در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
«راهی جز اینکه با او زندگی کنم نداشتم ، چون میدانستم او دیوانهای است که هر لحظه ممکن است به دلیل واهی به سمت من حملهور شود و تا پایان عمر گرفتارم کند.
میدانستم خشونت ذاتی که در او وجود دارد خوب و بد یا زشت و زیبا نمیشناسد و اگر بهمرزجنون برسد هر رفتاری هر چقدر هم غیرعادی از او سر خواهد زد. سالها زندگی در ترس و وحشت همه اعتماد به نفسم را از من گرفته بود تا جایی که بارها و بارها به این فکر کردم برای یکبار هم که شده خودم را از زندگی سختی که داشتم نجات دهم و خودکشی کنم. مرگ میتوانست تنها راه نجات برای زنی بیپناه چون من باشد که در دام مردی حیوان صفت گرفتار شده و هیچ راه فراری نداشت. وقتی بعد از 3 سال زندگی مشترک توان آن را پیدا کردم که فرار کنم با خودم گفتم یا زنده خارج میشوم یا مرا میکشد و این روزهای سخت به پایان خواهند رسید. من فرار کردم، اما فکر میکردم او همیشه دنبالم خواهد بود و رهایم نمیکند. گرچه اشتباه میکردم. او دنبالم نیامد چون خشمش را با کشتن زنان تسویه کرده بود.»
«جوانا کولینز» زن 39 سالهای است که از حدود یک ماه قبل در ارتباط با پرونده مردی که به عنوان قاتل سریالی دستکم 6 زن انگلیسی معرفی شده در بازداشت به سر میبرد. این زن که حتی با شنیدن نام متهم «لوی بلفیلد» همسر سابقش بشدت مضطرب شده و دچار حملات استرسی میشود پس از حضور در برابر بازجویان ادعا کرد از زمانی که سال 2006 این مرد را برای همیشه ترک کرده دیگر هیچ خبری از او ندارد و نمیداند در این مدت شوهر خشنش چطور زندگی میکرده است. با اطلاعاتی که در اختیار این زن قرار گرفت او متوجه شد شوهر سابقش اتهام قتل 6 زن را از سالهای 1980 در پروندهاش دارد که آخرین آن حدود یک سال قبل اتفاق افتاده است. شواهد و مدارکی که نشان میدهد آقای «بلفیلد» قاتل این زنان است به اندازهای مستحکم و قوی است که تنها وجود یک یا دو شاهد میتواند او را به طور قطع گناهکار شناخته و برای همیشه راهی زندان کند. شاهدی که میتواند تنها راه التیام زخمهای خانوادههایی باشد که این مرد همسر یا مادرانشان را قربانی کرده است.
هیچوقت عادی نبود
ازدواج من با «لوی» از روی اجبار بود. ما در یک رستوران محلی با یکدیگر آشنا شده بودیم، اما من تنها چند ماه بعد از رفت و آمدهایمان بود که متوجه شدم او حالات عادی روحی ندارد و عکسالعملهایش به شکل بیمارگونهای خشن و غیر قابل تحمل است. او آنقدر نامتعادل بود که لحظهای از عشق و زندگی آرام حرف میزد و ثانیهای بعد ناگهان چنان رفتاری از خودش نشان میداد که احساس میکردم خویحیوانی در جسم این مرد وجود دارد که رفتارش را این چنین غیرقابل تحمل میکند. تا جایی که به یاد دارم او هرگز عادی نبود و به همین خاطر هرگز دوستی نداشت و با هیچکس ارتباط برقرار نمیکرد. اوایل تنها بودنش و اینکه مردی درونگرا بود برایم جذابیت داشت، اما کمکم با دیدن رفتارهای غیرعادیاش فهمیدم که بهتر است هر چه زودتر خودم را از رابطهای که طرف مقابلم مردی بیمار است بیرون بکشم، اما قبل از آن که فرصت این کار را پیدا کنم او با خریدن حلقهای به من پیشنهاد ازدواج داد. شوکه شده بودم. میدانستم این حلقه به معنای تمام شدن همه چیز در مغز «لوی» است که اگر هدفی داشت حتما باید به آن میرسید. چند هفته صبر کردم تا جواب درخواست ازدواجش را بدهم، اما متوجه شدم او بدون آن که حتی منتظر بماند تا من حرفی با او بزنم همه چیز را برنامهریزی کرده و حتی خانهای بزرگتر اجاره کرده تا من بهانهای نداشته باشم. آنقدر از شرایط بوجود آمده مستاصل بودم که نمیدانستم چه عکسالعملی باید نشان بدهم. این اعتراف را میکنم که گاهی اوقات توجه بیش از اندازهاش به من خوشایند بود و به همین خاطر در نهایت نتوانستم با ازدواج مخالفت کنم و ما زن و شوهر شدیم؛ ازدواجی که از همان هفتههای اول معلوم بود که رو به شکست خواهد گذاشت.»
مردی خشن و بیوجدان
پلیس انگلیس پس از به دست آوردن سرنخی که نشان میداد مقتول جوانی که جسد بیجانش در پارک جنگلی کشف شده با قاتل آشنایی نزدیک داشته توانست «لوی بلفیلد» را شناسایی کند. آنها در اولین بازجویی از «لوی» که به نظر میرسید مردی بسیار آرام است به او اطلاع دادند که کارت کتابخانهای که نام او رویش نوشته شده بوده تنها چند متر دورتر از محل پیدا شدن جسد کشف شده و تحقیقات آنها نشان داده است که او با مقتول «مالی ریدز» ارتباط داشته است. «مالی ریدز» آخرین قربانی «لوی»، دختر 26 سالهای بود که به گفته خانوادهاش از چندی قبل از آشنا شدن با مردی بسیار خوشرو خبر داده بود که قصد ازدواج داشت و به زودی مراسم نامزدیشان برگزار میشد. اعضای خانواده مقتول که هرگز داماد را ندیده بودند با بازجوییهای پلیس تنها فردی که میتوانست قاتل دختر جوان باشد را نامزد او معرفی کردند که در چند هفته اخیر رفت و آمد زیادی داشت و میتوانست در نقطهای خلوت با ضربات چکش مقتول را از پا در آورده باشد. در همین حال پیدا شدن کارت کتابخانه و شناسایی شدن «بلفیلد» توسط افرادی که تایید میکردند «مالی» را با او دیدهاند جای شکی باقی نمیگذاشت که او میتواند همان نقطه گمشده در پازلی باشد که آنها به دنبال آن بودند. از طرف دیگر دستکم 4 قتل دیگر دقیقا به همان روشی که مالی به قتل رسیده بود نشانگر سریالی بودن این اقدام بود و دستگیری مرد مظنون میتوانست راز چندین ساله پروندههای قدیمی را فاش کند. بلفیلد که به هیچ عنوان حاضر به همکاری نبود پس از پیدا شدن سرنخهای بیشتر از ارتباط او با همه مقتولانی که به یک روش به قتل رسیده بودند به عنوان متهم به قتل عمد شناخته شد و تنها کافی بود تا ماموران پلیس شاهدان را هم راهی دادگاه کنند تا علیه او شهادت دهند. شهادتهایی که میتواند به حبس ابد این مرد بیرحم بینجامد.
از سکوتم شرمسارم
3 سال زندگی جهنمی من با مردی که اکنون متوجه شدم یک قاتل سریالی است مثل یک فیلم از جلوی چشمانم میگذرد. حتی نمیتوانم فکرش را هم بکنم مردی که میدانستم بسیار بی رحم و خشن است و میتواند به هر رفتاری تن بدهد تا این حد بیوجدان باشد که دستکم 6 زن را طی سالها به قتل برساند. او گاهی اوقات آنقدر آرام و مهربان بود که از فکرهایی که در موردش میکردم احساس شرم داشتم و گاهی چنان تغییر رویه میداد که انگار مرد دیگری بود و هیچ ارتباطی با شخصیت دیگرش نداشت. در مدتی که با او زندگی کردم میدانستم کارهای خلافی انجام میدهد که اگر پلیس بفهمد حتما او را دستگیر میکند، اما جراتش را نداشتم که سوال کنم یا حتی از موقعیتی که داشتم فرار کنم. او دستکم 2 بار نیمههای شب با بیدار کردنم از خواب به من گفت تا به پارکینگ بروم و بدون روشن کردن چراغ و در تاریکی با استفاده از انواع مایعهای شستشو صندلیها و همه بدنه خودرواش را تمیز کنم. من که حاضر نبودم حتی لحظهای به این فکر کنم که در حال پاکسازی علائم جرم هستم با خودم تکرار میکردم که تنها راه نجات، فرار کردنم از شرایطی است که داشتم و رفتنم نزد پلیس تنها میتواند دردسرهای بیشتری را برایم به همراه داشته باشد. فکر میکردم اگر ماموران نتوانند علیه او مدرکی پیدا کنند یا حتی من بدبین باشم و بیمورد به او شک کرده باشم حتما شوهرم مرا خواهد کشت و هیچکس نمیتواند جلودار او باشد. شبی که فرار کردم را خیلی خوب به یاد دارم. او 2 دستم را با اتوی داغ سوزانده بود تا به خاطر مرتب نکردن کمدش مرا تنبیه کند.
انگار درد سوختگی چشم مرا به دنیا باز کرده بود و به من جرات بخشیده بود تا یک بار هم که شده کار را یکسره کنم. نیمههای شب که میدانستم با خوردن مقدار زیاد مشروبات الکلی به خواب رفته سراغش رفتم و به سختی کلیدهای خانه را که در جیبش میگذاشت بیرون آوردم.
خودم را برای مرگ آماده کرده بودم تا اگر بیدار شد پذیرای آن باشم، اما انگار خدا میخواست او متوجه نباشد و من از خانه بیرون بیایم. نمیدانم چه مسافتی را دویدم، اما آنقدر زیاد بود که وقتی ایستادم همه پایم خونین و زخم بود.
همانجا تصمیم گرفتم از شهر خارج شوم و دیگر لحظهای فکر برگشت نکنم. جرات رفتن نزد پلیس را نداشتم و اعتراف میکنم که فکرش را هم نمیکردم که خلافها و رفتارهای بیمارگونه «لوی» او را قاتلی سریالی کرده باشد که من گاهی اوقات ناخواسته با پاک کردن آثار جرم کمکش کرده باشم. از سکوتی که در این سالها کردم شرمندهام و امیدوارم اعترافاتم بتواند این مرد حیوان صفت را برای همیشه به زندان بیندازد و آرامش را برای خانواده مقتولان به ارمغان بیاورد.
مترجم: المیرا صدیقی
منبع :کورت نیوز
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: