در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
هرچند که کارگردان چندان هم سعی در پنهان کردن و در لفافه سخن گفتن نکرده یا دست کم نتوانسته در یک ساختار دولایه قصه خود را روایت کند از همان قسمتهای اول و اصلا قبل از پخش سریال و در تیزرهای تبلیغاتی آن نیز میتوان حدس زد که با سریالی سیاسی مواجه هستیم که اتفاقا با محور قرار دادن دانشجو و مناسبات دانشگاهی، روی کانون بسیاری از تحولات سیاسی ـ اجتماعی در سالهای اخیر دست گذاشته است و البته رفتن سراغ ساخت چنین سوژههایی یک ریسک بزرگ برای کارگردان میتواند باشد که از هرجناح و حزب و تفکری این اثر را مورد انتقاد احتمالی قرار دهند. برجسته شدن سویه سیاسی ماجرا و بازنمایی ناشیانه و ضعیف آن در طرح مساله فرارمغزها و شاخصههای دیگر از این دست مهمترین نقطه ضعفی است که بیشترین انتقاد به این مجموعه تلویزیونی را میتواند درپی داشته باشد. سراغ قصه سریال میرویم تا این نقدنامه احتمالا به سیاست نامه بدل نشود!
داستان سریال سراب در مورد حمید، دانشجوی ممتاز رشته برق یکی از دانشگاههای معتبر است که با تعدادی از دوستانش روی یک پروژه علمی مهم تحقیق میکنند. با وجود آنکه این پروژه علمی مهم و بسیار قابل ملاحظه است؛ اما تعدادی از مسوولان آنچنان که باید حمید و دوستانش را حمایت نمیکنند. همین موضوع باعث بروز اختلافاتی بین حمید و دوستانش میشود و در این میان حادثهای ناخواسته همه معادلات را به هم میریزد. قتل لیلا یکی از دختران دانشگاه در شلوغی اعتراضات دانشجویی موجب شده تا سراب به یک قصه جنایی ـ سیاسی بدل شود. اتفاقی که گره و تعلیق اصلی داستان را شکل داده و رمزگشایی از آن را با فرآیند روایت انتقادی و لحنی منتقدانه که در ذات روایت وجود دارد آمیخته و التهاب و ریتم داستان را شتاب میدهد؛ اما همه این تمهیدات در نهایت بهواسطه تصویر گل درشت و اغراق شدهای که از شخصیتهای قصه، شکل روایت و مهمتر از همه دیالوگپردازیها وجود دارد تاثیرگذاری داستان را کاهش داده و وجوهی تصنعی به آن میبخشد. واقعیت این است که حتی در یک سریال سوژه محور که قرار است درباره یک موقعیت یا معضل اجتماعی سخن بگوید آنچه مهم است بازنمایی سوژه در بستر یک ساختار دراماتیکی منسجم و باورپذیر است که شخصیتهای داستانی آن در حد تیپهای کلیشهای تقلیل نیابند. این اصل بویژه در ارتباط با دیالوگها و لحن کلامی قصه نمود بیشتری دارد. متاسفانه یکی ازضعفهای مهم و بزرگ مجموعه کارهای سهیلیزاده درهمین دیالوگپردازی و سویه شعاری و اغراقشدگی بیمنطق و افراطی است که فیلم و سریال را در حد یک بیانیه سیاسی تنزل داده و چندان به مولفههای نمایشی و ساختار بصری آن التزامی ندارد. این به معنی حمایت از یک تفکر یا جناح خاص یا مثلا سفارشی بودن سریال نیست. مساله در شکلگیری ساختار درام و شیوهای است که کارگردان برای طرح و بیان دغدغههای خود مورد استفاده قرار میدهد. این اصل مهم سینمایی نه فقط در ارتباط با سوژههای سیاسی که درباره هر موضوعی که قرار است تبدیل به فیلمنامه شود، صدق میکند.
سریال سراب نیز مثل همه مجموعههای سهیلیزاده پر بازیگر بوده و از تعداد زیادی از چهرههای جوان استفاده کرده است. اگر چه اینبار شاهرخ استخری و سیاوش خیرابی حضور ندارند، اما حسن جوهرچی با نقش محوری که دارد نمادی از بازیگران سهیلیزاده محسوب میشود که در اینجا در نقش دکتر سلیمانی بار دیگر نقش مثبت و قهرمانگونهای دارد. با این تفاوت که این بارجوهرچی، هم شمایل و گریم متفاوتی به خود گرفته و هم رگههای پررنگی از اعتراض و طغیانگری در مثبت بودن نقشش دیده میشود. جوهرچی در این سریال بسیار بیرونیتر بازی کرده و حضور موثری در پیشبرد قصه دارد؛ اما اکثر بازیگران این مجموعه بسیار جوان و کمتجربه بوده و در خیلی از مواقع شاهد افت بازیگری و نقشآفرینیهای بسیار نازل هستیم. بویژه روابط دختر و پسر در دانشگاه یا ارتباط زناشویی برخی از زوجها بخصوص حمید و همسرش، تصنعی و آزاردهنده است. این تصنعی بودن بیش از هر چیز در شیوه مکالمه و جنس دیالوگهایی است که بین آنها رد و بدل میشود.
جالب اینکه سریال حتی به هدف و متن خود نیز وفادار نیست و برخلاف گفتههای علیزاده تهیهکننده سریال، بیش از آن که دلایل فراز مغزها در کشور آسیبشناسی شود، این سوژه در خدمت بسط روایتی سیاسی درباره دانشجویان و نقش آنها در مناسبات قدرت میپردازد. گواه این مدعا را میتوان در دیالوگهای قصه جستجو کرد. مثل حرفهای حمید درباره دموکراسی و تفاوت آن که بین کشور ما و جوامع غربی وجود دارد یا سخنان دکتر سلیمانی در جلسه هیات رئیسه دانشگاه در مورد اخراج برخی دانشجویان خاطی. ضمن اینکه در این سریال، نقش حراست دانشگاه و تصویر مخوفی از بازجویی آنها ارائه میشود که هیچکدام با صحبتهای تهیهکننده سریال درباره انگیزه ساخت این مجموعه همخوانی ندارد. علیزاده علت پرداخت به این سوژه را اینگونه شرح میدهد که: «یک بار از رادیو شنیدم که یک جوان ایرانی میخواهد هواپیمایی خورشیدی بسازد. بودجهای که به کار او اختصاص دادند، در پیچ و خم کارهای اداری گیر کرده و به دستش نرسیده است.این اتفاق باعث شده که آن جوان نخبه دلسرد شود و احساس کند به کارش اهمیتی داده نمیشود در حالی که ایران دومین کشوری است که به فناوری هواپیمای خورشیدی رسیده است.»
ظاهرا سوژه سریال به دعوا واختلاف نظرهای داخل دانشگاه ارتباط دارد؛ اما کدها و نشانههای بارزی در قصه وجود دارد که آن را در سطح عمومیتر و فراتر از چالشهای صنفی دانشگاهی قرارمی دهد.
واقعیت این است که سهیلیزاده همواره سوژههای ملتهب و چالش برانگیز اجتماعی را انتخاب میکند که از حیث تنوع در سریالسازی قابل تقدیر است؛ اما در عین حال با نوع روایت و ساختارمندی دراماتیک خویش که با لایههای پررنگی از رمانتیک اغراق شده همراه است در نهایت یک نوع سوژهسوزی را هم تجربه میکند. مثلا در همین سریال در عین اینکه لحن وشکل روایت در دفاع از نسل جوان و دانشجو صورتبندی میشود؛ اما با زبان نصیحتگرانه و ارشادگرانهای که دارد آن را خنثی میکند. این مدعا را میتوانید در نسبت نمادین بین مضمون و عنوان سریال بازشناسی کنید.
سیدرضا صائمی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: