پیرمرد همسایه‌ باعث نجاتم شد

با سلام به گردانندگان ضمیمه تپش. این نامه را در حالی برای شما می‌نویسم که هنوز از شوک روحی و آسیب جسمی بهبود نیافته‌ام و یادآوری خاطرات چند هفته قبل باعث شده که یک لحظه آرامش نداشته باشم. اما وظیفه انسانی حکم می‌کند برای آگاهی و هوشیاری هموطنان عزیزم، دست به قلم ببرم و حادثه‌ای را که برایم رخ داده بنویسم.
کد خبر: ۴۲۱۸۶۰

در یکی از خیابان‌های شرقی تهران ساکن هستم و در یک خانه 2 طبقه، طبقه اول خانه را به زن و مرد پیری اجاره داده‌ایم که همسایه‌ای هم داشته باشیم. فروردین ماه تصمیم به فروش فرش‌های منزل گرفتیم. در روزنامه آگهی دادیم تا اگر کسی مایل بود بیاید بخرد. بعد از چند روز خانمی با نوزادی در بغل برای رویت فرش‌ها به خانه ما آمد.

بعد از دیدن فرش‌ها بر سر قیمت به توافق رسیدیم و گفت چون تنها آمده و همسرش همراه او نیست باید بار دیگرهم با همسرش بیاید و او هم ببیند. خیلی راحت دوست شدیم و بدون ذره‌ای شک به او اعتماد کردم. خانم خریدار اظهار کرد شوهرش بیماری قلبی دارد و سوال کرد امکان دارد همسرم کمک کند برای بردن فرش‌ها و انتقال آن به خودرو. جواب دادم شوهرم در منزل نیست و تا شب برنمی‌گردد. گفت اشکالی ندارد. پس یک کارگر به همراه خودمان می‌آوریم.

خلاصه آن زن و نوزادش از خانه خارج شدند. بعد از نیم ساعت یا یک ساعت برگشت و گفت برای بردن فرش‌ها آمده‌اند. بعد به همراه 2 مرد وارد خانه شدند. یکی از مردها سراغ فرش‌ها رفت و شروع به وارسی آنها کرد. منم در آشپزخانه نظاره‌گر آنها بودم.

مرد همراه آنها لیوانی آب خواست و تا برگشتم که آب بیاورم یک نفر از پشت دهانم را گرفت. در آن لحظه احساس کردم که باید خود را خلاص کنم. دست مرد مهاجم را گاز گرفتم و شروع به داد و فریاد کردم. مرد مهاجم هم با لگد حمله کرد و شروع به ضربه زدن کرد. بدنم بی‌حس شد و روی زمین افتادم. با چسب دهانم را بستند و همان طور که تقلا می‌کردم گوشواره و گردنبندم را باز کرده و در همان موقع نوزاد همراه زن به گریه افتاد. مردی که مرا مورد ضرب و جرح قرار داده بود چاقویش را درآورد تا ضربه‌هایی بزند. چاقو را با دست گرفتم و وقتی چاقو را خواست از دستم خارج کند، کف دستم پراز خون شده بود. با صدای زنگ موبایل مرد دوم، نمی‌دانم زن همراه آنها چه گفت که هر سه نفر با عجله از خانه خارج شدند.

بعد از پایان ماجرا فهمیدم که پیرمرد همسایه ما از پنجره هال به اوضاع خانه مشکوک شده و به شوهرم و پلیس تلفن می‌زند. آنها هم خودشان را سریع به خانه می‌رسانند. مرا با خودرو اورژانس به درمانگاه بردند و حدود 30 بخیه به دستم زدند. پلیس اطلاع داد که این مورد سومین سرقت در منطقه است که رخ می‌دهد. از طرفی خدا را شکر که سارقین فرصت نکردند منزل را بگردند چون مقداری سکه و طلا به امانت در خانه ما بود.

بعد از حادثه فوق شب‌ها کابوس می‌بینم و نمی‌توانم راحت بخوابم. چشمانم را که می‌بندم وحشت سراغم می‌آید و نمی‌توانم حادثه را فراموش کنم.

ح ـ م ـ‌ تهران

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها