فولکس سفید رنگ و مدل جدید ناجا آمده است برای تعویض نیروها. شیفت بچه های صبح که از ساعت 8 آمده اند، تمام شده و حالا نوبت نیروهای تازه نفس است که تا آخر شب یکسره، کنار خیابان بایستند.
از گروهبان جهانبخشی می پرسیم مقصد این ماشین ها کجاست.میگوید یگان ویژه ناجا در افسریه.
هر روز ما را از همان جا به اینجا می آورند. صدای ترمز ماشین میآید: خسته نباشی جناب سروان! و راننده پراید سفید این گونه ارادات خود را به یگان ویژه ای ها نشان میدهد.
آماده می شویم برای خداحافظی که دختر جوانی به طرف ما می آید و رو به گروهبان خضری میپرسد:
آقا! یک نفر با لباس آبی هر روز مزاحم من میشود. هر روز این مسیر را با موتور رد میشود. این بار که آمد، دستگیرش کنید!
الان کجاست؛ کی مزاحم شما شده؛
دختر انگار پشیمان شده که می گوید: آستین کوتاه آبی میپوشد... اما نه! اصلا هیچی!
و بعد میرود. گروهبان نگاه میکند... خیره! اول به دختر و بعد به ما میگوید: باشد! اگر ببینمش حتما! و بعد نوبت موتورسواری است که بی خبر از همه جا، از اتوبوس شرکت واحد سبقت میگیرد، داخل خط ویژه! بچه های یگان ویژه دست به کار میشوند.
فیلم سینمایی تازه شروع شده است حالا دیگر، چهار راه ولیعصر است و ترافیک سنگین ماشینها، شلوغی مغازه های دو طرف خیابان، صدای دستفروشها و نیروهای یگان ویژه که دیگر غریبه نیستند.
آنها دیگر جزیی از شهر شده اند... جزیی از خیابانهای شلوغ مرکز شهر!