یادمان نرود

کاش اینقدر تعارفی نبودیم

کد خبر: ۴۱۸۳۶۶

اما چاره‌ای نبود. وارد شدم. دوستم با رویی خوش به استقبالم آمد. سلام و علیکی گفتیم و جعبه شیرینی را به دستش دادم و بعد از تعارفات معمول روی یکی از مبل‌های اتاق پذیرایی نشستم. هنوز معذب بودم و بالاخره هم به او گفتم. خندید و گفت: اول که مهمون حبیب خداست؛ دوم هم این که خیلی خوب موقعی اومدی، می‌شینیم و یه کم با هم گپ می‌زنیم.

اما این که مرتب عذرخواهی می‌کرد و از اتاق بیرون می‌رفت نشان می‌داد هنوز کارهایی هست که باید انجام دهد.

سرتان را درد نیاورم، گروه بعدی مهمان‌ها تقریبا یک ساعت بعد از من رسیدند؛ یعنی ساعت 7 و یک دقیقه. بعد از آنها هم بتدریج بقیه مهمان‌ها آمدند. ساعت 8 شده بود و به جز برادر دوستم و خانواده‌اش، بقیه آمده بودند.

میز شام هم کم‌کم آماده می‌شد. بشقاب‌ها روی هم چیده و قاشق و چنگال‌ها کنار هم مرتب می‌شدند. بعد هم لیوان‌، سالاد و...

بوی مرغ سرخ‌شده و قورمه‌سبزی هم بدجوری اشتها را تحریک می‌کرد.

همسر دوستم آمد و در گوش شوهرش چیزی گفت و رفت. دوستم به ساعتش نگاه کرد. همه منتظر آخرین خانواده بودند.

با این‌که دوستم معمولا این کار را نمی‌کند اما بالاخره به تلفن همراه برادرش زنگ زد، چند کلمه‌ای رد و بدل شد و پس از خداحافظی رو به مهمان‌ها گفت: ببخشین، داداش‌اینا تو راه هستن. دامادش یه‌کم کار داشته و دیر اومده، تا یک ربع دیگه می‌رسند.ساعت نزدیک 10 بود که آخرین خانواده رسید. با آمدن آنها خورش‌خوری‌هایی که بخار خوشبوی قورمه‌سبزی از روی‌شان بلند می‌شد، سر میز آمدند و بعد هم دیس‌های برنج و صدای دوستم که گفت: بفرمایین؛ ما اهل تعارف نیستیم؛ هر کسی از خودش پذیرایی کنه.

شام را که خوردیم ساعت 40‌/‌10 دقیقه بود. تا میز جمع شد و چای را آوردند، یک گروه از مهمان‌ها که بچه کوچک داشتند، آماده رفتن بودند.

در حالی‌که ما چای و میوه بعد از شام را می‌خوردیم، صاحبخانه و همسرش میان پذیرایی و در خانه در رفت‌و‌آمد بودند.چند دقیقه بعد، دوستم آمد و کنارم نشست؛ عذرخواهی‌ای کرد که به من کمتر از آنچه دوست داشته رسیده است. خندیدم و گفتم: این چه حرفیه؟ مهمونیه دیگه... خودم هم به اندازه کافی به خودم رسیدم.

لبخندی زد و گفت: کاشکی ما ایرانی‌ها کمتر با هم رودربایستی داشتیم؛ مثلا می‌شد به مهمونا بگیم لطفا بین ساعت 8 تا 5‌/‌8 بیایند. اگر کسی هم کار داشت، بدون تعارف می‌گفت من نمی‌تونم امشب بیام. کاشکی ما ایرانی‌ها این قدر اهل تعارف نبودیم.

بعد هم دخترش را صدا کرد و گفت: یه چایی هم برای من بیار.

علی مهربان

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها