در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
روز شنبه روز آخر سفر است و پیش از اینکه به سمت آققلا و پس از آن به سوی تهران حرکت کنیم، برنامه بازدید از مدرسه و اهدای کتاب را داریم. برنامه جالبی است. قبل از آغاز سفر به همسفران اعلام شده است، کسانی که کتاب اضافی در منزل دارند و علاقهمندند که به کتابخانه مدرسه اهدا کنند، کتابهایشان را همراه داشته باشند. هر چند روز تعطیل است، اما با هماهنگیای که با مدیر ـ معلم مدرسه انجام شده است، بچهها با لباسهای مدرسه سرکلاس خود مرتب نشستهاند و ما در جمع آنها حاضر میشویم.
آه بوی غوطه خوردن در کوچههای مدرسه؛ نیمکتهای قدیمی و حروف الفبا و جدولضرب و تخته سیاههایی که دیگر تکنولوژی رنگ از رخشان برده است و تبدیل به تخته سفید شدهاند. دیکته پایتخته و...
ما هم اینجا دیگر بچه شدهایم، مینشینیم پشتنیمکت و به دنیای کودکیمان میرویم، گویی که دوباره میخواهیم آب ـ بابا یاد بگیریم. پسرها در کنار درس، عشقشان دویدن است و شیطنت کردن، زنگ ورزش و فوتبال؛ وقتی که راجع به فوتبال حرف میزنند خنده بر گونههایشان مینشیند.
دخترها تعدادشان کمتر است، خجالتیتر هم هستند. قد نگاهشان مانند پسرها نیست. پسرها نگاهشان محدودیت ندارد تو را میبینند یا خیلی دورتر را؛ اما دخترها نگاهشان کوتاهتر است، خیلی سریع نگاهشان را به زمین میدوزند و ترجیح میدهند خیلی در صورتت خیره نشوند، اگر مخاطبشان آقا باشد که شاید اصلا در چهرهاش نگاه هم نکنند.
بچههای ترکمن دیگر لباس ترکمنی نمیپوشند و با همان لباس فرم سر کلاس حاضر میشوند. پوشیدن لباس فرم در ذاتش نظمی نهفته دارد و برای فضای آموزشی بسیار لازم است؛ ولی ای کاش مسوولان به این نکته فکر کنند که در یک کشور چندفرهنگی مثل ایران بد نیست متناسب با شرایط اقلیمی و فرهنگی سازمانهای آموزش و پرورش لباس مدرسه طراحی کنند، توجه به این ایده میتواند در نهایت به حفظ ویژگیهای فرهنگ بومی نیز کمک کند.
دلم میخواهد که بنویسم
آقای عطایی معلم این مدرسه تک کلاسه است. در میان تمام هیاهوهایی که بین بچههای مدرسه و همسفران درگرفته است، فرصت پیدا میکنم که با او گپ و گفتی داشته باشم.
او میگوید: ما در اینجا خیلی با کمبود امکانات روبرو هستیم. همه کارها را خودمان باید انجام دهیم. در کنار کارهای مدرسه، باید به مسائل فرهنگی بچهها نیز توجه کنیم. از او میپرسم، آیا هستند خانوادههایی که هنوز بچههای خود را به مدرسه نمیفرستند. او در پاسخ میگوید، چنین حالتی خیلی کم پیش میآید، اگر چنین باشد به دلیل این که ما بومی همین منطقه هستیم با خانوادهها گفتوگو میکنیم و تلاش میکنیم که بچه را به مدرسه بازگردانیم.
یک لحظه پیش خود فکر میکنم بهرغم همه این مشکلات و کمبود امکاناتی که عطایی به آن اشاره میکند، حتما بزرگانی از پشت همین نیمکتهای فرسوده پرورش یافتهاند. از او میپرسم آیا کسانی را هم داشتهاید که با همین شرایط موفق شوند. پاسخ میدهد: بله! هستند بچههایی که در همین مدرسه دبستان خود را خواندهاند و چون خودشان علاقه داشتهاند، درسشان را دنبال کردهاند. مثلاً یکی از بچههای همین مدرسه هماکنون دکتر داروساز است، چند نفر از بچههای گچیسو هم مهندس شدهاند.
اگر بخواهم از مدرسه تک کلاسه گچیسو در شهر مرزی مراوه تپه بنویسم، گفتنیها زیاد است، اما باید تنها به این نکته بسنده کنم که من حامل این پیامم که مدارس مناطق محروم و بویژه مدارس تک کلاسه نیاز به توجه هر چه بیشتر دارند.
خداحافظ گچیسو، خداحافظ گندمزارهای سرسبز که به انتظار باران دست به سوی آسمان نیایش میکنید. من دعا میکنم که آسمان با شما مهربان باشد و آنقدر زمین بر شما مهر بورزد که سرشار شوید و پربار از دانههای گندم.
حرکت به سمت آققلا
خداحافظ هزار دره، خداحافظ مهتاب آرمیده در دل شب خالد نبی و...
به سمت آققلا حرکت میکنیم، چهره طبیعت متفاوت میشود. کمکم از سبزیها کاسته میشود و شاید تعجب کنید که بگویم در نزدیکیهای آققلا شتر که حیوانی کویرزیست است به وفور دیده میشود، این خاصیت ترکمن صحراست؛ ایرانی کوچک است با اقلیمی متنوع که در آن میشود از جنگل تا بیابان را دید!
ساعت از 4 گذشته است و هنوز ناهار نخوردهایم، خستهایم و حالا باید یکراست به سمت تهران بازگردیم، اما آشنایی ارزش وقت گذاشتن دارد؛ چرا که ما نیز برای آشنایی این دنیایی شدیم، روز خوبی بود؛ پر از آشنایی و احساس انسانی....
باران ایرانی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: