در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
بعد از نوسانات بازار خودرو و مسائل اقتصادی دیگر، علی در تنگنای مالی قرار گرفت و طلبکاران چکهای مهراوه را اجرا گذاشتند. زن میانسال توضیح میدهد: «روزی را که به زندان رفتم هیچوقت فراموش نمیکنم. واقعا وحشتناک بود. همه یک جوری نگاهم میکردند و در گوشی حرف میزدند. صدای پچپچ آنها در گوشم میپیچید. قلبم تند میزد زندانیان با یک لحنی حرف میزدند که اصلا نمیفهمیدم چه میگویند.»
شوهر مهراوه تمام تلاشش را میکرد تا همسرش را هر چه زودتر از حبس آزاد کند ولی این تلاشها بیفایده بود. مهراوه توضیح میدهد: «طلبکاران حتی حاضر نبودند یک سر سوزن کوتاه بیایند و تخفیف بدهند. پدر و عمویم هم خیلی تلاش کردند. هر دوشان کارمند بازنشسته بودند و دستشان خالی. خلاصه اینکه یک سال طول کشید تا خانواده خودم و شوهرم با هزار و یک مشکل پولها را جور کنند. روزی که بیرون آمدم شوهرم حسابی بدهکار بود . وام گرفته، قرض کرده و خلاصه هر جوری که فکر کنی بدهی داشت. ولی من مطمئن بودم این سختیها بالاخره روزی تمام میشود.»
زن و شوهر هر دو سخت مشغول کار شدند. علی با یک پیکان مدل پایین مسافرکشی میکرد و مهراوه هم در یک آرایشگاه مشغول شده بود. زندانی سابق ادامه میدهد: «آخر شب هردومان جنازه بودیم ولی همان سختیها و خستگیها برایمان لذتبخش بود. چون میدانستیم برای زندگیمان تلاش میکنیم.»
8 سال طول کشید تا هم بدهیهای این زن و شوهر تمام شد و هم علی توانست کار و کسب بهتری راه بیندازد. مهراوه میگوید: « علی یک مغازه در کرج اجاره کرد. دیگر به کار ماشین نرفت. نظرش هم درست بود. میگفت هیچ چیزی بهتر از خوراکی نیست. مردم ممکن است ماشین یا لباس و هزار چیز دیگر نخرند، اما مجبور هستند برای خوراکشان هزینه کنند. او مغازه را ساندویچی کرده بود و برای اینکه پول کارگر ندهد هر روز خودم با شوهرم به مغازه میرفتم و شاگردی میکردم. به هر حال بهتر از این بود که در آرایشگاه یک غریبه کار کنم.»
زوج جوان دوشادوش هم کار میکردند تا اینکه مهراوه باردار شد و شوهرش دیگر اجازه نداد او بیشتر از این به سختی و زحمت بیفتد. میگوید: «بچههایم دوقلو هستند هر دو پسر و حسابی شیطان. از همان بچگی دیوار راست را بالا میرفتند. تولدشان برایمان شگون داشت آن موقع 2 سال بود که ما ساندویچی را داشتیم ولی علی آنقدر پول داشت که مغازهای را در تهران اجاره کند. نزدیک خانهمان مغازه گرفت تا بتواند در طول روز به من هم سر بزند. الان 2 سال است که مغازه خریدهایم باز هم در محل خودمان. بچهها بزرگ شدهاند و من که وقت خالی دارم
باز هم به شوهرم کمک میکنم. از خانه نشستن خوشم نمیآید و میخواهم برای خانوادهام فایدهای داشته باشم. این طوری حوصلهام هم سر نمیرود.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: