به جوانان اعتماد کنید

با سلام به کسانی که تپش را هر هفته به دست ما می‌رسانند. خواستم با نوشتن این نامه و فرستادن آن برای شما، سهمی در تپش داشته باشم.
کد خبر: ۴۲۷۳۳۳

اینجانب بعد از کلی دوندگی و تلاش برای پیدا کردن کار تصمیم گرفتم مغازه کوچکی اجاره کنم و برای خودم کار کنم. مغازه‌ای اجاره کردم و آن را به خواربارفروشی تبدیل کردم. با قرض گرفتن از دوستان و آشنایان، سرمایه‌ای فراهم کردم و توانستم وسایل آن را فراهم کنم. وقتی شروع به کار کردم دیدم دست‌تنها برایم مشکل است که بتوانم مغازه را بچرخانم. هر چه جستجو کردم شاگردی پیدا نکردم که کمک دستم باشد. یک روز نوجوانی 18ـ 17 ساله آمد مغازه و با چهره‌ای که التماس از آن خوانده می‌شد درخواست کار کرد.

تا آن موقع او را در آن محله ندیده بودم. پرسیدم اهل این محلی؟ گفت: نه از مسافت زیادی پرسان‌پرسان آمدم تا رسیدم اینجا. هر جا برای کار رفتم گفتند ما خودمان هم بیکار هستیم و درآمدی نداریم. حالا رسیدم به شما. اگر شما هم جواب رد بدهید به مسیرم ادامه می‌دهم تا شاید بالاخره کاری پیدا کنم.

به خودم گفتم چطور است او را برای کارهای مغازه استخدام ‌کنم. به نوجوان گفتم این مغازه را تازه باز کردم و همین طور که می‌بینی کوچک و جمع‌وجور است. سرمایه‌ام کم است و خودم هم تا حال بیکار بودم. دنبال شخصی می‌گردم که کمک کند وقتی نیستم، اینجا را بچرخاند. اما تو باید ضامن بیاوری. پدرت یا مادرت. کسی را داری که ضامن‌ات شود؟ با کمال ناباوری دیدم نوجوان گفت تا چند روز پیش زندان بودم به جرم کیف‌قاپی و پدرم به خانه راهم نمی‌دهد، هیچ‌کس را ندارم. برادری دارم که کارمند است و اصلا حاضر نیست به خاطر آبرویش ضامن من شود. فقط شناسنامه‌ای همراهم است. آن را گرو می‌گذارم.

به خودم گفتم اگر خطایی کرد و دست به دزدی زد یقه چه کسی را بگیرم. خلاصه به نوجوان گفتم برو فردا بیا تا فکرهایم را بکنم.

نگاهی کرد و گفت حاضرم قسم بخورم که کار خطایی نکنم. گفتم نمی‌شود. تو سارق بودی و نمی‌شود اطمینان کرد.

حرفی زد که ماندم چه جوابی بدهم. گفت شما در عمرتان کار خطایی نکردید؟ حالا سرقت نبود کار خلاف دیگری.

به فکر فرو رفتم. 2 سال پیش به خاطر این که در شرکتی که کار می‌کردم پول مشتری را به جیب زدم و به حسابداری شرکت ندادم مرا اخراج کردند. پیک موتوری شرکت بودم و وسوسه شدم به خاطر نیاز به پول دست به آن کار بزنم. بعد هم اخراج شدم و بیکار و سرگردان. خلاصه به نوجوان نگاهی کردم دیدم جواب قانع‌کننده‌ای ندارم بدهم. زد به سرم و گفتم باشد. به تو اعتماد می‌کنم. از فردا بیا اینجا کار کن. ولی اول کار درآمدی ندارم که پول زیادی بهت بدهم. تازه شروع کردم. گفت حاضرم چند ماه بدون حقوق کار کنم. فقط به پدرم ثابت کنم که تغییر کردم و آن کارم یک اشتباه بود.

نوجوان رفت و فردای آن روز اول صبح دم مغازه نشسته بود که بیایم در را باز کنم، روزها گذشت و آن نوجوان اول صبح می‌آمد و آخر شب می‌رفت. بعد از چند ماه دیدم کارم رونق گرفته که جا برای زدن قفسه و چیدن اجناس ندارم. آن نوجوان همه‌گونه تلاش می کرد که مشتری دست خالی نرود، حتی می‌دیدم که از مغازه‌های کناری جنس را جور می‌کرد تا مشتری دست خالی نرود.

یک روز مرد مسنی با سرو وضع مرتب آمد مغازه و گفت من پدر فلانی هستم. جا خوردم. با آن سرو وضع و آن ماشین. خلاصه دعوتش کردم به مغازه و از پسرش آنقدر تعریف کردم که اشک در چشمانش جمع شد. بعد به او گفتم پسر شما حالا مرد شده و مسوولیت قبول می‌کند. فقط به او اعتماد کنید.

خوشبختانه جوان شاگرد رفته بود بازار و در مغازه نبود. وقتی برگشت ماجرا را برایش تعریف کردم، نمی‌دانست چه بگوید. به نوجوان گفتم اگر می‌خواهی و دوست داری برگرد خانه و از این وضع راحت شو، پدرت هم که دیگر مشکلی با تو ندارد.

تا غروب آن روز فکرهایش را کرد و تصمیم گرفت که برود. نمی‌توانست خانواده‌اش را ترک کند. حقوق و حساب کتاب آن چند ماه را که طلب داشت به او دادم و آخر وقت خداحافظی کرد و رفت. گاه‌گاهی با ماشین پدرش به دیدنم می‌آید و احوالپرسی می‌کند. همه اینها را نوشتم تا بگویم اگر نوجوان یا جوانی به هر علتی اشتباهی کرد، چه خوب است به آنها اعتماد کنیم و اجازه دهیم دوباره شانس خود را برای زندگی سالم امتحان کنند.

حسن بیگدلی ـ تهران

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها