فناوری و تقدیر بشر

با توجه به نقدی که بر نظریه تکنولوژی هایدگر در کشور ما صورت گرفته است، به نظر می‌رسد عمق تفکر این اندیشمند با وجود بستر فراوان فهم آن در فرهنگ و سنت ما، همچنان ناشناخته باقی مانده است.
کد خبر: ۴۳۲۲۳۸

در این خصوص با دکتر مهدی معین‌زاده، عضو پژوهشکده علم و دین پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی به گفت‌وگو نشستیم.

متافیزیکی بودن تفکر غربی به چه معناست؟ آیا تکنولوژی زائیده این نوع تفکر است؟ در این نوع تفکر، تقدم تکنولوژی بر علم از چه منظر و با چه معنایی مطرح می‌شود؟

اگر فیلسوفان پیش از سقراط را در نظر بگیریم، باید پرسید آیا هراکلیتوس و پارمنیدس چنین بیاناتی داشته‌اند و دیگر این‌که آیا قصدشان عبور از متافیزیک بوده است؟ به بیان هایدگر و به قول مرحوم فردید، این تفکر پریروز و پس فرداست. به این معنی که آنچه من پیش از سقراط می‌دانم احتمالا چیزی است که هنوز به وجود نیامده است و از آن پس فرداست و یک امکان تفکر است؛ بنابراین وقتی گفته می‌شود غرب متافیزیکی است منظور نحوه تفکری است که براساس تغییر به جای فهم بوده است. نحوه تفکر دیگری نیز وجود دارد که اساس آن بر فهم و تأیید به جای تغییر و تعرض است. فلسفه تکنولوژی با مقاله پرسش از تکنولوژی هایدگر آغاز شده است، به همین علت در این باره از او بسیار گفته می‌شود. به عقیده من، از نوع نخست تفکر، هم اکنون می‌توان به نحوه تفکر تکنولوژیک ـ اگر بتوان به آن تفکر گفت که در آن تردید وجود دارد ـ یاد کرد.

پیام مقاله پرسش از تکنولوژی نخست آن است که تکنولوژی ابزار نیست و در آن از روش مبتنی بر تایید استفاده می‌شود. در این بحث، با فرض گرفتن ابزار بودن تکنولوژی، مراحل ابزار بودن یک به یک طی می‌شود و آن گاه به این نتیجه منجر می‌شود که تکنولوژی ابزار نیست.

پس از آن، بحث تقدم تکنولوژی بر علم مطرح می‌شود و این تقدم نه تقدم زمانی و تاریخی که تقدم وجودی است. البته بعدها کسانی ثابت کردند به لحاظ زمانی نیز ظاهرا تکنولوژی مقدم بر علم بوده است. به عنوان مثال ملوانان برای جهت‌یابی وسایلی را به کار می‌بردند که به نظریه‌هایی که آن وسایل براساس آنها ساخته شده بودند، عالم نبودند، اما تقدم وجودی تکنولوژی بر علم به این معناست که علم بر نوعی دیدن جهان استوار است که در آن جهان منبع ذخیره دائم و قائم انگاشته می‌شود. یعنی نخست باید جهان را به منزله منبع ذخیره دید تا علمی متناسب با آن ایجاد شود. این قضیه امروز با سخن کوهن مسلم شده و راحت‌تر پذیرفته می‌شود که ابتدا دنیا به شکل خاصی دیده می‌شود و سپس علمی مبتنی بر این نحوه دید، ساخته خواهد شد.

نقدی که بر نظریه تکنولوژی هایدگر وارد است، چیست؟ آیا از فهم سالم و کامل برآمده یا کاستی‌هایی در فهم داشته و زائیده کج فهمی است؟

نقد استانداردی که در مقاله‌های تفرج صنع، قناعت و صناعت، غربیان و حسن و قبح اطوار آنان و وجود و ماهیت غرب توسط دکتر سروش به هواداران هایدگر وارد شده، از این نظر استاندارد است که پس از آن شاهد تکرار آن در همایش‌ها و مجامع مختلف توسط استادان بوده و هستیم. لب سخن آن است که هایدگر می‌گوید بشر نسبتی با هستی ـ وجود ـ داشته و این نسبت امروز عوض و در این نسبت جدید تکنولوژی متولد شده است. از دست تکنولوژی نمی‌توان گریخت مگر آن که نسبت جدیدتری با وجود به وجود بیاید و برقراری این نسبت جدیدتر با وجود نیز دست بشر نیست.

اما از نظر این نقد، هایدگر به روحی ورای تکثرات در غرب قائل است روحی که غرب‌بودن غرب، به آن است و در نسبتی با هستی قرار می‌دهد، در صورتی که با وجود اندیشه‌های ضدمدرنیته چون فوکو و فایرابند و از آن سو پوزیتیویست‌های منطقی، موضوع یکپارچه‌ای به نام غرب وجود ندارد که بخواهد در نسبتی با وجود قرار داشته باشد و طبق این نقد، غرب مجموعه‌ای از اطوار و افکار و هنر و جنگ و سیاست و صلح و اخلاق و همه اینهاست که هر کسی راجع به آن سخنی گفته است. پس روح و ماهیتی پشت این نمودهای متکثر غرب وجود ندارد که بتوان به آن غرب گفت. بنابراین بر اساس این نقد، غربی وجود ندارد زیرا غرب از یک انسجام و وحدت و یکپارچگی برخوردار نیست.

در جواب باید گفت هایدگر مطلقا چنین حرفی نزده است و اصلا در اندیشه او روحی ورای این تکثرات غرب مطرح نشده است. برخی طرفداران ایرانی هایدگر چون فردید از غرب سخن گفته‌اند و منظور آنها غرب جغرافیایی نبوده است. نحوه‌ای تفکر وجود داشته که از نظر فردید، غرب نامیده می‌شود. این غرب، از غروب معنویت اخذ شده است. بنابراین وقتی این اندیشه از آن هایدگر نیست با نقد آن، نقدی بر هایدگر وارد نمی‌شود. این نقد تقریری از افکار هایدگر است و نه نقد خود افکار هایدگر.

آیا تقدیر در مفهومی که هایدگر معنا می‌کند به معنای تسلیم و اجبار است؟ این مفهوم را چگونه می‌توان با اختیار آدمی جمع کرد؟

بله، مساله دومی که در نقد پرسش از تکنولوژی بسیار با آن درگیر می‌شوند این است که هایدگر تکنولوژی را تقدیر بشر می‌داند. این‌که تکنولوژی نوعی انکشاف هستی است و این انکشاف تقدیر ماست. برای فهم این تقدیر می‌توان با تسامح، شباهتی بین این نظر با سخن کوهن قائل شد تا این مطلب بهتر فهمیده شود. انکشاف هستی هایدگر، مقیاس بزرگ‌تری از چیزی است که فوکو به آن اپیستمه یا صورت‌بندی دانایی هر عصر می‌گوید و کوچک‌تر از مقیاسی است که کوهن به آن پارادایم گفته است.

از نظر کوهن، بشر یک سری پرسش‌های متافیزیکی کاملا ناخودآگاه دارد که علم بر پایه آن ساخته می‌شود. پس مسائل روانشناختی، جامعه‌شناختی و پیش‌فرض‌های متافیزیکی بنیانی وجود دارد که سخن علمی بر آن سوار می‌شود که به آن پارادایم گفته می‌شود. بنابراین دانشمندانی که در یک پارادایم کار می‌کنند از این قالب خارج نمی‌شوند.

اپیستمه فوکو نیز به این معناست که دانایی در هر عصر صورت‌بندی خاصی پیدا می‌کند که قسمتی از آن مربوط به زبان بوده و قسمتی از آن مبادی متافیزیکی و روانشناختی و جامعه‌شناختی آن است. انکشاف هستی نیز یعنی دانشمندی که در عصر فیزیک نیوتونی می‌زید و دانش می‌ورزد نمی‌تواند در قالب فیزیک جدید بیندیشد، چون بر اساس پیش‌فرض‌هایی که پذیرفته و داده‌هایی که در اختیار دارد و مسائل روانشناسانه و جامعه‌شناسانه نمی‌تواند به این قلمرو پای گذارد. بنابراین آیا نمی‌توان گفت چنین علم‌ورزی تقدیر این دانشمند در این عصر است؟ این به معنای جبرگرایی نیست.

انکشاف به معنی انداختن توپ به آن طرف است به گونه‌ای که آن طرف یعنی وجود، خود را به ما نشان بدهد. به عنوان مثال بر اساس نظر کوهن وقتی در فیزیک ارسطویی به علیت غایی قائل بودیم این تقدیر ما بوده و انکشاف هستی برای ما به صورت علت غایی نمودار و حرکت بر این اساس تعریف می‌شده است. در این عصر، نوابغ بسیاری زیسته‌اند که ازجمله ایشان ابن سینا، ابن رشد، ابن هیثم و نابغه‌های قرون وسطای غرب هستند که همه در این قالب اندیشیده‌اند و به بسط آن پرداخته‌اند.

معین‌زاده: هایدگر می‌گوید بشر نسبتی با هستی (وجود) داشته و این نسبت امروزه عوض و در این نسبت جدید تکنولوژی متولد شده است. از دست تکنولوژی نمی‌توان گریخت مگر آن که نسبت جدیدتری با وجود به وجود بیاید و برقراری این نسبت جدیدتر با وجود نیز دست بشر نیست

نمی‌توان گفت به این علت دست و پای ابن سینا بسته و در بند جبر بوده است، اما قالبی وجود داشت که او خارج از آن نمی‌توانست بیندیشد. در این عصر، اپیستمه‌ای به قول فوکو و یک پارادایمی به گفته کوهن و یک انکشاف هستی‌ای به قول هایدگر وجود داشت که هستی خود را به آن شکل به بشر می‌نمود و کسی از آن فراتر نمی‌توانست برود؛ بنابراین این فراروی و ره بردن ارتباطی به نبوغ فرد نداشته و کسی در عصر ارسطو نمی‌توانسته به فیزیک نیوتونی ره ببرد، زیرا جهان طور دیگری دیده می‌شد و این نوع دیده شدن جهان عین تقدیر آن عصر بود. از جهت دیگر، این کشف از طرف نوابغ نبود، بلکه انکشافی بود که در آن هستی آن گونه که می‌خواست خود را به ایشان نشان می‌داد.

با این توضیح باید پرسید کجای این معنا سخت است و به معنای تقدیرگرایی است؟ تقدیر در مقاله پرسش از تکنولوژی راهی کردن انسان برای نوعی شناختن، معنا شده است. مگر در نظر کوهن،‌ پارادایم نوعی راهی کردن دانشمندان نیست؟ پارادایم عالمان را راهی نوعی علم‌ورزی می‌کند و این همان انکشاف هستی هایدگر است.

حال با این اوصاف، تکلیف ما چیست؟ حال که به این تقدیر آگاه شدیم و به نوع تفکر حاکم بر تکنولوژی و علم عالم شدیم، چه باید بکنیم؟ آیا آن را باید بپذیریم یا این رویکرد را تغییر دهیم؟

هایدگر به غرب جغرافیایی و حتی تاریخی باور ندارد؛ بلکه در نظر او نحوه‌ای تفکر وجود دارد که طبیعت را ذخیره دانسته و محل تعرض برمی‌شمارد و این‌که این نوع تفکر در کدام موضع جغرافیایی یا موقع تاریخی تعین پیدا کرده، برای او مساله‌ای اساسی نیست.

دیگر آن‌که تقدیر به معنای راهی کردن آدمیان برای گونه‌ای اندیشیدن است و این در مفهوم پارادایم و اپیستمه نیز وجود دارد. این بدان معناست که کشف از طرف بشر نیست؛ بلکه هستی، نخست خود را طوری می‌نمایاند و سپس آدمی در قالب آن طوری نشان دادنش به کشف نائل می‌شود.

نکته سوم، نقد بر این متمرکز است که آدمی در برابر این تقدیر تسلیم است. اینجا جای تعجب بسیار است که چگونه برای افراد دیندار ایرانی که با مفاهیمی مثل امر بین‌‌الامرین در جبر و اختیار آشنایند و آن را آموخته می‌دانند، این معنا ثقیل می‌نماید. در حالی که اگر همین الگو در اینجا پیاده شود، مساله روشن می‌شود.

باید این را در نظر داشت که برای هایدگر فهم عین عمل است، بنابراین فهمیدن به معنای عمل کردن است، پس نخست فهم و سپس عمل براساس آن وجود ندارد.

این‌گونه است که وقتی می‌گوید اگر در پی فائق شدن بر تکنولوژی هستی آن را بفهم، به این معنا آن را به کار می‌برد، در صورتی که ما می‌پرسیم حال چه باید کرد. این بدان دلیل است که فهم و عمل از نظر ما جداست و آن گاه در نقد خود، فیلسوف را به بی‌عملی متهم می‌کنیم؛ در حالی که در قاموس او فهم واقعا عین عمل است، بنابراین وقتی سخن از فهم می‌گوید، به این معناست که عمل کن. پس در اینجا نظر عین عمل است و نمی‌توان از آن به بی‌عملی و تسلیم تعبیر کرد.

هایدگر بر آن است که اگر نفهمیده عمل شود این خود، یک کار تکنولوژیک خواهد بود؛ چون این کار با فهم که غلبه بر ماهیت تکنولوژی است، آغاز نشده است. درواقع روی سخن او با این کج‌فهمی است و بر آن است که چون تکنولوژی ابزار است، پس می‌توان آن را با ابزار مهار کرد. او می‌گوید که بدون فهمیدن گوهر تکنولوژی که همان فائق آمدن عاملانه بر آن است، به چیزی نائل نخواهیم شد. پس از نظر او باید فهمید و منتظر انکشاف بعدی بود.

آنچه به‌عهده بشر است، به نظر او فهمیدن است. بفهم و منتظر باش تا هستی خود را به گونه‌ای دیگر بنمایاند. در نظریه تکنولوژی هایدگر، انتظار و نجات و منجی پشت سر هم قرار دارد. در این نظریه فیلسوف هم از ریشه تخنه استفاده می‌کند و هنر را به عنوان درمان پیش می‌کشد. کسی در مقام شوخی ممکن است بگوید آیا در مقابل آسیبی که به محیط‌زیست وارد می‌شود باید شعر گفت؟ باید گفت آری چون هنر و شعر، دید حاکم بر جهان را که تکنولوژی از آن برآمده است، تغییر می‌دهد.

شعر همان‌گونه که ساختار جمله را می‌شکند، قالب اولیه را نیز می‌شکند. پس هنر ورزیدن راه برون‌رفت از ساختاری است که براساس گزاره‌های علمی و... به وجود آمده است و هایدگر به آنها اقوال جازم می‌گوید. پس وقتی به جای اقوالی که همه در جای خود مرتب و منظم جای گرفته‌اند، شعر گفته می‌شود تمام این ترتیب به هم می‌خورد و زیر و رو می‌شود.

در مقام مصداق، آیا می‌توان مثالی در برخورد با یک مساله به طریق تفکر تکنولوژیک و غیر آن بیان داشت و از این طریق، نگاه تکنولوژیک را کشف کرد؟

بینش و معرفت تکنولوژیک، معرفتی است که دستکاری در آن مقصود بالاصاله است. به عنوان مثال درباره اعتیاد، به دو شکل تکنولوژیک و غیرتکتولوژیک می‌توان گفت‌وگو کرد. در شکل تکنولوژیک، هرکه درباره اعتیاد بحث می‌کند قصدش اصالتا نبودن و حذف اعتیاد است و این دستکاری است؛ بنابراین در این نظرگاه، کسی به دنبال فهم نیست؛ بلکه همه فقط و فقط در پی عمل و ریشه‌کن کردن این پدیده هستند. باید به ایشان گفت اگر چیزهایی فهمیده شوند، اعتیاد به خودی خود از بین می‌رود و با عمل خالی از فهم این مهم هرگز صورت نخواهد پذیرفت.

این نگاه مبتنی بر این پیش‌فرض بنیادین است که نظر از عمل جداست و با این پیش‌فرض وقتی فهم، عمل دانسته نمی‌شود، این دو از هم جدا می‌افتند؛ اما در نگاه غیرتکنولوژیک، مولوی درباره پدیده عادت می‌گوید: «می‌گریزند از هشی و بیهشی، یا به مستی یا به شغل ای مهتدی».

بنابراین آن‌که براساس وظیفه از 8 صبح تا غروب خود را به کار مشغول می‌کند نیز دچار اعتیاد است که اگر این مشغولیت از او گرفته شود، هویت از او سلب می‌شود (اعتیاد به کار)‌، زیرا خود را به این ترتیب تعریف می‌کند و پرسش‌های مهیب خود را پشت این سرگرمی مخفی می‌کند. معتاد نیز پرسش‌های وجودیش را در پس اعتیاد مخفی کرده؛ اما به علت ضرر اجتماعی، پدیده‌ای مضر محسوب می‌شود؛ در صورتی که معتاد به کار به علت سازگاری و بازده اجتماعی، پدیده‌ای مفید به شمار می‌آید؛ اما این دو ذاتا یکی هستند.

بنابراین در یک نگاه غیرتکنولوژیک به دنبال این خواهیم بود چه چیزی باعث آن است که آدمی پرسش‌های اساسی خود را بعمد مغفول نگاه دارد. این روش پله‌پله در حال نزدیک شدن به فهم اعتیاد است؛ همان فهمی که به ما وعده داده شده که اگر اتفاق بیفتد، اعتیادی باقی نخواهد ماند. در ارتباط دنیا و آخرت نیز می‌توان مثال نگاه غیرتکنولوژیک را به شکل بارز در فرهنگ ما نشان داد. در این فرهنگ مقصود بالاصاله، آخرت است و اصل فهم آخرت است و با فهم آن کامیابی دنیا نیز به خودی خود
حاصل می‌آید.

بنابراین از منظر انکشاف وجود و پارادایم و اپیستمه، انسان همواره تاریخ‌مند است، مگر پیامبران و عارفانی که بتوانند جامه انکشاف و پارادایم زمان خود را بدرند. آیا شما موافق این استنتاج هستید؟

در اثبات تاریخ‌مندی آدمی همین بس که هیچ نابغه‌ای در عصر ارسطو و متافیزیک ارسطویی، سخنان نیوتونی نگفت و هیچ اینشتینی در پارادایم نیوتونی به وجود نیامد. کوهن درباره رفتن از یک پارادایم به پارادایمی دیگر از واژه پرسوئیشن (persuasion) به معنای ترغیب استفاده می‌کند و با آن نشان می‌دهد طلبی از سوی هستی و وجود ایجاد شده و این حرکت تنها از سمت آدمی نبوده و نیست. این تشرف به آدمی، حواله می‌شود و تنها مقامی نیست که به اکتساب به دست آید.

مهدی امام‌بخش
جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها