درباره «آقا یوسف»

زشتی فقر در لباسی زیبا

«آقا یوسف» به کارگردانی علی رفیعی از فیلم‌های جدیدی است که اخیرا در تهران و برخی از شهرهای کشور اکران شده است.
کد خبر: ۴۱۹۴۲۹

فیلم آقا یوسف درباره آدم‌هایی است که در شرایط نامساعد اقتصادی زندگی می‌کنند. قهرمان فیلم مرد میانسالی است که برای تامین زندگی و تحصیل دخترش در خانه‌ها به کار نظافت مشغول است و به‌سختی از عهده زندگی‌اش برمی‌آید. با این حال آقا یوسف اصلا فیلمی نیست که به قصد سیاه‌نمایی ساخته شده باشد. به دلایل بسیاری که مختصرا به آنها خواهیم پرداخت، این ویژگی فیلم، هم کارکرد مثبت دارد و هم کارکرد منفی. مثبت‌ترین کارکرد این نوع فیلمسازی در این است که هیچ مخاطبی نمی‌تواند ادعا کند دکتر علی رفیعی فیلمش را برای جلب ترحم مردم ساخته است. حتی کسی نمی‌تواند بگوید موفقیت‌های بین‌المللی فیلم (در صورتی که به چنین موفقیتی دست یابد) حاصل سیاه‌نمایی و تصویر نادرستی است که از مردم پایین‌دست جامعه نشان می‌دهد، اما اشکال کار اینجاست که علی رفیعی براساس سلیقه تئاتری‌اش به‌عنوان کارگردانی صاحب سبک و یک طراح صحنه و لباس که با حضورش در یک نمایش می‌تواند نقش کلیدی خود را به منصه ظهور برساند، بیش از حد بر شیک بودن فضاها و آدم‌ها تاکید کرده و این میزان درشت‌نمایی از آن جهت به فیلمش لطمه زده که اساسا فقر را در فیلم غیر قابل باور جلوه می‌دهد. آدم‌هایی که به نان شب خود محتاج‌اند و وابسته تام و تمام دیگران (مثل خانم جوانی که آقا یوسف مایحتاج او را تامین می‌کند) نمی‌تواند این قدر آلامد و خوش‌پوش باشد؛ همچنان که خود آقا یوسف که شغلش نظافت ساختمان‌هاست، گاه رفتاری مشابه استادان دانشگاه و پزشکان دارد. برای جلوگیری از سوءتفاهم لازم است بگوییم که هر کسی با هر شغلی که دارد می‌تواند تمیز زندگی کرده و خوش‌پوش باشد اما منظورمان از این نوع طراحی صحنه (مثلا خانه آقا یوسف که تقریباً می‌توان آن را مناسب یک آدمی از طبقه متوسط دانست) و لباس (که توضیح دادیم) با مفهومی که فیلمنامه روی آن مانور می‌دهد مغایرت دارد؛ منظور فقری است که آقا یوسف را وامی‌دارد تا به‌سختی کار کند و به‌اصطلاح صورتش را با سیلی سرخ نگه دارد و نیز فقری که دختر آقا یوسف را وامی‌دارد تا برای نجات از آن به مردی از طبقه بهتر پناه ببرد.

از این گذشته آقا یوسف به لحاظ تکنیک فیلمنامه‌نویسی شروع بسیار خوبی دارد. قصه‌اش را خیلی دقیق و اصولی آغاز می‌کند و شخصیت‌ها یک به یک و براساس قواعد سینمای کلاسیک معرفی می‌شوند. جایگاه هرکدام از شخصیت‌ها در درام محفوظ است و این‌گونه نیست که محوریت شخصیت آقا یوسف باعث شود فیلمنامه‌نویس از اهمیت دیگر شخصیت‌ها غافل بماند. همان‌طور که گفتیم، مقدمه فیلم درباره یک زندگی آرام و توام با سعادت مردی میانسال و دختر جوانش است که عاشقانه یکدیگر را دوست دارند؛ پدر برای آسایش دختر به سختی کار می‌کند و دختر نیز می‌کوشد با مهیا کردن شرایط مطلوب در خانه، جای خالی مادرش را برای پدر پر کند. ایده اصلی فیلم از جایی شروع می‌شود که فیلمنامه‌نویس تصمیم می‌گیرد این آرامش را بر هم بزند. تا این‌جای ماجرا هم اشکالی بر نوع روایت نیست. اتفاقا سازندگان فیلم با هوشمندی سعی می‌کنند بر غیرممکن بودن اتفاقی که قرار است بیفتد با المان‌های تصویری در فصل‌های مستقل پافشاری کنند. مثلا آقا یوسف در مراجعه‌های مکررش به خانه‌های دیگران، شاهد درگیری‌های متعدد خانوادگی است. او با دیدن این زندگی‌های ملتهب، گویی از داشتن دختری سربه‌راه و زندگی آرام، احساس خوشبختی می‌کند. حتی چند بار در فیلم تاکید می‌شود که تربیت درست دختر آقا یوسف و موفقیت او در زندگی، زبانزد دوستان و آشنایان است، اما از میانه‌های فیلم، آقا یوسف با شنیدن صدای دخترش بر روی پیغام‌گیر تلفن یکی از مشتریان (یکی از صاحبان خانه‌ای که او در آن مشغول به کار است) ناگهان دچار بحران می‌شود و کاخ آرزوهایش فرو می‌ریزد. بویژه که همان موقع روی عیاش بودن مرد صاحبخانه هم تاکید می‌شود. آقا یوسف که ناامید و پژمرده شده، در صدد فهم واقعیت برمی‌آید و فیلم به همین ترتیب ادامه پیدا می‌کند.

روندی که درباره‌اش صحبت شد، کاملا براساس الگوهای درست روایت سینمای داستانی است، اما به دلایلی نامشخص، فیلم از نیمه به بعد، دچار اعوجاج و سردرگمی محض می‌شود و قصه به طور کلی از دست می‌رود. آنهایی که فیلم را دیده‌اند حتما می‌دانند کل ماجرای به اشتباه افتادن آقا یوسف (سوءتفاهمش درباره خطای دخترش) و تماشاگر و سپس گرهگشایی از این معما که اتفاقا شک اولیه آقا یوسف و تماشاگر کاملا درست بوده و دختر مرتکب این اشتباه شده، آنقدر روایت آشفته‌ای دارد که تماشاگر خو گرفته به قصه روان نیمه اول را دچار سرگیجه می‌کند. به نظر می‌رسد این انحراف از قصه یا به یک معنا، خلق تعلیق کاذب، ناشی از بی‌اعتمادی کارگردان به قصه‌ای است که تا نیمه‌های فیلم بخوبی آن را پیش برده بود. گویی که رفیعی تصور کرده همین مقدار برای پیش بردن قصه‌اش کافی نیست، به همین دلیل شخصیت‌های فرعی را وارد داستان می‌کند؛ از خانم سرخ‌پوشی که شباهت صدایش به دختر یوسف، برای او ایجاد شبهه کرده بود تا راننده تاکسی‌ که دوست و هم‌دم یوسف است و به خاطر او حاضر به جنایت هم می‌شود.

وقوع اتفاق در فیلمنامه داستان‌گو با محوریت شخصیت‌های اصلی در بستری ملودرام آن هم در فضای بومی، امری بدیهی است، چرا که اگر غیر از این باشد فیلم به اثری ملال‌آور مبدل می‌شود، اما بحث درباره چگونگی وقوع این اتفاق است. پیچش داستانی آقا یوسف از آنجایی که یوسف درباره واقعیت بودن یا نبودن تصورش دچار تردید می‌شود، منطقی آماتوری و کودکانه دارد. به این دلیل که اولا هیچ‌گونه زمینه‌چینی دراماتیک ندارد و ثانیا تعلیق نامناسب فیلم، اجازه نمی‌دهد تماشاگر درباره واقعه‌ای که انتظارش را ندارد دچار شوک شود. بنابراین تماشاگری که همراه تردیدهای آقا یوسف پیش می‌رود، رفته رفته احساس می‌کند که کلیت قضیه آنقدر اهمیت ندارد که فیلمساز بخواهد جهت داستانش را بدان‌سو منحرف و تصور کند که شکل‌گیری رابطه میان دختر و صاحبخانه به مثابه یک فاجعه است. در فیلم‌ها و سریال‌های بسیاری تاکنون دیده‌ایم که چرخش قصه، کاملا برخلاف انتظار تماشاگر و در خدمت یک غافلگیری اساسی است اما فیلم خوب آن است که بتواند این ایده‌ها را به شکل تأثیرگذاری به نمایش بگذارد. این اتفاق در آقا یوسف نیفتاده است و به همین دلیل فیلمی که با آن قدرت آغاز شده و پیش رفته بود، در نیمه دومش به چنان آشفتگی‌ای می‌رسد که گاه احساس می‌شود فیلمنامه‌نویس در فصل‌هایی نمی‌دانسته باید قصه را چگونه تمام کند.

کلیدی‌ترین نکته آقا یوسف و اساسا مهم‌ترین چیزی که از فیلم برای تماشاگر به دست می‌آید، هنرنمایی بازیگر بزرگی است که واقعا وجودش برای سینمای ایران نعمت است. مهدی هاشمی همچون درخششی که در سایر آثار اخیرش دارد، در آقا یوسف هم بار اصلی درام را بر دوش دارد و در ایفای نقش اصلی این فیلم، سنگ تمام می‌گذارد.

لیلا خراط

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها