در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
شبها بابا که میآمد... انگار که مهربانیها بیشتر میشد. دست و رو میشست. میگفت: بیا ببینم چه کار کردی امروز؟ و من حتی از بابا میترسیدم. بابا هورتی چایش را سر میکشید و به دفتر مشق من نگاه میکرد. من لبخندش را میفهمیدم. کیف میکردم. ما با هم مهربان زندگی میکردیم. روزنامه نمیخواندیم. تلویزیونمان فقط یک کانال میگرفت. فوق فوقش دوتا، اما ما زندگی میکردیم. شهرمان را دوست داشتیم. حتی یک جور تعصب داشتیم روی شهرمان که نگو و نپرس. کوچهای که در آن بودیم همه زندگیمان بود.
من اما، نام پایتخت نصف کشورهای دنیا را میدانستم. بابا کیف میکرد وقتی میپرسید پایتخت بریتانیا و من میگفتم لندن. میگفتم پاریس. پایتخت فرانسه. خیلی خوب بود که بابا خوب بود.
یادم هست که جنگ بود. نصف بچههای محل یا توی جبهه بودند یا روی تخت بیمارستان و یا شهید میشدند تند تند. اما ما انگار غمی نداشتیم. نمیدانم بچه بودیم غمی نداشتیم یا اینکه بزرگترهای ما خیلی بزرگ بودند که ما احساس غم نمیکردیم. نمیدانم از کجا و از کی، این دلواپسی لعنتی به سراغمان آمد. حسینآقا جوشکار از آن محل رفت. بعدها شنیدم از دنیا رفته. ما دیگر از کسی نترسیدیم.
زنهای محل دیگر مادرهایمان نبودند انگار. بابا میگفت دیده که همسایه جدیدمان که جای حسین جوشکار آمده بود روزنامه میخواند. میگفت دیده که بچههایش بساط دارند سر خیابان. گفتم چه خوب، پس ما هم برویم و بساط فوتبالمان را آنجا پهن کنیم. گفت: بیخود. دیگر نمیفهمیدم که چه بساطی بود. بابا هم رفت آن دنیا. یک شب خوابیدیم و بیدار شدیم و دیگر او را ندیدیم، مثل حسینآقا و مثل منصور پسر ابراهیم که شهید شده بود. آن بنبست خراب شد. شهرداری میگفت: برای تعریض شهر لازم است، اما زنها دیگر عصر به عصر دور هم نبودند. آشی در کار نبود. جنگ تمام شده بود. خوشحال شدیم، اما انگار فقط جنگ نبود که تمام شد. جنگ نبود. حسین جوشکار هم نبود. بابا هم نبود. منصور هم نبود. زنها هم نبودند. حتی آن کوچه بنبست هم نبود. شهر جور دیگری بود انگار. بساطها هم آن بساطهای قبل نبود. یاد بابا بودم که گفت: بیخود. حالا میدانستم آن بیخود خیلی هم بیخودی نبود. بچههای محل انگار دود شده بودند. پیدایشان نبود... من که بر میگشتم از شهر بزرگ، کوچهها را خلوت میدیدم. پس کو آن جمعیتی که میگفتند هی زیاد میشود. روزنامه نوشته بود: روانشناسان معتقدند که بچهها نباید در کوچهها ولو باشند. انگار آن شهر شهر من نبود. حالا یادم نیست که آن وقتهایی که گل بود و گفتن و شنیدن مال کی بود؟ یادم نیست مال فیلمها و قصهها بود یا مال ما. یادم نیست. حالا میدانم که شهر تعریض شده است. حالا میدانم که گاهی هم به شهر تعرض میشود. حالا میدانم که اگر در خیابان از تشنگی هلاک شدم نباید قدم به قدم دنبال کلمنهای آب تگری باشم. میدانم که باید آب معدنی بخرم. حالا هر چقدر هم که چهرهام آفتابسوخته باشد بچههای این محل از من حساب نمیبرند.
صولت فروتن
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: