آژانس رویایی سابق (27)‌

فشار در فروشگاه‌های بزرگ!

هفته پیش بود (زمان چقدر زود می‌گذرد انگار همین پارسال بود!) که ما در نهایت تاسف و تاثر، با چشمانی اشکبار، تعطیلی آژانس را اعلام کردیم، خودمان هم باورمان نمی‌شد که بعد از 9 ماه، تلاش شبانه روزی ما نتیجه بدهد و سرانجام مزد زحمات خالصانه خودمان را بگیریم و آژانس رویایی تعطیل شود!
کد خبر: ۴۳۲۹۴۱

به هر حال عمری تلف کردیم در این آژانس تا بفهمیم فهمیدن همه چیز و گفتن آن به همه چندان هم لازم نیست، الان هم اتفاق خاصی نیفتاده فقط ما از اسب افتادیم! از اصل که نیفتادیم (معنی این جمله آخر ما این است که ستون ما هنوز پابرجاست البته با ساختار و رویکردی جدید!)

توصیه‌های ایمنی!

به ما توصیه (تاکید) شده که مطالبمان تا حد امکان (حتماً) در حوزه اجتماعی باشد (در غیر این صورت اعمال قانون می‌شویم! که کمی هم درد دارد!)، البته این توصیه چندان هم بی‌ربط نیست، چون حوزه کاری ما حوزه اجتماعی است و در این حوزه هم به اندازه کافی سوژه هست، اگرچه ما معتقدیم تمام سوژه‌های موجود در بازار(!) اجتماعی هستند و برای این گفته خودمان هم دلایل محکمه‌پسندی داریم، دقت بفرمایید، همین انرژی هسته‌ای، در ظاهر یک موضوع سیاسی است، اما در عمل شدیدا اجتماعی! چون تمام تبعات آن در جامعه منعکس می‌شود، بنابراین اگر مثلاً در مورد انرژی هسته‌ای و حواشی آن چیزی بگوییم، از نظر ما کاملا درخصوص یک پدیده اجتماعی اظهار فضل نموده‌ایم، اگر کمی واقع‌بینانه به قضیه نگاه کنید قطعاً با ما همسو می‌شوید.... جانم... بله، شاید شما درست می‌فرمایید و ما داریم پرت وپلا می‌گوییم!

اصلاً پرت و پلا گفتیم که گفتیم، مهم نیست که! اینجا ابراز عقیده آزاد است...، نیست؟ هست؟ هیچ‌کدام؟ همه موارد؟... بماند.

خلاصه، در آژانس رویایی سابق (هرهفته در همین روز و همین ستون) سعی می‌کنیم به سایر حوزه‌ها کاری نداشته باشیم و اگر زبانم لال حواسمان نبود و سراغ حوزه‌های دیگر رفتیم، حداقل به آنها از دریچه اجتماعی(!) نگاه کنیم، نه از دریچه‌ای که خدای نکرده بعدها از تویش حرف درآید، راستش را بخواهید این شکلی (اجتماعی) نگاه کردن یک جورهایی دستور است!

اصل قصه!

ما اصلا نفهمیدیم که آخر و عاقبت تهران به کجا خواهد کشید که هر قدر ساختمان‌هایش بالاتر می‌رود، اخلاق در این شهر پایین‌تر می‌آید! که به گمانم این هم بر می‌گردد به فرهنگ نداشته ما و قطعاً واقفید ما هر موقع درخصوص نداشته‌های فرهنگیمان صحبت می‌کنیم خودمان استثنا هستیم و منظورمان بقیه مردم است، الان هم همینجوری است.

القصه، در یک بعدازظهر دل‌انگیز پاییزی به یکی از این فروشگاه‌های بزرگ زنجیره‌ای رفتیم، که‌ای‌کاش نمی‌رفتیم، چون هنوز بعد از یک هفته، اثرات کبودی پشت پاهای ما (بر اثر برخورد چرخ دستی‌های فلزی) و تاملات روحی ما (به دلیل صحنه‌هایی که دیدیم) التیام پیدا نکرده!

شرح ماجرا!

از همان ابتدا که حدود یک ساعت داخل پارکینگ فروشگاه، علاف شدیم تا جای پارک پیدا کنیم، فهمیدیم که روز سختی در پیش داریم، اما از رو نرفتیم که! جای پارک که پیدا کردیم، خوشحال و خرامان با یکی از همان چرخ دستی‌های آهنی (که ‌ای کاش آهنی نبودند یا حداقل از فلز نرمتری(!) ساخته می‌شدند) که در گوشه و کنار پارکینگ پخش و پلا بودند به سمت فروشگاه رفتیم و دیدیم جل الخالق! چه جمعیتی! البته این حضور مردمی برای ما جای بسی خوشحالی(!) داشت (چون نشانه‌ای از رفاه و دارندگی مردم بود) اگر چه با دیدن این حضور مشتاقانه، تصور می‌کردید که آخرین مواد غذایی موجود در کره زمین در معرض فروش است و اگر دیر برسید یا به قحطی‌زدگان سومالی می‌پیوستید، یا خدای ناکرده جان به جان آفرین تسلیم می‌کردید!

خلاصه توضیح مفصل این‌که چه بر ما گذشت و چه بلاهایی در آن بعداز ظهر سر ما آمد در این مقال نمی‌گنجد، بنابراین از لگد شدن‌های مکرر پاهای ما و فشارهایی که از جناح‌های مختلف به ما وارد می‌شد و له شدن! چندین وچند کودک خردسال زیر دست و پای مشتاقان خرید و چندین و چند دعوای مودبانه و چندین درگیری غیرمودبانه و خیرات کردن الفاظ رکیک و گیس و گیس‌کشی چند بانوی محترمه بر سر یک لنگه دمپایی شماره 37 و جیغ و داد چند نفر از حاضران با این دیالوگ «کیفم را زدند، ای بر پدر و مادر...» و قر شدن گلگیر ماشین ما داخل پارکینگ (که بعد از پیگیری‌های چند ساعته ما خیلی محترمانه گفتند مسوولیت ماشین‌های داخل پارکینگ به عهده آنها نیست!) و چندین و چند موضوع جزئی دیگر مثل همین‌هایی که عرض کردیم و از فرط تکرار برای همه ما عادی و جزء لاینفکی از این گونه مکان‌ها شده، می‌گذریم و می‌رسیم به این آخری که واقعاً بی‌انصافی است اگر ساده از کنار آن بگذریم و در گذر زمان این قضیه هم برای ما مثل سایر موارد عادی و بی‌تفاوت شود. راستش را بخواهید فرهنگ خرید در این فروشگاه‌های بزرگ با فروشگاه‌ها و سوپر مارکت‌های کوچک کمی متفاوت است، در این فروشگاه‌ها ما آزادی عمل بیشتری در خصوص انتخاب کالای مورد نظر خود داریم، اما این آزادی عمل متاسفانه بیشتر دارای جنبه منفی است تا مثبت، مثلا گوش شیطان کر گاهی کالاهای پلمب را باز می‌کنیم، وسایل شکستنی را می‌شکنیم و بی‌سر و صدا سر جایش می‌گذاریم و راهمان را کج می‌کنیم و می‌رویم، خوراکی‌ها را زیر پا له می‌کنیم و... بگذریم، به گمانم اینها هم چندان مهم نیستند! چون از اینها بدتر هم هستند، مثلاً بعضی‌ها از خوراکی‌های داخل فروشگاه میل می‌کنند و... واقعاً چه فکری می‌کنند؟

مهیار عربی / جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها