در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
«شوهرم آنقدر مرد بدی بود که حتی از به یاد آوردن اسمش بشدت عصبی میشوم. ما زندگی بسیار بدی داشتیم که هرگز نتوانستیم از آن لذت ببریم و فرزندانی داشتیم که همه چیز را برایمان سختتر میکردند و باعث شده بود به جای آن که فکر راهحلی برای بهبود اوضاع باشیم، مدام یکدیگر را عذاب بدهیم و بالاخره همدیگر را رها کنیم. وقتی شوهرم از زندگیام خارج شد با وجود 6 فرزندی که داشتم مدام با خودم میگفتم که دیگر هرگز ازدواج نخواهم کرد و تا پایان عمر هر آنچه از شوهر سابقم به یادم مانده است را از ذهنم دور خواهم کرد. میدانستم نگهداری از 6 فرزند قد و نیمقد کاری بسیار طاقتفرساست که میتواند به اندازه کافی وقتم را بگیرد و مرا از فکر کردن به دردهای گذشته باز دارد. درست هم فکر میکردم طی ماهها هرگز فکر همسر سابقم را نکردم و حتی لحظهای او را به ذهنم راه ندادم، اما بزرگتر شدن دخترم که چهرهاش شباهت عجیبی به پدرش داشت باز هم مرا به تشنج روحی کشاند. او که فرزند کوچکم بود هر چه بزرگتر میشد، شباهت بیشتری به پدرش پیدا میکرد و این موضوع مرا همچون خوره ذرهذره عذاب میداد. دیدن صورت و نگاهش عذابآور بود و نمیتوانستم تحملش کنم.»
ماری گونزالس 37 ساله مادر بیرحمی است که به اتهام گرسنگی دادن به دختر بچه 8 سالهاش راهی دادگاه شده است. این زن که به تنهایی از 6 فرزندش نگهداری میکند، متهم است در اقدامی بسیار فجیع و تنها به دلیل آن که دخترش شباهت بسیاری به پدرش داشته است طی سالها به او گرسنگی داده تا جایی که این کودک نگونبخت در 5 سالگی وزنی حدود 5/8 کیلوگرم داشته باشد که نشاندهنده عدم رسیدگی و سوءتغذیه اوست. این زن که در اوکلاهاما سیتی آمریکا زندگی میکند در طول مدت جدا شدن از همسرش تا زمانی که دستگیر شد، به خاطر مشکلات روحی شدیدی که دچار بود، فرزند گرسنهاش را مجبور میکرد در یک کمد زندگی کند و اجازه بیرون آمدن را هم به او نمیداد؛ حقایق تلخی که پس از مطلع شدن ماموران پلیس از وضعیت این کودک فاش و در پرونده مادر بیرحم درج شد.
تنفر مرا فرا گرفت
دختر کوچکم نوزاد نارسی بود که همه پزشکان تصور میکردند امکان زنده ماندنش وجود ندارد و مدام به من و شوهرم میگفتند بهتر است تصور کنیم که هرگز چنین فرزندی نداشتهایم. اوایل میخواستم او را به پرورشگاه بسپارم، اما شوهرم که همان زمان هم علاقه زیادی به این فرزندمان داشت، اصرار میکرد او را به خانه بیاوریم و با مراقبتهایمان اوضاعش را بهبود دهیم. من آن زمان که 5 فرزند دیگر هم داشتم اصلا فکرش را نمیکردم که نوزاد نارس ما زنده بماند و بخواهد برایم دردسرساز شود، اما همسرم با تلاشهای بسیارش بالاخره توانست اوضاع دخترک را بهتر کند و به زندگی عادی برگرداند. در همین حال مشکلات بسیاری با شوهرم داشتم که بالاخره باعث شد چند سال بعد از او جدا شوم و با همه فرزندانمان تنها بمانم. علت جداییمان مقدار زیاد مشروبات الکلی بود که همسرم مصرف میکرد و این موضوع سبب دعواها و جنجالهای بزرگی در خانهمان میشد که مرا و فرزندانمان را عاصی میکرد.
من آنقدر از لحاظ روحی آسیبدیده بودم که گاهی اوقات نیمههای شب از خواب بیدار میشدم و با خودم نقشههای مختلفی طراحی میکردم که چطور از شر مردی که هیچ نفعی برای من و فرزندانش نداشت، خلاص شوم. تنها چیزی که در طول سالها زندگی مشترک از شوهرم دیده بودم فقط دعوا و کتکهای شدیدی بود که به فرزندانمان میزد و پول کمی را هم که به خانه میآورد، خرج اعتیادش میکرد که تنفرم را نسبت به او افزایش میداد.
بالاخره وقتی از او جدا شدم با خودم عهد کردم هرگز دیگر حتی صورتش را هم نبینم و فرزندانم که یک عمر از دست او زجر کشیده بودند هم قسم خوردند دیگر نامش را به زبان نیاورند.
در این میان دختر کوچکمان که وابستگی زیادی به پدرش داشت، بیشتر از دیگران ناراحت بود. احساساتش برای من که مشغله بیش از اندازه در زندگی داشتم اهمیت چندانی نداشت، گرچه اعتراف میکنم از این که میدیدم او برای پدرش دلتنگی میکند ناراحت و عصبی میشدم، ولی توجهی نمیکردم چون میدانستم پدر لاابالیاش دیگر هرگز به خانه بر نخواهد گشت. اما چیزی که نمیدانستم این بود که انگار شباهت و وابستگی میان این دو نفر نه تنها قلبی، بلکه ظاهری هم بود و دخترمان هر چه بیشتر زمان میگذشت بیش از پیش شبیه پدرش میشد و این مرا تا سر حد مرگ عذاب میداد.»
بیرحمانهترین رفتار با فرزند
تماس یکی از همسایههای خانم گونزالس با ماموران پلیس بود که توانست راز زندگی بسیار وحشتناک دختر این زن را فاش کند. این زن که در همسایگی این خانواده زندگی میکرد در تماس با ماموران ادعا کرد خانم گونزالس صاحب دختربچهای کوچک و نحیف هم بوده که از زمان رفتن پدرش از خانه او هم دیگر دیده نمیشود و هر چقدر هم از خواهر و برادرهای او در موردش سوال میکند پاسخهای واهی میگیرد. این زن که انگار چند سال صبر کرده بود تا بالاخره موضوع را به ماموران اطلاع دهد با التماسهای مکررش توانست آنها را راهی خانه این زن کرده و داستان غمانگیزی را رونمایی کند. پس از حضور ماموران در محل، یکی از افراد پلیس که میتوانست خانه را مورد بررسی قرار دهد در کمد کوچکی که در زیرزمین خانه قرار داشت سروصدای بسیار آرامی شنید که توجهش را به خود جلب کرد و قبل از آن که خانم گونزالس بتواند کاری انجام دهد، درهای کمد باز شد و با صحنه وحشتناکی روبهرو شد..
دختر کوچکی که جثه بسیار نحیفی داشت، داخل کمدی که بوی تعفن میداد نگهداری میشد و ظواهر نشان میداد که انگار او چند سال است در این محل زندگی میکند. به محض دیدن این صحنه؛ ماموران تقاضای آمبولانس کردند و دخترک را که حتی توان حرف زدن نداشت و جملاتش مفهوم نبودند به بیمارستان رساندند. خانم گونزالس که از خودش دفاع میکرد به اتهام بیرحمانهترین رفتار با فرزندش راهی بازداشت شد تا در مورد رفتار غیرانسانیاش پاسخگو باشد؛ رفتاری که علاوه بر از دست دادن حضانت 6 فرزندش مدتی زندان را هم برایش در پی خواهد داشت.
نمیخواستم ببینمش
«بعد از جدایی از شوهرم حاضر نبودم کوچکترین غمی را روی دوشهایم تحمل کنم و با خودم تصمیم گرفته بودم برای اولین بار هم که شده به شکلی زندگی کنم که کمترین عذاب را بکشم و راحتتر باشم.
وقتی با فرزندانم تنها شدم ابتدا هیچ مشکلی نداشتم، اما بهانهگیریهای دختر کوچکم که مدام سراغ پدرش را میگرفت بشدت عذابم میداد. از سوی دیگر او مدام بیمار بود و نارساییاش از زمان نوزادی سبب میشد احتیاج به رسیدگی داشته باشد که من حتی وقتی برای آن نداشتم. گذاشتنش در کمد زمانی آغاز شد که چندین بار که از محل کارم به خانه برگشتم، متوجه شدم خواهر و برادرهایش که از نالههای مداوم او خسته شده بودند به ناچار دخترک را در کمد قرار دادهاند تا صدایش را نشوند.
کمکم این رویه برای همه ما عادی شد و جای او در کمد قرار داده شد. از سوی دیگر با گذشت هر ماه متوجه میشدم که بیشتر شبیه پدرش میشود و صورتش را که نگاه میکردم انگار شوهر سابقم را میدیدم که در حال زجر دادنم است و تن من و فرزندانم را به لرزه میآورد. با همفکری فرزندان بزرگترم تصمیم گرفتیم او را در کمد نگه داریم و هر روز مقداری غذا برایش ببریم. میدانستم این شکل از زندگی برای او که لذتی از اطرافش نمیبرد هم بهتر است میتواند در تنهایی هر چقدر که میخواهد به پدرش فکر کند. این که او لاغر مانده و جثه نحیفی دارد به من مربوط نمیشود، بلکه مشکل بیماری اوست که به طور مادرزادی دارد و باعث میشود نتواند غذا را بخوبی در بدنش جذب کند. من اگر مادری بودم که به کودکانم گرسنگی میدادم 5 فرزند دیگرم در کمال صحت و سلامت نبودند که حتی خود پزشکان هم وضعیتشان را عادی توصیف کردند. تنها مشکل من با دخترم شباهتش به پدرش بود که باعث میشد نخواهم ببینمش و ناچار گوشهای از خانه را به او اختصاص بدهم. از وقتی ماموران پلیس مرا دستگیر کرده و دهها اتهام به من وارد کرده اند مدام تکرار میکنم که من هرگز خشونتی با فرزندانم نداشتهام و حتی جای جراحاتی که روی دست و پاها و بدن دختر کوچکم وجود دارد مربوط به رفتارهای غیرعادی خودش است که گاهی خود زنی کرده است. من و دیگر فرزندانم هرگز به او آزاری نرساندهایم و زندگیاش در کمد زیرزمین برای راحتی خودش و ما بوده است.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: