ماجراهای‌ کارآگاه شهاب - جنایت در کوهستان ( قسمت سوم و پایانی)

جانی دیوانه

در شماره‌های قبل خواندید 2 کوهنورد به نام‌های مازیار و مریم به فاصله زمانی کوتاهی در ارتفاعات توچال به قتل می‌رسند. هر 2 مقتول پیش از مرگ گفته بودند در محل حادثه با فردی قرار ملاقات دارند. کارآگاه شهاب و دستیارش ستوان ظهوری متوجه می‌شوند، مریم خواستگاری کوهنورد به‌نام بهرام داشته که بعد از شنیدن جواب رد، در کوه خودکشی کرده بود.
کد خبر: ۴۱۴۳۶۶

 کارآگاه احتمال می‌دهد قاتل، برادر دوقلوی بهرام به اسم شهرام باشد که می‌خواهد به‌زعم خودش از مسببان خودکشی بهرام انتقام بگیرد. به همین خاطر احتمال داده می‌شود قاتل با الیاس هم تماس بگیرد. الیاس هم یک کوهنورد است که بعد از به هم خوردن رابطه مریم و مازیار با دختر جوان نامزد کرد. از قضا فردی با الیاس تماس می‌گیرد و به بهانه این ‌که مدارک مهمی در دست دارد با او در کوه قرار می‌گذارد، اما مشکل اینجاست که در زمان این مکالمه، شهرام در خانه‌اش در هفت‌حوض بود ولی فرد ناشناس از یک تلفن عمومی در خیابان دزاشیب با الیاس تماس گرفته بود. اکنون این تردید پیش آمده که شاید قاتل شهرام نباشد.

سرگرد شهاب و ستوان ظهوری هیچ چاره‌ای نداشتند جز این ‌که یک هفته صبر کنند تا گچ پای الیاس باز شود و او بتواند سر قرارش در توچال حاضر شود. رسیدگی به این پرونده طولانی شده بود و به جرات می‌شد گفت هیچ‌کدام از پرونده‌های کارآگاه در سال‌های اخیر تا این‌ حد کشدار نشده بود.

آنچه سرگرد را بیش از طولانی شدن روند تحقیقات آزار می‌داد، این احتمال بود که فرضیه‌اش درباره قاتل بودن شهرام اشتباه باشد. به هر حال قاتل کسی بود که مریم و 2 نامزدش را می‌شناخت. او در این یک هفته بارها و بارها از پدر مازیار و مادر مریم بازجویی کرد تا ببیند آنها می‌توانند شخص دیگری را به عنوان مظنون معرفی کنند یا نه، ولی 2 داغدار عقل‌شان به جایی نمی‌رسید. در تمام این مدت شهرام همچنان به صورت نامحسوس و شبانه‌روزی زیرنظر بود، اما هیچ رفتار و ملاقات مشکوکی نداشت. طوری که می‌شد گفت یک شهروند مقید و بااخلاق است.

هفته بعد فرد ناشناس یک بار دیگر با الیاس تماس گرفت و این بار الیاس به خواسته شهاب مکالمه‌اش را ضبط کرد. او تازه گچ پایش را باز کرده و فعلا برای کوهپیمایی آماده نبود، برای همین باز هم اصرار کرد آن فرد برای تحویل دادن مدارک و گرفتن باج یا مژدگانی به مغازه‌اش برود، اما طرف اصرار داشت ملاقات باید در توچال باشد. این بار تماس از یک تلفن عمومی در میدان خراسان انجام شده و شهرام آن موقع هم در خانه بود. مظنون معمولا از خانه بیرون نمی‌‌آمد، مگر این ‌که کار خاصی داشته باشد.

کارآگاه نوار مکالمه را که تحویل گرفت بارها و بارها آن را گوش کرد، حتی از والدین 2 مقتول خواست به صدا دقت کنند و ببینند برایشان آشنا است یا نه، ولی این کار هم فایده‌ای نداشت.

ستوان ظهوری که مغزش هنگ کرده بود، راه نجات از این بن‌بست را نمی‌دانست، بالاخره یک احتمال را پیش‌کشید که زیاد هم نامعقول نبود: شاید شهرام یک همدست دارد یا کسی را برای این تلفن‌ها اجیر کرده است.

همدست شاید، اما مزدور را بعید می‌دانم چون شهرام و خانواده‌اش وضع مالی خوبی ندارند که بخواهند برای آدم‌کشی یا تهدید به کسی پول بدهند.

کارآگاه به فکر فرو رفت. باید هر طور که شده دوستان صمیمی شهرام را شناسایی می‌کرد و آنها را هم زیرنظر می‌گرفت. دیگر نشستن در اداره و دست روی دست گذاشتن بس بود. هنوز الیاس برای رفتن به توچال اعلام آمادگی نکرده بود که اتفاقی تازه، همه محاسبات را به هم ریخت. قاتل سومین شکارش را انجام داد. این بار مقتول دختری کوهنورد به اسم لاله بود. انتشار این خبر همه بچه‌هایی را که اهل کوه و کوهپیمایی بودند به وحشت انداخت؛ طوری که از فردای آن روز در توچال پرنده هم پر نمی‌زد. کارآگاه واقعا معنی این قتل‌ها را نمی‌فهمید. این بار هم جای عصای کوهنوردی روی پای قربانی دیده می‌شد و پدر و مادر لاله نمی‌توانستند هیچ کمکی به تحقیقات بکنند.

شهاب آن روز وقتی از صحنه قتل به اداره برگشت با الیاس تماس گرفت و تا می‌توانست سر او فریاد کشید: اگر زودتر رفته بودی سر قرار الان این دختر زنده بود.

الیاس حق را به سرگرد داد و احساس عذاب‌وجدان کرد، اما واقعا با آن پای علیل نمی‌توانست سربالایی برود. علاوه بر این بفهمی ‌نفهمی ته دلش می‌ترسید اگر قاتل بی‌هوا او را تنها گیر می‌انداخت و کارش را می‌ساخت چه؟ البته شهاب تعهد داده بود هیچ مشکلی پیش نمی‌‌آید.

از شهرام رفع اتهام شده بود و کارآگاه هیچ مظنون دیگری نداشت. او بشدت تحت فشار بود. از یک طرف بعضی‌ها اصرار داشتند پلیس به کوهنوردان هشدار بدهد، از طرفی اگر این کار انجام می‌شد قاتل دیگر با الیاس قرار نمی‌گذاشت و مرغ به همین راحتی از قفس می‌پرید. بالاخره 2 روز بعد از قتل سوم جوان ناشناس بار دیگر به الیاس تلفن زد و آن دو برای پنجشنبه قرار گذاشتند.

ستوان ظهوری این وسط یک پیشنهاد داد که باز هم منطقی به نظر می‌رسید: قاتل خوب می‌داند این روزها کوه خلوت شده، برای همین بهتر است بچه‌های ما از چهارشنبه شب آنجا موضع بگیرند تا طرف پنجشنبه به شلوغی شک نکند.

شهاب واقعا گیج و عصبی بود و احساس می‌کرد شرایط لازم را برای تصمیم‌گیری درست ندارد. برای همین بهتر دید به توصیه دستیارش عمل کند. صبح پنجشنبه همه چیز برای شکار قاتل مهیا بود و نکته عجیب این‌ که شهرام هم اول صبح سوار بر تله‌کابین به ایستگاه 5 ـ جایی که تا محل ملاقات فاصله زیادی نداشت ـ رفت. کارآگاه که خودش پایین کوه از طریق بی‌سیم و تلفن اوضاع را کنترل می‌کرد وقتی این خبر را شنید باز هم ته دلش به شهرام بدبین شد.

آن بالا دل الیاس مثل سیر و سرکه می‌جوشید و خیلی استرس داشت و بچه‌های عملیات هم خودشان را در موقعیت بغرنجی می‌دیدند. الیاس در پیچی خلوت که تقریبا هیچ‌کس از آنجا رد نمی‌شد روی یک تخته سنگ به انتظار قاتلش نشسته بود که یکدفعه شهرام عصا به دست از راه رسید و نگاهی به او انداخت. اول مکث کرد بعد جلو رفت و سر صحبت را با پرسیدن از حال پسری به اسم محمدجواد باز کرد. محمدجواد در واقع کلمه رمز بود. فرد ناشناس تلفنی به الیاس گفته بود من را راحت پیدا می‌کنی نشان به آن نشان که حال محمدجواد را از تو می‌پرسم. الیاس کلمه رمز را که شنید چیزی نمانده بود سکته کند. او کلاهش را از روی سر برداشت تا به مامورانی که از دور هوایش را داشتند علامت بدهد. در کمتر از یک دقیقه آن پیچ از هر طرف پر مامور شد و شهرام قبل از این ‌که به خودش بجنبد، دستبند را دور مچ‌هایش احساس کرد. او را خیلی سریع پایین بردند و ماشین‌ها آژیرکشان روانه آگاهی شدند. شهرام از همه جا بی‌خبر بود. در اداره هر چه سرگرد و ظهوری سعی کردند او را وادار کنند به قتل‌ها اقرار کند، چیزی جز ادعای بی‌گناهی‌اش نشنیدند: «یک نفر به من تلفن زد و گفت مدارک مهمی درباره برادرم دارد و باید به کوه بروم. او گفت حتما عصا همراه داشته باشم تا بتواند مرا بشناسد. اسم رمز را هم همان ناشناس به من داد.»

ستوان ظهوری شک نداشت شهرام دروغ می‌گوید، ولی کارآگاه هیچ بعید نمی‌دانست شهرام قربانی نقشه دقیق قاتل شده باشد. او وقتی با دستیارش تنها شد گفت: «ما مطمئنیم شهرام لاله را نکشته، درباره ادعای تماس تلفنی هم می‌توانیم تحقیق کنیم.»

این کار اصلا زمانبر نبود، چون شماره یک تلفن عمومی در حوالی پل سیدخندان در فهرست تماس‌های دریافتی گوشی شهرام وجود داشت. در واقع قاتل، شهرام را سر قرار با الیاس فرستاده بود تا پلیس او را به جای متهم دستگیر کند. در این صورت قاتل می‌دانست تحقیقات به کجا رسیده یا این ‌که لااقل این حدس را می‌زد. هنوز دور دوم بازجویی از شهرام شروع نشده بود که خبر تازه‌ای رسید. یک نفر در توچال خودکشی کرده بود. طرف خودش را از تله‌کابین به پایین پرت کرده بود. شهاب و ستوان در سریع‌ترین زمان ممکن به محل حادثه رفتند. بچه‌های آتش‌نشانی جنازه را از دره بیرون کشیده بودند. تقریبا متلاشی شده بود اما نامه‌ای در جیب داشت که هویتش را فاش می‌کرد. حمید در آن نامه به هر 3 قتل و توطئه علیه شهرام اقرار کرده و نوشته بود: «از همه اینها که به کوه می‌آیند بدم می‌‌آید. بچه که بودم در لاهیجان چند نفر پدر و مادرم را در کوه کشتند تا از آنها سرقت کنند. تا 3 سال پیش پرورشگاه بودم، همه اذیتم می‌کردند. می‌خواستم از هر کسی که کوه می‌رود انتقام بگیرم. اول مازیار را کشتم. قبلش با او دوست شدم و با هم قرار گذاشتیم. قبل از کشتن مازیار شماره مریم را گرفتم، یعنی گفتم باید یک شماره را از حفظ بگویی که برای بچه‌های توچال باشد. او هم آن شماره را داد. مریم هم شماره الیاس را داد، شماره لاله را هم اتفاقی در یک تکه کاغذ زیر یک سنگ پیدا کردم. من هم بهرام و هم شهرام را خوب می‌شناختم یعنی با شهرام آشنا بودم. او ماجرای خودکشی برادرش را برایم تعریف کرد. او هم مثل من ضربه خورده بود.»

نامه خیلی مفصل بود؛ حدود 20 صفحه. کارآگاه آن را با خودش به اداره برد تا سرفرصت بخواند. شهرام وقتی شنید حمید خودکشی کرده، اطلاعات مهمی به کارآگاه داد: «با او در توچال آشنا شدم و یک روز وقتی مازیار را دیدم او را نشانش دادم و گفتم همین پسرک باعث شد برادرم خودش را بکشد. نمی‌دانستم حمید با مازیار دوست شده.»

معما تقریبا حل شده بود. قاتل از طریق شهرام، قربانی اول را شناسایی کرده و بعد بقیه قتل‌ها را انجام داده و همان‌طور که در نامه‌اش نوشته بود با تغییر صدا، شهرام را سر قرار با الیاس فرستاده بود تا پای او را هم به این پرونده باز کند: «مطمئن بودم الیاس پلیس را خبر می‌کند، برای همین هم شهرام را به آنجا کشاندم. من انتقام برادر شهرام را هم گرفتم، پس حالا که می‌خواهم خودم را بکشم او هم باید سهم خودش را بپردازد. همین چند ساعت که در آگاهی به او فشار بیاورند برایش کافی است.»

قاتل، یک بیمار روانی و در عین حال بسیار باهوش بود. با این که پرونده بسته شد کارآگاه خوب می‌دانست در این ماجرا شکست‌خورده است؛ یکی از معدود شکست‌های عمر حرفه‌ای‌اش.

علیرضا رحیمی‌نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها