چه مدتی است در زندان هستی؟
حدود 2 سال یعنی از وقتی که بازداشت شدم.
اما قتل 7 سال قبل اتفاق افتاد؟
بله، اما من در این مدت فراری بودم. البته مجبور شدم فرار کنم چون من را به دروغ متهم به قتل کرده بودند.
خب اگر دروغ بود میتوانستی واقعیت را به پلیس بگویی و میتوانستی خودت را تبرئه کنی؟
نه نمیتوانستم چون آنقدر علیه من حرف زده بودند که اصلا نمیتوانستم خودم را تبرئه کنم.
با مقتول چه خصومتی داشتی؟
هیچ دشمنی نداشتم. من سالها قبل باخواهرمقتول ازدواج کرده بودم و بعد هم از هم جدا شدیم. من نمیدانم چرا این خانواده دستبردار نبودند و مرتب با خانواده من درگیر میشدند.
روزحادثه باچه کسی درگیر شدی؟
من باکسی درگیر نبودم. در آن زمان سرکار بودم. مغازه را تعطیل کردم که به خانه بروم. یکی از بچهمحلها آمد و به من گفت که برادرت را زدهاند. من و صاحبکارم با هم به محل رفتیم. دیدم که برادرم را باقمه زدهاند و خون زیادی از او رفته است. با چوب حمله کردم تا بتوانم برادرم را از زیر دست آنها بیرون بکشم و بعد هم برادرم را به بیمارستان بردم
.اما شاهدان گفتهاند که تو با چاقو مقتول را زدی؟
نه اینطور نیست هیچکس من را ندید چون کسی آنجا نبود. فقط صاحبکارم با من بود و دید که برادرم را بردم.
پس چرا فرار کردی؟
وقتی برادرم را به بیمارستان رساندم به من گفتند که فرارکن چون خانواده زنت از تو شکایت کردهاند من هم از ترس اینکه دستگیر شوم فرار کردم.
خب حتی اگر دستگیر میشدی هم میتوانستی توضیح دهی و اگر مدرکی علیه تو نبود آزاد میشدی؟
من خانواده همسرسابقم را میشناختم. آنها خیلی کینهای بودند و اگر من بازداشت میشدم دیگر امکان اینکه بتوانم از این معرکه بیرون بیایم وجود نداشت.
برادرت چرا درگیر شدهبود؟
ماجرا از مدتها قبل شروع شد از زمانی که من وهمسرم دچار اختلاف شدیم. خیلی با هم دعوا میکردیم و دیگر نمیتوانستیم باهم زندگی کنیم. خیلی شرایط بدی بود نمیتوانستیم همدیگر را تحمل کنیم و این اختلاف به خانوادههای ما هم کشیده شده بود و هرجا که من یا یکی از اعضای خانوادهام را میدیدند دعوا میکردند.
مشکل تو و همسرت برای چه بود؟
من و همسرم با هم اختلاف شدیدی داشتیم و این اختلاف به خاطر دخالتهای خانواده همسرم بود. او مرا اذیت میکرد و میگفت که باید هرکاری که خانوادهام میگویند انجام دهی. من هم نمیخواستم زیربار بروم به هرحال زن باید به حرف شوهرش گوش کند. خلاصه اینکه کار به جایی کشید که من مجبور شدم زنم را طلاق دهم.
چه زمانی جدا شدید؟
2 سالی میشد که اختلاف داشتیم و چندماه قبل از این ماجرا از هم جدا شدیم.
این جدایی خواسته هردوی شما بود؟
بله هردوی ما میخواستیم جدا شویم. اختلاف ما آنقدر زیاد بود که نمیتوانستیم باهم زندگی کنیم. بنابراین هردو خانواده به این جدایی رضایت داشتند. من چارهای نداشتم بجز اینکه از همسرم جدا شوم. خانوادهاش آنقدر به اختلاف ما دامن زده بودند که نمیشد تحمل کرد.
خب شما جدا شدید و همه چیز تمام شد. چرا بعد از طلاق باهم دعوا میکردید؟
برادران همسرم هر جایی که من یا یکی از افراد خانوادهام را میدیدند حمله یا درگیری ایجاد میکردند. آنها فکر میکردند که من وارد زندگی خواهرشان شدم و بدبختش کردم و قبول نمیکردند که این اختلاف به خاطر دخالتهای آنهاست.
همسرت را دوست داشتی؟
بله خیلی دوستش داشتم اگر اینطور نبود که بااو ازدواج نمیکردم. همسرم همه عشق من بود، اما برخوردهای هردو خانواده باعث شد که هردوی ما تنها شویم. من هم ضربه خوردم، وقتی از زنم جدا شدم حالم بد بود و مدتی طول کشید تا توانستم به زندگی عادی برگردم.
بچه هم داشتید؟
نه بچه نداشتیم و این تنها شانس من بود. اگر بچه داشتم که بچه از همه بیشتر ضربه میخورد. من هیچ وقت اجازه نمیدادم بچهام زیردست خانواده زنم بزرگ شود و مشکلات، خیلی بدتر میشد.
مدعیهستی که خانواده همسرت دست از سرتو برنمیدارند، پس چرا آن محل را ترک نمیکردی؟
دلیلی نداشت بروم من آنجا زندگی میکردم. از همسرم هم جدا شده بودم و کاری با آنها نداشتم. دلم نمیخواست خانهام را ترک کنم. ضمن اینکه ما خیلی باهم درگیر نمیشدیم. فقط گاهی که خانواده همسرم با من یا خانوادهام رودررو میشدند کاری میکردند که باهم درگیر شویم.
درمدتی که فرار کردی کجا رفتی و چه کردی؟
بعد از اینکه برادرم را به بیمارستان رساندم و متوجه شدم دنبال من هستند از تهران خارج شدم و به شهر دیگری رفتم. در این مدت خیلی به من سخت گذشت، خانه و زندگیام را از دست داده بودم و پولی برای خرج کردن نداشتم. نمیتوانستم جایی کارکنم و به محض اینکه شناسایی میشدم محل را ترک میکردم. 5 سال در اضطراب و نگرانی زندگی کردم و هرلحظه احساس میکردم میخواهند مرا بازداشت کنند. به هرحال فرار من کار را بدتر کرده بود و اگر دستگیر میشدم حتما متهم به قتل میشدم و نمیتوانستم ثابت کنم که این قتل کار من نبوده و همینطور که میبینید در حال حاضر در زندان هستم.
مدارکی علیه تو وجود دارد که نشان میدهد قاتل هستی. اگر قبل از فرار هم بازداشت میشدی این مدارک وجود داشت. بهتر نیست واقعیت را بگویی؟
من واقعیت را گفتم و از هیچ چیزهم ترس ندارم به هرحال این کابوس باید یک روز تمام میشد. من باید با واقعیت روبهرو شوم تا مشکلم حل شود. ضمن اینکه شاهدانی که علیه من شهادت دادهاند هیچکدام نگفتهاند که مرا حین زدن ضربه به برادرزن سابقم دیدهاند. بنابراین من ضارب نبودهام.
برادرانت هم گفتهاند که حین درگیری به سمت مقتول نرفتهاند ضمن اینکه آنها هردو زخمی شدند و نمیتوانستند کسی را بزنند. تنهاکسی که باقی میماند تو هستی؟
در آن درگیری خیلیها بودند، فقط من و برادرانم نبودیم. همه هم چاقو داشتند، تنها کسی که چاقو نداشت من بودم. بنابراین من قاتل نیستم.
برادر مقتول گفته است تو را در حالی که داشتی به برادرش ضربه میزدی دیده است؟
این حرف برادر مقتول است و کس دیگری چنین حرفی نزده، چون این خانواده از من کینه به دل دارند و در مورد من چنین چیزی میگویند.
تو میدانستی که پلیس دنبالت است و اولیایدم هم شکایت کردهاند. فکر نمیکنی اگر همان زمان خودت را معرفی میکردی و فرار نمیکردی شاید اولیایدم رضایت میدادند؟
نه آنها اینکار را نمیکردند. آنها از من بدشان میآید و کینه دارند.
فکر میکنند دخترشان را بدبخت کرده و پسرشان را کشتهام. به همین خاطر هم شکایتشان را پس نمیگیرند. آنها تازه فرصتی برای انتقامگیری به دست آوردهاند و همه عصبانیت این چندسال را روی من خالی میکنند.
با همسرت صحبت کردهای. شاید او بتواند از پدر و مادرش برای تو رضایت بگیرد؟
قبل از اینکه برادرش کشته شود حاضر نبود مرا ببیند و حاضر نبود که با من زندگی کند. در آن زمان اختلافات فقط بین خودمان بود اما حالا که برادرش کشته شده و من متهم هستم که اصلا با من حرف نمیزند و حرفم را باور نمیکند. میگوید دروغ میگویی اگر تو نکشته بودی فرار نمیکردی. من مدرکی ندارم تا ثابت کنم که اینکار را نکردم.
کاری برای گرفتن رضایت کردهای؟
من ابتدا سعی میکنم ثابت کنم که این قتل کار من نبوده است و من حتی چاقویی نداشتم که بتوانم کسی را بزنم. سعی میکنم از طریق دادگاه این کار را بکنم، اما بجز این مساله باید بگویم درست است که من از زنم جدا شدم و زندگی مشترک ما تمام شد اما هیچوقت دلم نمیخواهد به خانوادهاش آسیبی برسانم چون به هر حال برای مدتی آنها خانواده من بودند و با برادران همسرم مثل برادر بودیم. من میخواستم ماجرای طلاق را فراموش کنم و دوباره از نو زندگیام را بسازم.
اصلا نمیدانم آن روز دعوا چرا شروع شد و چه کسی شروع کرد.چون آنجا نبودم. فقط خواستم جان برادرم را نجات دهم. چند ضربه به او خورده بود و خیلی عمیق زخمیشده بود. بعد هم از ترسم فرار کردم. اگر نتوانم قانونی ثابت کنم که اینکار را نکردم برای رضایت اقدام میکنم.
البته من همین حالا هم به اولیایدم تسلیت میگویم و از آنها میخواهم من را هم درغم خود شریک بدانند.
خواهش میکنم خوب به ماجرا فکر کنند. من واقعا کسی را نکشتم و چاقو هم نداشتم. اگر دل آنها را شکستم، عذرخواهی میکنم، مرا ببخشند به خاطر سالهایی که باهم فامیل بودیم.
زندگی را در زندان چه طور میگذرانی؟
با اینکه 2 سال است بازداشت شدم اما در واقع 7 سال است که در زندان هستم سالهایی که در زندان نبودم در واقع زندانی بودم چون هیچ آزادیای نداشتم و همیشه با هراس زندگی میکردم. به هر حال زندان از اسمش معلوم است که چه طور است. سختی زیادی میکشم و امیدوارم که بتوانم بیگناهیام را ثابت کنم.
مرجان لقایی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم