افسانه‌ها،‌گردشگران را افسون می‌کنند

امروز کمتر مادر و مادربزرگی است که برای کودک دلبندش قصه بگوید. مادران امروز با افسانه‌ها بیگانه‌اند؛ قصه‌ها و افسانه‌هایی که بخش مهمی از میراث معنوی یک ملت را تشکیل می‌دهند و اگر چه به باور بعضی، در دنیای صنعتی و پرشتاب امروز جایی ندارند، اما کودکان هنوز هم نوای دلنشین آنها و دنیای خیال‌انگیز قصه‌ها را از خاطر نبرده‌اند. همان‌گونه که بزرگ‌ترها نتوانسته‌اند اسطوره‌ها و افسانه‌ها را از یاد ببرند؛ افسانه‌هایی که می‌توانند گردشگران بسیاری را به سمت خود بخوانند. قصه‌ها و اسطوره‌هایی که گردآوری و مستندکردن آنها ضروری است.
کد خبر: ۴۲۰۰۳۴

به گفته اسدالله شعبانی شاعر و نویسنده ، اسطوره‌ها واقعیت را به انسان نمایانده و بهتر زیستن را به او آموزش می‌دهند. قصه‌هایی که با زبانی نمادین از نیازها و خواسته‌های درونی انسان سخن می‌گویند و با آشکار کردن آرزوهای پنهان آدمیان، تخیل آنها را برمی‌انگیزند.

قصه‌ها، افسانه‌ها و متل‌ها درشمار ادبیات شفاهی یک ملت هستند، یعنی گونه‌ای از ادبیات که به همت توده مردم شکل گرفته و سینه به سینه نقل شده تا به نسل حاضر رسیده است. از این رو متولیان فرهنگی باید به حمایت از کسانی بپردازند که به گردآوری و انتشار افسانه‌ها همت گمارده‌اند.

شعبانی، نخستین تلاش‌های هدفمند در زمینه گردآوری قصه‌های ایرانی را به صادق هدایت، ابوالقاسم انجوی شیرازی و صبحی نسبت می‌دهد و می‌گوید: پس از آن، سنت گردآوری قصه، خواه به معنای مردم شناختی و خواه به معنای عام و ادبی در میان نویسندگان ایرانی رواج پیدا کرد و فرهنگ و ادبیات شفاهی ایران بر بسیاری از شاعران و نویسندگان تاثیر گذاشت.این شاعر و نویسنده، ضمن اشاره به ضرورت گردآوری افسانه‌ها و اسطوره‌ها از قابلیت این میراث معنوی ارزشمند در جذب گردشگر چنین می‌گوید: کشورهایی چون یونان و ایتالیا ارزش فرهنگ و هنر و اسطوره‌های خود را شناخته و از این طریق، گردشگران بسیاری را جذب کرده‌اند و میلیون‌ها نفر در سال به روسیه می‌روند تا خانه تولستوی و داستایوسکی را ببینند، اما متولیان فرهنگی در ایران تا چه اندازه به ارزش اسطوره‌های ایرانی پی برده و آن را به گردشگران معرفی کرده‌اند؟ چند درصد کسانی که به تخت جمشید می‌روند می‌دانند گل نیلوفر، نماد چیست و هرکدام از هدایایی که به دست مهمانان است از چه حکایت می‌کند؟

حیف است در روزگاری که شهر کوچکی چون دبی برای خود تاریخ و هویت و فرهنگ می‌سازد ایرانیان تا این اندازه از پیشینه تاریخی و فرهنگی خود بی‌خبرند؛ قصه‌هایشان را نمی‌شناسند و در حفظ و انتقال آن نمی‌کوشند. شاید فکر می‌کنند روزگار قصه گفتن و قصه شنیدن به سر آمده یا بهتر است از فضای اساطیری بیرون بیایند و پا به دنیای واقعیت بگذارند، اما حقیقت این است که قصه‌ها همیشه جذاب‌اند چه برای مردم بومی و چه برای گردشگران، وگرنه چه دلیلی داشت کشوری چون نروژ تا این اندازه در پرورش قصه‌گویان بکوشد.

شعبانی براین باور است که مردم دوست دارند با گذشته و فرهنگ خود آشنا شوند و این به عهده سازمان‌ها و نهادهای فرهنگی است که زمینه‌های این شناخت را فراهم آورند.

افسانه‌ها به کودکی بشر تعلق دارند

افسانه‌ها، جزو ادبیات شفاهی یک ملت به شمار می‌روند و سینه به سینه منتقل می‌شوند و از نسلی به نسل دیگر می‌رسند؛ افسانه‌هایی که به دوران کودکی انسان برمی‌گردند. همان زمان که انسان‌ها به جای تفکر، تخیل خود را به کار می‌بستند و برای هر پدیده طبیعی یا غیر طبیعی به دنبال پاسخی متنناسب با درک و دریافت خود بوده‌اند. افسانه‌ها هم از احساسات مشترک بشری سخن می‌گویند و به همین علت است که به آسانی، مرزهای جغرافیایی را پشت سر می‌گذارند و از سرزمینی به سرزمین دیگر می‌روند و خود را با فرهنگ و آداب و رسوم آن سرزمین هماهنگ می‌کنند.

محمدرضا شمس، از نویسندگانی است که به گردآوری افسانه‌های ملل پرداخته است. به باور او افسانه‌ها به دوران کودکی بشر تعلق دارند: «از وقتی انسان به دنیا می‌آید، افسانه‌ها هم متولد می‌شوند و در طول زندگی با او و همراه او هستند به همین علت به گروه سنی خاصی تعلق ندارند و با همه افراد ارتباط برقرار می‌کنند. از سوی دیگر افسانه‌ها و اسطوره‌ها، بیانگر بخشی از رویاها و تصورات انسان‌های پیشین بوده‌اند که باید گردآوری و ضبط شوند؛ اگرچه نمی‌توان زحمات کسانی چون ابوالقاسم انجوی شیرازی، فضل‌الله صبحی (مهتدی)، صادق هدایت، علی اشرف درویشیان، احمد وکیلیان و... را نادیده گرفت، اما این افراد همه روایات را ثبت و ضبط نکرده‌اند و لازم است روایت‌های مختلف از یک قصه شناخته و مستندنگاری شود، چراکه هر روایت نشان‌دهنده فرهنگ مردم یک منطقه است.

افسانه‌ها و اسطوره‌ها، نیازمند بازآفرینی و به‌روزشدن هستند. به گفته این نویسنده کودک و نوجوان، اگر چه افسانه‌ها از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شوند اما بازآفرینی آنها در هر زمان و مکان با توجه به شرایط موجود، محدودیت‌های جغرافیایی و شرایط اقلیمی لازم و ضروری است و این مساله به ماندگاری این میراث ارزشمند کمک کرده است. شرایط زندگی امروز تغییر کرده و ما نمی‌توانیم تنها به نقل سینه به سینه بسنده کنیم. با توجه به رشد روزافزون صنعت و تکنولوژی ناچاریم به مکتوب کردن و انتشار افسانه‌ها نیز بپردازیم.»‌ گردآورنده «افسانه‌های ملل» معتقد است: «گاهی بازآفرینی افسانه‌ها، آن هم در دنیای شتاب‌زده معاصر، جذاب‌تر و تاثیرگذارتر است.» شمس نقیدالممالک، خالق «امیرارسلان نامدار» و ندیم ناصرالدین‌شاه را پیشروتر از رولینگ می‌داند: «سال‌ها پیش وقتی نقیدالممالک از داستان‌های تکراری چون «سمک عیار» خسته می‌شود، همه افسانه‌ها را در هم می‌آمیزد، به خاطرات ناصرالدین‌شاه و مسائل روز هم توجه می‌کند و داستان تازه‌ای بر اساس قصه‌های قدیمی به نام امیر ارسلان نامدار خلق می‌کند.»

گردشگران و افسانه‌ها

محمدرضا شمس نیز براین باور است که افسانه‌ها و اسطوره‌های یک ملت، دلیل خوبی برای جذب گردشگرند؛ گردشگرانی که دوست دارند با آداب و رسوم و فرهنگ‌های مختلف آشنا شوند. او از سفر خود به آفریقای جنوبی می‌گوید و ساخت و نصب مجسمه آن انگلیسی که آفریقا را به مستعمره دولت انگلیس تبدیل کرد یا از یونان و ایتالیا می‌گوید که چگونه در قالب مجسمه و بنا و نقش برجسته، گردشگران را با اساطیر خود آشنا می‌کنند.

آیا نمی‌توان...

گویا ما ایرانی‌ها مردم بخشنده‌ای هستیم، چون می‌گذاریم دیگران از تاریخ و فرهنگ مان بهره ببرند. باور ندارید؟ ای‌کاش می‌شد سری به موزه‌های لوور و بریتانیا بزنید. آنجا که فرانسوی‌ها و انگلیسی‌ها بخشی از موزه‌های مشهور خود را به تاریخ و فرهنگ ایران اختصاص داده‌اند؛ اما مردم ما در کشورمان ایران، با هویت خود ناآشنا هستند و ارزش و اعتبار آن را نمی‌دانند. شاید هم از این‌روست که بر ستون‌های تخت جمشید یادگاری می‌نویسند و ارزش رنگ و طرح مسجد شیخ لطف‌الله را نمی‌دانند. مردم ‌چقدر با نمادهای به‌کار رفته در بیستون آشنایند و فلسفه هر طرح و رنگ را می‌شناسند؟ می‌دانند رستم از چند خان گذشت؟ آرش چگونه جانش را در چله کمان گذاشت و مرز ایران را تا کجا گستراند؟ اسطوره‌های دماوند را می‌شناسند و با فلسفه باغ ایرانی آشنایند؟ باغ‌هایی که امسال در فهرست میراث جهانی به ثبت رسیده‌اند و همواره یکی از عناصر مهم فرهنگ و هنر ایران بوده‌اند تا آنجا که نام 2 اثر مهم سعدی، «گلستان» و «بوستان» با باغ پیوند خورده و بسیاری از بزم‌های شاهنامه در باغ اتفاق می‌افتد. باغی که نماد و یادآور بهشت روی زمین است.

مگر سیستان، زادگاه رستم نیست؟ مگر نمی‌توان موزه‌ای با عنوان موزه شاهنامه در مرکز استان سیستان و بلوچستان ساخت و مردم را با رستم و شاهنامه و فردوسی آشنا کرد و ادبیات حماسی را در قالب نقالی یا روش‌های روزآمد به آنان شناساند؟ نمی‌توان مجسمه‌ای از آرش بر فراز کوه دماوند ساخت و اسطوره این پهلوان ایرانی را برای گردشگران خارجی و حتی کوهنوردان ایرانی روایت کرد؟ تنها کافی است به این باور برسیم که قصه‌ها و افسانه‌ها می‌توانند گردشگران بسیاری را از گوشه و کنار ایران به سوی خود بخوانند، همان‌گونه که می‌توانند خارجی‌ها را هم با گوشه‌ای از فرهنگ ایران آشنا کنند.

زهره نیلی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها