در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
خانم پرستار خیلی آرام به سمت من آمد و بر و بر توی چشمان من نگاه کرد و گفت: نورا حقیقی؟!
لبمو از عصبانیت کج کردم و هوا را از گوشه چپش بیرون دادم و با عصبانیت گفتم: په نه په! بعضی مواقع سوالهای احمقانهای میپرسیم.
خانم پرستار اخم کرد و بعد دفترش را ورق زد و مستقیم توی چشمای سیاه رنگم نگاه کرد و گفت: اتاق 302.
ناگهان به سمتی دویدم، چیزی به ذهنم رسید و دوباره برگشتم پیش خانم پرستار و گفتم: کدوم طرفه اتاق 302؟
خانم پرستار با شستش همان طرفی را که من داشتم میدویدم، نشانم داد. دوباره شروع به دویدن کردم و در همون حال شماره اتاقها را میخواندم و بالاخره شماره 302 را دیدم و ایستادم. خودمو کمی مرتب کردم. دلم پر میزد که هرچه زودتر بچمو ببینم. در زدم و وارد اتاق شدم.
9 ماه قبل
در همان حالی که داشتم پس کلهام را میخاراندم، گفتم: الان حدود نیم ساعته که توی ایستگاه اتوبوس منتظرم.
نورا با خنگی تمام پرسید: منتظر اتوبوسی...؟
صدامو کمی بالا بردم: په نه په.... وایستادم تا عملکرد خطوط حمل و نقل کشوری رو بسنجم تا ببینم میتونه توی گینس رکورد بزنه یا نه...؟
نورا با تشر گفت: خب حالا.... کی میرسی؟! راستی مگه تو ماشین نداری؟!
من دیگه قاطی کردم و گفتم: نورا واقعا خنگیها........ نه خدا شاهده، چرا انقدر شیش میزنی....؟ ماشینم که دست مهدیه که؟! رفتم ازش بگیرم دیگه.
نورا دوباره با تشر گفت: ببین خسرو مثه آدم حرف بزنها.
ـ آدم!
ـ چی؟!
نفسم را از راه دماغم بیرون دادم و گفتم: هیچی. هر وقت اتوبوس بیاد میام عزیزم. فعلا خداحافظ.
بدون اینکه منتظر خداحافظی نورا بمانم، قطع کردم.
صدای ضبط ماشین رو زیاد کردم و از داخل ماشینم به پانتهآ که داشت با یکی از همکاراش حرف میزد، نگاه کردم. بعد از چند دقیقه که حرفش با همکارش تمام شد، با لبخند سمت ماشینم آمد و در را باز کرد و نشست.
بدون اختیار پامو روی گاز گذاشتم.
ماشینم را زیر سایه درخت بزرگ روبهروی خونه پارک کردم. در صندوق عقب را باز کردم و دو سه تا خرت و پرتی که خریده بودم را بیرون آوردم و صندوق را بستم. ناگهان در خانهام باز شد و یک جوان چشم آبی بیرون آمد و بدون اینکه متوجه من شده باشد، سوار ماشینش شد و حرکت کرد و رفت. کمی به پسرک نگاه کردم. هیچ وقت اونو توی آپارتمان ندیده بودم. احتمالا دوست یکی از بچههای آپارتمان بود. سمت خونه رفتم و کلید انداختم و وارد خانه شدم.
9 ماه بعد
با خوشحالی وارد اتاق شدم. یک لحظه با خود گفتم نکنه چشم پسرمون آبی باشه، اون وقت... اون وقت.... خورهای به جانم افتاده بود که نپرس. نورا قیافه اش خیلی داغون شده بود، ولی وقتی دیدم اولین بچهمون رو تو بغلش گرفته، احساس کردم چند برابر قبل دوستش دارم. خیلی بیشتر از گذشته.
ـ اما اگه چشم بچه آبی باشه چی؟
نورا متوجه حضور من شد. رو به من کرد: لبخندی محبتآمیز زد و بعد با سر به بچهمون اشاره کرد. خیلی خوشگل بود. خیلی. مگه میشه زشت باشه. اشکهامو روی گونهام احساس کردم. جلوتر رفتم؛ با خود گفتم اگه رنگ چشاش آبی باشه ؟!ناگهان چشمانش را باز کرد و خون دوبارهای توی رگهایم دوید. چشمان بچه مشکی بود. درست مثل چشمان من و نورا.
هلیا قهاری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: