در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
نه نه (ننه نخونیها، آخه ننه نیست، از بس که جان ندارد!) من زندگیای رو که پُر از ایکاش و اگر باشه نمیخوام.
رحیم طاهری از حسنآباد فشافویه
اگه اگر رو همون کاش بدونیم، یکی از خوبیهای نیاکان غارنشینمون (صداش رو درنیار: بعضیامون هنوزم غارنشینیم!) این بود که تا چیزی میشد، زودی یه ماشین حساب از جیب زبونشون درمیآوردن و یه ضربالمثل رو بین بقیه تقسیمالعمل میکردن، تو این جور جاها میگفتن: «اگر رو کاشتن تو سبزوار...» اگه گفتی چی جاش در اومد؟ ...شنبلیله؟! نهببابا! ...دایناسور؟!! ایباباااا... هیچچی در نیومد! (باز خوبه تصمیم گرفتی از غار در بیای، به هوای تازه کردن حال و هوات، بفهمی با اگر و ای کاش نمیشه زندگی کرد... حیف! چهقدم حیف! که اگه وجود نازنینِ ننه بود... اونم وقتی که بسی جان داشت... چیمی شد! اما افسوس، این «اگه ننه بود» هم مث همون اگه و ای کاش، تو مزارعِ سبزوار هم میوه نمیده مگه اینکه دستت رو بذاری رو زانوهات و«به عمل رو بیاری که به عمل کار برآید» حافظا و بقیة شعرا و اینا و اونا!)
دلتنگ
ای قاصدک لحظهای آرام گیر در برم، امروز در دل خروارها حرف دارمت. با هر سپید [رشتة] زیبای موی تو، صدها هزار سال حرف دارمت. من بیامید نشستهام در سایة بیکسی، چندی بمان! قسم به خورشید گرم دارمت. با باد برو با قطبنمای قلبم، امروز هدیه یک دل پر درد دارمت. از سردی نسیم سخن نگو به یار من، با اینکه با تو حال و هوای سرد دارمت. قلبم نمیتپد، قاصدک چه زود رفتهای، من در دلم خروارها حرف دارمت.
م. بندگان، 23 ساله از بابل
مُخچهای در قلب !
وقتی قلب انسانی میشکند تکههای تیز و برندهاش خود فرد را زخمی کرده و او را از درون نابود میکند، پس چرا یه حفاظ ساده دور قلبمون نمیکشیم؛ حفاظی که درش روی افراد خوب و مناسب باز و روی افراد بد و نامناسب سهقفله بشه؟در این زمونه دیگه هیچکی برای کس دیگری دل نمیسوزونه همگی خودمون باید مواظب قلبهای خودمون باشیم.
نونو
ای که بگم فسیل این ارسطو پرستوهای قدیم همچی بمونن لای لایههای سنگی دورههای پارینهسنگی، که دیگه هییییچوخ پیدا نشن! میشِستن واس خودشون نظر میدادن ملت با قلبشون احساس میکنن، دلشونه که میخواد و عاشق میشه، دِلَهست که دَلَهست و هی میسوزه و میشکنه! ...خودشون رفتن پی کارشون، نسلهایی رو گذاشتن سر کار! ننه، قلی! نه... چی میگم؟!! نونو... مااادر! کارِ قلب پمپاژ خونه. نواحی درک احساس در مغز آدم جا داره (که تازه یه مغز باحفاظم معلوم نیس چی از کار دربیااااد! آکبندِ آکبند! بلااستفاده... به کاری مییااااد؟! نه واللا) مخ آدم تنها جاییه که هر چی دروپنجرهاش بازتر باشه ، آدم موفقتر و تصمیمات و زندگیش در شرایط بهتریه.
زین پس بگوئیم: اشکینچه!
چقدر سخته، چقدر دردناکه... تو داری جلوی چشمای من از دستم میری و من نمیتونم هیچ کاری برای تو بکنم. زجری که ما به خاطر درد تو میکشیم، اگه بیشتر از زجر خودت نباشه، مطمئن باش کمتر نیست. همدم غصههای ما؛ تو با همه مهربون بودی، با ما، با زمین، با آسمون، با پرندهها، با خورشید؛ همة ما به یاد داریم که چه عاشقانه با خورشید بازی میکردی و ذرهذرة وجود آبیت رو نثار لبخند طلایی و سوزان خورشید میکردی؛ تا اونجا که پیکرت زخم شد و حالا تو چه زجری میکشی از جای دردناک زخمها و از درد سوزش نمک به روی اونها.
چقدر سخته که همه میگن تو داری نابود میشی. چقدر سخته که همه از اتفاقات بعد از رفتن تو میگن[...] چقدر سخته که وقتی بخوام به تو فکر کنم، تصویری از شورهزاری پهناور جلوی خودم ببینم. [...]اگه همینطور خشک بشی، مردم ارومیه اونقدر برات گریه میکنن تا دوباره پرآب باشی، تا دوباره سرزنده و خندان باشی.
ارومیای بنفش
خواهرِ برادران رایت!
پُر تاب و تبم با تو/ ای شعلة تشویشم/ از من که تو رد میشی/ بیتابتر از پیشم/ خالیترم از موجی/ آشفته و بیپروا/ زخمیترم از رودی/ که میرسه تا دریا/ مثل دل ابرم من/ وقتی که دلش تنگه/ یا وقتی که میباره/ با بیکسی میجنگه/ وقتی که نبودی تو/ من مات و کدر بودم/ تو دهکدهای پُر گُل/ من تودة گل بودم/ آبی شدم از روزی/ که بال و پرم گشتی/ گلگون شدم از سالی/ که همسفرم گشتی/ ضربالمثلی میگفت/ هر باز پرد با باز/ والاتری تو از من/ میترسم از این پرواز.
زهرا-ن.
آخه پروازم ترس داره؟ بلیت میگیری، سوار میشی، گاهی بد فرود مییای، عزیز میشی، همه میرن سراغ کار و زندگیشون، بعدشم فراموش میشی!! اون گُلای کنار قاب عکسم خشک میشن و خلااااص!
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: