آژانس رویایی (16)‌

هوای سینه ابری می‌شود، گاهی...

اگرچه می‌دانم دانستن این موضوع برای شما هم مثل ما جذابیتی ندارد، اما جهت اطلاع عرض می‌کنم، الان ساعت 3 بامداد است. جناب کاشف‌پور طبق معمول شب‌هایی که شیفت هستند، خواب تشریف دارند و ما هم از تنهایی اندکی خیالات برمان داشته و فکر می‌کنیم چه خوب می‌شد اگر آژانس تعطیل شده و ما می‌رفتیم پی کارمان، می‌رفتیم گوشه‌ای و با یکی (یکی، یعنی آقایی با سبیل‌های از بنا گوش دررفته) خلوت می‌کردیم و بعد در خلوتمان من هی حرف می‌زدم، از بدبختی و نداری و گرانی و بیکاری و اوضاع و احوال مملکت و... خلاصه هی می‌گفتم و می‌گفتم و او فقط گوش می‌داد و گوش می‌داد، اما....
کد خبر: ۴۱۵۷۱۹

جایتان خالی امروز جناب دلگشا به مناسبت سومین سالگرد دریافت گواهینامه همه را به صرف کله‌پاچه مهمان کرده بود، البته کله گوسفند هنوز مهمان ماست، راستش را بخواهید یک‌جورهایی از مرام این گوسفند خوشم آمده نمک‌گیرش شده‌ام. دور از جان شما، آنقدر خوب و دلسوزانه به حرف‌های من گوش می‌دهد که ناخودآگاه سر ذوق می‌آیم، هم بی‌سر و صداست و دقت بالایی هم دارد، خلاصه شنونده خوبی است و از دست دادن همچین شنونده خوبی در این دوره و زمانه ریسک بزرگی است.

بگذریم، الان ساعت30‌/‌3 دقیقه بامداد است.

همه بعضی وقت‌ها کم می‌آورند و این کم آوردن هم دست خودشان نیست. از شما چه پنهان من هم الان کم آورده‌ام. دلم گرفته. دست خودم هم نیست. بعضی وقت‌ها همین‌جوری بی‌خود و بی‌جهت دلم می‌گیرد و با هزار تا چنته و چاه بازکن هم گرفتگی آن باز نمی‌شود. چرایی آن را هم نمی‌دانم، البته یک چیزهایی می‌دانم، اما....

آلبرکامو (فیلسوف فرانسوی) در کتاب افسانه سیزیف (من چون خیلی باسواد و با معلومات هستم، همیشه از این‌جور کتاب‌ها می‌خوانم) نوشته است: «خدایان سیزیف را محکوم کرده بودند که پیوسته تخته سنگی را تا قله کوهی بغلتاند. از آنجا، آن تخته سنگ با تمامی وزن خود تا پایین می‌افتاد. خدایان به حق اندیشیده بودند که برای گرفتن انتقام، تنبیهی دهشتناک‌تر از کار بیهوده و بی‌امید نیست.» البته ترجمه فارسی آن این می‌شود که علافیم همگی، درهم.

پرت و پلا می‌گویم. می‌دانم وگرنه ما را چه به سیزیف و افسانه کوفتی او. البته تقصیر من هم نیست. هوای سینه که ابری باشد، مخ هم تعطیل می‌شود. چند درصد مردم هوای سینه‌هایشان ابری است؟

بگذریم، الان ساعت 4 صبح است.

نمی‌دانم چرا بعضی اوقات این حس به من دست می‌دهد که بدجوری خودمان به خودمان گل می‌زنیم. یک کارهای می‌کنیم که عقل جن هم به آن نمی‌رسد. اصلا حکایت ما شده حکایت همان آرپی‌جی زنی که: «آر‌پی‌جی رو برعکس گذاشته بوده رو شونش، شلیک می‌کنه، برمی‌گرده می‌بینه همه خودی‌ها مردن! با خودش میگه: این با خودی‌ها اینجوری کرده، ببین چه بلایی سر دشمن آورده!»

فکر کنم تو این اوضاع و احوال خیلی‌ها آرپی‌جی رو برعکس گذاشته‌اند روی شانه‌هایشان.

بگذریم، الان ساعت 20‌/‌4 دقیقه صبح است.

راستی! می‌دانید چرا ما همیشه عقبیم، از نظر فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی و...، نمی‌دانید...، می‌دانید اما نمی‌خواهید بگویید؟ اصلا نکته جالب و مهم همین است که جواب را می‌دانید، اما... اما مطمئنم این را نمی‌دانستید که این سوال را از هر کسی که بپرسید جواب را طی یک نطق گیرا با ذکر دقیق‌ترین جزئیات به شما ارائه خواهد کرد، ضمنا تا دلتان هم بخواهد ژست روشنفکرانه می‌گیرند، اما در عمل به یک کلمه از گفته‌های خودشان عمل نمی‌کنند. آقای کامو را که معرفی کردم. ایشان معتقدند ریشه تمام بدبختی‌های آدم در جهل و نادانی است. روم به دیوار زبانم لال، به گمانم نادانی ما در عمل نکردن به دانسته‌های خودمان است.

بگذریم، الان ساعت 5 صبح است.

کله‌پاچه چه انرژی‌ای به آدم می‌دهد!

امشب کلی فکر کردم (برخلاف همیشه) تا درخصوص معضلات اجتماعی که الحمدالله کم هم نیستند، چیزی بنویسم، اما به هر سوژه‌ای که فکر کردم نمی‌دانم چرا ناخوداگاه شرمنده می‌شدم و از سوژه صرف‌نظر می‌کردم. راستش را بخواهید به قول قدیمی‌ها تف سر بالا بود! چرا؟ عرض خواهم کرد، اصولا وقتی مطلبی می‌نویسید باید حواستان باشد که خدای نکرده به کسی بر نخورد، اما اگر ما مثلا می‌خواستیم در مورد معضلات رانندگی بنویسیم، حداقل به 90 درصد راننده‌های عزیز برمی‌خورد، آپارتمان‌نشینی و رعایت حق همسایگی که از رانندگی‌مان هم بدتر است.

درخصوص دوستی‌ها و آیین زندگی که رسما در تعطیلات هستیم، موتور‌سواری که فاجعه واقعی است، در مورد فامیل و ضرورت کنار هم بودن اگرچه کمی خوب بودیم، اما به دلایل برخی شرایط دیگر کسی جرات نمی‌کند با فامیل دور هم جمع شوند. سراغ کار گروهی رفتیم دیدیم که غیر از یک مورد خاص اصلا جواب نمی‌دهد، تیم فوتبال امید هم که... (ببخشید این یکی به ما ربطی ندارد) همین‌جوری داشتم فکر می‌کردم چه خاکی بر سرم بریزم که یکدفعه با فریاد جناب کاشف‌پور که گویا خواب بدی می‌دیدند، به جان شما که نباشد به جان خودم هفت، هشت، ده متری پریدیم. اما بعد از این پریدن، به زمین که برگشتیم، دیدیم اوضاع خیلی تغییر کرده،‌ اصلا دنیا شکل دیگری شده بود، حتی کف آژانس مثل سقف آن گچبری شده بود. خلاصه این حال خوب و نگاه جدید من به دنیا چند دقیقه‌ای ادامه داشت تا جناب کاشف‌پور فرمودند: «میرزا بنویس چرا سر و ته نشسته‌ای!» عجب! چرخیدیم سر جای اولمان، دیدیم که اوضاع همان است که عرض کردیم، بدون کم و کاست.

از آن موقع مدام با خودمان درگیریم. نمی‌دانیم دقیقا چه موقعی سر و ته نشسته بودیم، اول عرایضمان یا آخر عرایضمان!

مهیار عربی / جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها