در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
پدر و مادر وارد خانه شدند، در حالی که هر دو میخندیدند و در دستشان پتویی خوشرنگ و کوچک بود؛ پتویی که مهمان کوچولو را داخل آن پیچیده و به خانهاش آورده بودند. همه برای خوشامدگویی و استقبال از نوزاد به طرف آنها آمدند و با ذوق و شوق پتو را از روی صورت کوچک او کنار زدند. همه میخندیدند و شاد بودند. پدر و مادر هم با تمام احساس خستگی که داشتند، میخندیدند و کودک را به مهمانان نشان میدادند. بالاخره وقتی همه صورت کوچک و ظریف او را دیدند، مادر نوزاد را از پتو بیرون آورد تا داخل تختخوابش بگذارد. نوزاد کوچک و آرام بود، اما با بقیه بچهها تفاوتی اساسی داشت؛ دستها و پاهای او آنقدر کوتاه بود که در نگاه اول به سختی تشخیص داده میشد. وقتی مهمانانی که بالای تخت ایستاده بودند، اندام دختر کوچولو را دیدند به یکدیگر نگاهی انداختند و لبخند از روی لبانشان محو شد.
مادر از اینکه به جای شنیدن صدای خنده و شادی سکوتی طولانی حس میکرد، خیلی راضی به نظر نمیرسید. اول فکر کرد شاید اصلا نباید کودک را جلوی بقیه روی تخت میگذاشت، ولی بعد خودش هم فهمید که نمیتواند برای همیشه فرزندش را از دیگران مخفی کند. مردم در سکوت به یکدیگر نگاه میکردند؛ نگاههایی که هزاران پرسش و حتی گاهی تمسخر دربرداشت.
پس از رفتن مهمانها، مادر نوزاد را در آغوش گرفت و با محبت مادرانه او را به قلبش چسباند. در حالی که چند قطره اشک از چشمهای مادر روی صورت نوزاد میچکید، دهانش را نزدیک صورت او برد و آرام گفت: «من همیشه با تو میمونم، هیچ وقت تنها نمیمونی دخترم، بهت قول میدم. حتی اگه تو این دنیا هیچ کس تو رو نخواد.»
همسرش هم که میدانست او چقدر از برخورد اشتباه اطرافیان ناراحت است، جلوتر آمد و با مهربانی گفت: «و من هم هیچ وقت دخترک نازنینم را تنها نمیذارم.»
متاسفانه روزها، هفتهها و ماههای بعد هم همان طور سپری شد؛ کسی چندان تمایلی به دیدن کودک و در آغوش گرفتن او نداشت و غریبههایی هم که او را میدیدند آهسته در موردش صحبت میکردند و او را به هم نشان میدادند.
چندین سال گذشت و دخترکی که در آن روزها نوزادی ضعیف و کوچک بود، حالا به دختر خانمی زیبا و جوان تبدیل شده بود؛ البته با همان دستها و پاهای کوچک. اما این دختر جوان حالا دانشجو بود و در دانشگاه درس میخواند. در این راه سخت، پدر و مادرش همان طور که در همان روزهای اول پس از تولد دخترشان به او قول داده بودند هیچ وقت او را تنها نگذاشتند و همیشه همراه او بودند. هر سه نفر آنها سختیهای زیادی را تحمل کرده بودند و حالا که چنین نتیجهای را میدیدند راضی و خشنود به نظر میرسیدند.
البته علاوه بر کمکهای پدر و مادر سعی و تلاش و اراده دختر هم در این موفقیت نقش مهمی داشت؛ چون او بود که توانست تمام مشکلات را پشت سر بگذارد و زندگی موفقی برای خودش فراهم کند.
حالا وقتی این خانواده سه نفری در جمع دوستان و آشنایان حاضر میشوند، افراد فامیل با عشق و علاقه دختر جوان را نگاه و از او تعریف میکنند. البته او هیچ چیز از برخوردهای نادرست روز اول یادش نیست، ولی والدین و به خصوص مادرش خیلی خوب ناراحتی آن روز را به خاطر سپردهاند. بنابراین خوب است همیشه مراقب رفتارمان باشیم و آنچه را خدا برای ما خواسته است بپذیریم.
مترجم: زهره شعاع
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: