پلاستیک زرد

کد خبر: ۴۱۸۳۷۳

بعد از چند ثانیه مکث گفتم: الان حرفات تموم شد دیگه.؟!

سارا با تحکم جوابمو داد: خب آره. که چی؟!

خیلی آروم گفتم: ببین سارا جون، چرا اعصابتو بهم میریزی آخه؟! بابا دلم می‌گیره می‌آم بیرون رانندگی می‌کنم. خودت می‌دونی من عاشق رانندگیم. الانم کار دارم اومدم بیرون...

سارا وسط حرفم پرید: پس مسعود چه غلطی می‌کنه ؟! ها؟! ناسلامتی شوهرتِه ؟! همین‌جوری ولت کرده، تو هم از خدا خواسته با این حال ناخوشت سوئیچو برداشتی اومدی رفتی راه دور...

گفتم: راه دور چیه سارا..؟! بابا دو ثانیه کار داشتم اومدم بیرون.

سارا گفت: چیکار...؟

با لبخند، ولی در عین حال جدی گفتم: به تو چه...

سار با عصبانیت گفت: اِاِاِاِاِاِ... اصلا به من چه، هر غلطی دلت می‌خواد بکن. به خدا راست میگن؛ دکترا خودشون بدترین مریض‌های دنیان، آخه...

ناگهان یک موتوری که پیراهن مشکی پوشیده و دکمه‌های پیراهنش را تا بالا بسته است به شیشه ماشین میزنه و باعث میشه دیگه حواسم به حرفای سارا نباشه. موبایلو از کنار گوشم می‌برم کنار و بادست حرکتی نشان می‌دهم که معنی«چیه» رو میده. موتوری با دست به من فهموند که بزنم کنار. منم بعد از بریدگی چیذر زدم کنار.

خیلی سریع به سارا گفتم: بهت زنگ می‌زنم. باید قطع کنم، خداحافظ و تلفن رو قطع کردم. موتوری جلوتر از من نگه داشت و موتورشو روی جک زد، از موتور پیاده شده و سمت ماشین من اومد. یک جوون 18 یا 19 ساله بود. پیراهن مشکی‌اش را روی شلوار پارچه‌ای‌اش انداخته و ریش تازه درآمده‌‌اش هم در هم پیچ خورده بود. البته هنوز قسمت‌هایی از صورتش ریش نداشت.

اومد سمت شیشه و با تحکم گفت: شیشتو بده پایین.

منم خونسرده شیشمو دادم پایین و گفتم: جونم پسرم؟

پسرک با لحن تندی گفت: مردی یا زنی؟!

کمی مکث کردم و گفتم: به گمونم زنم.

پسرک با همان لحن ادامه داد: پس این چه ریخت و قیافه‌ای که داری؟!

کلاهمو که مدل جامائیکایی‌ بود ‌ از روی سرم برداشتم و روی سر بی‌مویم دست کشیدم و گفتم: مریضم.

پسرک یک اشاره به پشت ماشینم کرد و گفت: اون چیه پشت ماشین.؟!

یه نگاه به عقب انداختم و گفتم: پیانو.

پسر با همان لحن ادامه داد: چشم دارم می‌بینم پیانوِ. اینجا چیکار می‌کنه‌ها؟! اینا واسه پارتیتونِ آره ؟! این اسباب لهو ولعب چیه می‌آرین تو خیابون؟ مگه نمی‌دونی موسیقی حرامِه ؟! بی‌سیم بزنم بچه‌ها بیان جمعت کنن
ببرنت. ها؟!

با عصبانیت گفتم: پیانویه دیگه. لهو لعب دیگه چیه باز.؟! فاسد چه حرفیه؟!

پسرک 18 ساله ادامه داد: لهو و لعب اینِه، لهو ولعب این قیافه... لا اله الا الله.

پسرک حرفش رو خورد و بی‌سیمش‌ رو از کنار کمرش بیرون آورد و خواست بی‌سیم بزنه که گفتم: خیلی خب پسرم، چشم دیگه نمیارم توی خیابون. بذار برم وقت دکتر دارم. باشه.؟!

پسرک یک نیگا بهم انداخت و بی سیمش را پایین آورد و کمی مکث کرد و گفت: برو...

احساس کردم دلش برام سوخت. ولی مهم نیست عادت کردم. خیلی سریع ماشین رو روشن کردم وگفتم: مرسی پسرم.

و قبل از این‌که تصمیمش عوض بشه، راه افتادم.

از بلوار کاوه از طریق کوچه و پس کوچه‌ها خودمو به نیاوران رسوندم و بعد از اونجا به تجریش. دور میدون می‌چرخیدم و دنبال کارگر بودم که بالاخره دوتا کارگر افغانی پیدا کردم و سوارشون کردم. دو تاشون رفتن و عقب ماشین کنار پیانو نشستند شروع کردم به رانندگی، به خیابون ولیعصر رفتم و بعد وارد یکی از کوچه‌های کنار موزه سینما شدم و داخل یک کوچه فرعی پارک کردم که کمترین فاصله رو تا محوطه موزه سینما داشت.

دوتا کارگر، پیانو رو پایین و بعد به سمت باغ آوردن، منم جلو جلو راه می‌رفتم در حالی که صندلی پیانو دستم بود. پیانو از این پیانو دیواری‌ها بود که خیلی بزرگ نیست. ماشین منم یک تویوتا هایلوکس بود که شبیه وانت است.

به کارگرها جایی مشخص را برای پیانو نشان دادم که کنار در ورودی و زیر شاخه‌های یک درخت بود و بهترین جا برای این‌کار می‌تونست باشه. کارگرها پیانو را گذاشتند و بعد رفتند عقب. من پولشون را بهشون دادم.

یکی از کارگرها که پیراهن راه راه آبی پوشیده بود؛ گفت: ببخشید خانم می‌شه ما بشینیم و ببینیم چطوری می‌زنین؟!

با لبخند گفتم: آره چرا که نه؟!

کارگر دومی بهم یک لبخند زد.

اونا رفتن عقب‌تر ایستادن و به من نگاه کردن که در حال کوک کردن پیانو بودم. بعد از چند دقیقه، کوک کردن تمام شد و روی صندلی نشستم. یک تیکه کاغذ A4 روی پیانو گذاشتم و کلاهم رو که برای پوشاندن سر بی موم بود از جلوی چشام بالا دادم.کمی چشمانم را بستم و بعد شروع کردم به زدن. از بتهوون بود. نور ماه شماره 14. بعد از چند دقیقه وقتی چشمانم را باز کردم حدود 10 یا 15 نفر دیگه جمع شده بودند که هر لحظه تعدادشان بیشتر هم می‌شد. وقتی به مردم نگاه می‌کردم و زندگی را می‌دیدم، هم خوشحال می‌شدم و هم ناراحت. خوشحال از این نظر که می‌دیدم مردم خوشحالند و از طرفی ناراحت بودم که چرا من از اونا نیستم.

حالا جمعیت خیلی بیشتر شده بود و نمی‌شد آنها را شمرد. بعضی‌ها اشک می‌ریختند. ناگهان حس کردم که پیانو زیر انگشتانم خیس شده است. دیگر نتوانستم پیانو بزنم. سرمو پایین گرفتم و شروع کردم به گریه کردن، خیلی وقت بود که این کارو نکرده بودم. مردم که فکر کردن کارم تموم شده، شروع کردن به دست زدن و تشویق کردن و همه مقداری پول در کلاهم ریختند. روی کاغذ نوشته شده بود من سرطان دارم، لطفا اگه می‌تونین بهم کمک کنین.

وقتی سرمو بالا آوردم دیدم تقریبا همه رفتن غیراز آن دو کارگر افغانی. آن دو کارگر جلو اومدن و آن پولی که بهشان داده بودم را همراه یه هزاری بیشتر توی کلاهم گذاشتن.

در همان حالی که اشک از چشمانم پایین می‌آمد، بهشون لبخند زدم.

کارگر گفت: خانم پیانورو ببریم تو ماشین؟!

با بغض گفتم: آره، بعد از جام بلند شدم و یک نگاه به کلاهم انداختم که توش پر بود از پول، حتی مقداری هم کنارش بود فکرکنم به 2، 3 میلیون می‌رسید. پول‌ها رو برداشتم و توی یک پلاستیک مات زرد رنگ ریختم و صندلی را برداشتم و سمت ماشین راه افتادم و 2 کارگر هم پشت سرم آمدند.

از داخل ماشین دیدم که یک پرستار میانسال دم در پرورشگاه آمد و پلاستیک زرد رنگ را برداشت و یک نگاه به اطراف انداخت و بعد دوباره رفت داخل مرکز توانبخشی کودکان سرطانی محک.

پرستار میانسال عادت داشت روزهای فرد پلاستیک زرد را از دم در بردارد.

هلیا قهاری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها