کاش مامان زودترخوب شود

کد خبر: ۴۲۲۹۶۰

***

بعدازظهری ساکت و آرام بود. باد ملایمی می‌وزید و این طور به نظر می‌آمد که همه چیز در صلح و آرامش است. آرام و قدم زنان از کنار گل‌ها و درختان می‌گذشتم و اصلا کاری به دنیای اطرافم نداشتم. با این‌که کتاب‌ها و دفترهای مدرسه روی شانه‌هایم سنگینی می‌کرد، اما هوا اینقدر دلپذیر بود که اصلا اذیت نمی‌شدم. نزدیک خانه که رسیدم متوجه شدم هیچ کس در حیاط نیست و سکوت همه جا را فراگرفته است. سکوت اطراف خانه در آن ساعت روز کمی عجیب بود. نزدیک‌تر رفتم و دیدم نانا، مستخدم خانه با عجله به سمت من می‌دود. نانا خیلی چاق بود و راحت نمی‌توانست بدود، اما حالا داشت با تمام سرعت به سمت من حرکت می‌کرد. پس متوجه شدم باید چیزی شده باشد، اتفاقی که خیلی مهم بود.

وقتی نانا به من رسید، نفس‌نفس می‌زد و صورت رنگ پریده‌اش نشان می‌داد خبر خوبی ندارد. دست‌هایش می‌لرزید و کاملا مشخص بود کنترلش را از دست داده است. وقتی دهانش را باز کرد تا با من صحبت کند، فهمیدم غیر از دست‌هایش صدایش هم می‌لرزد و بسختی از گلویش خارج می‌شود: «مادرت حالش خوب نیست. پدرت اونو برده بیمارستان، همین بیمارستان نزدیک خونه. مادرت تقریبا بیهوش بود. بدو برو اونجا پسر، بدو تا دیر نشده.»

گیج شده بودم. نفهمیدم کیفم از روی شانه‌ام افتاد یا خودم آن را انداختم. در هرصورت سنگینی بار آن کم شده بود. در حالی که تند و با عجله راهی را که آمده بودم برمی‌گشتم، از او پرسیدم: «چی شده؟ چرا مامان حالش بد شد؟»

نانا در حالی که با دستش به من اشاره می‌کرد تندتر بروم، با صدایی که بیشتر شبیه فریاد بود گفت: «از صبح چیزی نخورده بود. غروب دیگه خیلی رنگ پریده شد و ضعف کرد. حتی توان‌آن را نداشت راه برود.»

صبح که داشتم به مدرسه می‌رفتم هیچ وقت چنین حسی را تجربه نکرده بودم. هیچ وقت فکر نمی‌کردم وقتی عصر به خانه برگردم تا این حد دلتنگ مادرم باشم. صبح مطمئن بودم که وقتی به خانه برسم مادر مثل همیشه به استقبالم می‌آید و تا شب کنار هم هستیم.

عذاب وجدان داشتم چون صبح که داشتم از خانه خارج می‌شدم، از ظاهر مادر حس کردم که با روزهای دیگر تفاوت دارد، اما همه چیز را گذاشتم به حساب خواب آلودگی اول صبح. کاش کمی بیشتر دقت می‌کردم و اجازه نمی‌دادم این اتفاق بیفتد.

بالاخره به بیمارستان رسیدم. اینقدر در راه فکر کرده بودم که وقتی وارد اتاق 412 شدم دیگر توانی نداشتم. به صورتش نگاه کردم و دیدم چقدر از صبح بی‌حال‌تر است. انگشتان دستش می‌لرزید و بسختی چشم‌هایش را باز می‌کرد.

پدرم کنار تختش ایستاده بود، اگر چه خسته و ناراحت بود، اما سعی می‌کرد یک لحظه هم از مادر غافل نشود. وقتی به صورت پیرش نگاه می‌کردم، ناراحت می‌شدم. می‌دانستم پدر هم در وضعیت خوبی نیست و هر لحظه ممکن است او هم حالش خراب شود.

‌‌ـ «مشکل مهمی که نیست، بابا؟ درسته؟»

پدر سکوت کرده بود و هیچ چیز نمی‌گفت. «من باید چی کار کنم؟ کاری از دست من برمیاد؟»

‌‌ـ‌‌ «فقط باید دعا کنیم و مراقبش باشیم. برای مادرت دعا کن پسرم.»

وقتی فکر می‌کردم مادرم الان در چه شرایطی است و چه دردی را تحمل می‌کند، ناراحت می‌شدم و گریه‌ام می‌گرفت. فقط آرزو می‌کردم زودتر خوب شود و سلامتی‌اش را به دست آورد.

شب‌ها و روزها دعا می‌کردم و از خدا می‌خواستم مادرم دوباره روی پای خودش بایستد و سالم و سرحال به خانه برگردد. در تمام این مدت هیچ وقت بیمارستان را ترک نکردم، پدرم هم همین طور. 3 هفته تمام در بیمارستان ماندیم و سعی کردیم کوچک‌ترین کاری هم که دارد سریع و بموقع برایش انجام دهیم. نمی‌خواستم هیچ مشکلی داشته یا ناراحت باشد.

بالاخره پس از گذشت این همه روز با این همه سختی و ناراحتی، عشق، علاقه و مراقبت‌های ما کار خودش را کرد و ما 3 نفری با هم به خانه برگشتیم. حال مادر بهتر از قبل شده بود و دیگر ضعف نداشت. من هم با خودم قرار گذاشتم حالا که خداوند به دعاهای من گوش کرده و آن را برآورده ساخته است، پس از این با تمام وجود مراقب مادرم باشم و قدر هر لحظه بودن کنار او را بدانم.

منبع: motivateus.com

مترجم: زهره شعاع

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها