طرفی خانواده او من را مزاحم می‌دانستند و فکر می‌کردند به زور خودم را به عقد پسرشان درآورده‌ام، پدر و مادر خودم هم که می‌گفتند خودم انتخاب کرده‌ام و خودم باید سختی‌هایش را قبول کنم. وضع وقتی بدتر شد که فهمیدم شوهرم سراغ مواد رفته است.

پس از همان اول با سختی زندگی مشترک را شروع کردی؟

من 3 سال در آن خانه زجر کشیدم تا این‌که بالاخره پدرم راضی شد طلاق بگیرم و به خانه برگردم. کارهای طلاق یک سال و نیم طول کشید و جوانی‌ام به همین سادگی از بین رفت. خودم با دست خودم زندگی‌ام را نابود کردم.

تا اینجا از سیاهی‌ها گفتی، کمی هم درباره خوشی‌های زندگی‌ات بگو؟

سختی‌ها بیشتر از خوشی‌ها یاد آدم می‌ماند، مخصوصا آدمی با تجربه من. تا بعد از طلاق که واقعا یک روز خوش هم نداشتم. تازه بعد از این‌که حکم صادر شد باز هم تا 4، 5 ماه کنج خانه کز کرده بودم تا این‌که به سرم زد حرکتی انجام بدهم و کاری کنم که از این فلاکت دربیایم. به پدرم گفتم می‌خواهم بروم سر کار اما قبول نکرد. 2 خواهر من شاغل بودند ولی پدرم با کار کردن من مخالف بود. شاید به خاطر سابقه خرابم فکر می‌کرد هنوز عقلم سرجایش نیامده است.

بالاخره توانستی او را راضی کنی؟

نه به جایش کلاس خیاطی رفتم. سر کوچه خانه‌ای بود که خیاطی و گلدوزی یاد می‌دادند، من هم ثبت‌نام کردم.

6 ماه طول کشید تا چم و خم کار را یاد گرفتم البته هنوز زیاد کارم خوب نبود ولی یک اتفاق باعث شد کلاس را رها کنم. قبل از این‌که بپرسی خودم می‌گویم چه اتفاقی. یکی از زنانی که در کلاس بود من را برای پسرش پسندید ولی من که می‌دانستم با فهمیدن سابقه‌ام جا می‌زند جواب رد دادم.

او اصرار کرد و من مجبور شدم دیگر کلاس نروم البته آن زن از مربی‌مان آدرس خانه‌مان را گرفت و بالاخره من مجبور شدم حقیقت را بگویم. او هم رفت ودیگر پیدایش نشد.

پس دیگر ازدواج مجدد نکردی؟

نه. هم خودم نمی‌خواستم و هم کسی حاضر نبود با زنی در شرایط من ازدواج کند. به جای آن به یک کلاس خیاطی دیگر رفتم و همه چیز را یاد گرفتم طوری که توانستم در خانه برای خودم سرگرمی درست کنم، پول کمی هم درمی‌آوردم چون کارم در خانه بود پدرم مخالفتی
نداشت.

بیشترین چیزی که در زندگی اذیتت می‌کرد چه بود؟

زندگی من پر از موارد اذیت کننده است ولی خب خیلی تنها بودم تا این‌که برادر کوچکم ازدواج کرد و من با زنش خیلی دوست شدم. او من را سر کار هم برد یعنی او و برادرم توانستند پدرم را راضی کنند.

زن‌داداشم در یک باشگاه بدنسازی کار می‌کرد. آنجا یک کارگر ساده لازم داشت که من معرفی شدم. اتفاقا در آنجا سفارش لباس هم می‌گرفتم. خودم هم ورزش می‌کردم. 4 سال در آن باشگاه ماندم تا این‌که تعطیل شد.

بعد از آن در چند مانتودوزی و فروشگاه پوشاک کار کردم. الان هم در یک داروخانه غرفه لوازم آرایشی ـ بهداشتی دارم، برای خودم نیست، کارمند آنجا هستم و حقوقی که می‌گیرم برایم بس است.

این روزها دغدغه اصلی‌ام مادرم است. بیماری قلبی دارد و گرفتار او هستم چون من تنها فرزندش هستم که در خانه مانده‌ام. خودم هم قلبم بعضی وقت‌ها اذیت می‌کند. دکتر گفته اثر استرس است. من هنوز هم دارم تاوان آن خطایم را پس می‌دهم. واقعا از آن اشتباه پشیمان هستم.

‌ داوود ابوالحسنی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها