پول نتوانست مانع فروپاشی زندگی دختر جوان شود

کسانی که برای رسیدگی به پرونده‌هایشان به دادگاه خانواده‌ می‌آیند شاید از نظر قانون مجرم نباشند، اما در بسیاری موارد در زندگی مشترک و نگهداری از فرزندانشان خطاهای بزرگی انجام داده‌اند که از نظر اخلاقی گناهکار هستند.
کد خبر: ۴۱۷۱۹۷

سال‌ها قبل پرونده‌ای را در دادگاه خانواده رسیدگی کردم که شاید در ظاهر پرونده طلاق بود و همه چیز خیلی راحت تمام می‌شد، اما در واقع این پرونده، تلخی‌ها و سیاهی‌های زندگی دختری را نشان می‌داد که رفتارهای غلط خانواده‌اش او را به فساد کشانده‌ و دختر جوان بارها و بارها دست به خودکشی زده‌ بود.

پدر و مادر میانسال دختر جوان می‌گفتند نمی‌توانند نحوه زندگی دخترشان را تحمل کنند و می‌خواهند از هم جدا شوند و مبلغی پول به دخترشان بدهند تا او هم برود و برای خودش زندگی جداگانه‌ای داشته‌ باشد.

این پدر و مادر افراد تحصیلکرده‌ای بودند و به ظاهر برای فرزندشان دل می‌سوزاندند، اما وقتی وارد جزئیات ماجرا شدم، دیدم همه کارهای آنها اشتباه‌ است. در واقع پدر و مادر، فرزندشان را در تمام این سال‌ها رها کرده بودند و این دختر بدون سرپرست زندگی می‌کرد.

مادر دختر می‌گفت پزشک است و برای این‌که درآمد زیادی داشته ‌باشد در چند بیمارستان و مطب کار می‌کند. پدرش هم همین‌طور بود. آنها هر دو پزشک متخصص بودند و از صبح تا شب کار می‌کردند تا به قول خودشان فرزندشان زندگی خوبی داشته ‌باشد، اما آنها با این‌که تحصیلات داشتند، نمی‌دانستند یک کودک برای رشد کردن فقط به پول احتیاج ندارد، حتی اگر از نظر مالی در تنگنا باشد زندگی برای او درجریان خواهد بود و چیزی که هرگز جایگزین ندارد محبت پدر و مادر و عاطفه‌ای است که باید در خانه، جاری و ساری باشد. آن دو در نهایت به خاطر رفتارهای دخترشان تصمیم گرفته بودند طلاق بگیرند.

از آن دختر جوان خواستم آرام باشد و رفتاری درست داشته‌ باشد تا پدر و مادرش از هم جدا نشوند، اما او آنقدر از والدینش کینه به دل داشت که دلش نمی‌خواست دوباره در کنار آنها باشد. او می‌گفت: پدر و مادرم همیشه به دنبال خوشی خودشان هستند و دروغ می‌گویند برای راحتی من کار می‌کنند. از وقتی بچه بودم بیشتر روزهای هفته را در خانه تنها می‌ماندم. پدر و مادرم هر روز صبح زود از خانه بیرون می‌رفتند و من تا نیمه‌های شب با پرستارم در خانه ‌می‌ماندم.

هیچ وقت در خانه ما بوی غذا نپیچید و من هیچ وقت دستپخت مادرم را نچشیدم. کمی که بزرگ‌تر شدم وقتی از مدرسه می‌آمدم از رستوران غذا می‌گرفتم و تنهایی می‌خوردم. در سال چند بار پدر و مادرم به کنفرانس و سفر می‌رفتند و نیمی از سال را یکی از آنها در خانه نبود. گاهی هم هر دو نبودند و مادربزرگم پیش من می‌ماند. آنها هیچ وقت نفهمیدند چطور درس خواندم و بزرگ شدم.

تنهایی آنقدر به من فشار آورد که به سمت اعتیاد رفتم. حالا هم می‌خواهم در این اعتیاد بسوزم و دوست ندارم آنها را ببینم. همین بهتر که هر کدام خانه‌ای جدا داشته ‌باشند و من هیچ‌کدام از آنها را نبینم و برای خودم تنها زندگی کنم.

آن زوج بعد از رفت ‌و آمدهای فراوان بالاخره طلاق گرفتند و احتمالا دخترجوان نیز از پدر و مادرش جدا شد، اما حرف‌های این دختر و گریه‌هایش هیچ‌وقت از ذهن من پاک نشد.

او با چشم‌هایش گریه نمی‌کرد، بلکه همه وجودش بود که می‌گریست و محبت پدر و مادر را گدایی می‌کرد، اما آن زوج بازهم حاضر نشدند کمبود محبت فرزندشان را جبران کنند و از هم جدا شدند تا خودشان زندگی راحتی داشته باشند.

حسن عموزادی

قاضی دادگاه خانواده

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها